هشداري در برابر يقين
توجه: اين مقاله صرفا يك ترجمه است و بيانگر ديدگاههاي مركز پژوهشهاي اسلامي نمي باشد.
هشداري در برابر يقين
مؤلف : مارك اُكلي ، نويسنده
مترجم : حميد بخشنده
كشيش بيباك مورد نياز است. اجازه دهيد ، دربارهي اين واژهها توضيحي دهم. براي كشيش هيچ چيز آشفتهكنندهتر از اين نيست كه ميهمانتان در آغاز شب برگردد و در حالي كه مستقيم در چشمانتان نگاه ميكند، بپرسد: «شما دركليسايتان از كدام نيايشنامه [ از نيايشنامههاي مذاهب سهگانه مسيحيت] استفاده ميكنيد؟» و هيچ چيز ديگر ناراحتكنندهتر از ديدن خبرنامههاي برخي اسقفنشينها نيست كه فرصت بازنگري املاي لغات را ندارند . من اخيراً خبرنامهاي را ديدم كه در آن نوشته شده بود، " پس ازمراسم عبادت ، در زيرزمين كليسا، قايقهاي گرم سرو خواهد شد." علاوه بر اين ، آگهيهاي شبنمايي وجود دارد كه مايهي احساس خفّت و خواري در افراد ميشود و خود من بي اختيار شال گردنم را به دور يقهام بستم، مانند آن پيام هايي كه حدود يك سال پيش در شمال لندن ديده شد. اين آگهيها سرخوشانه ميپرسند، " آيا از گناه خسته شدهايد؟ پس داخل شويد". شخصي به اين آگهي افزوده بود كه، " اگر خسته نشده ايد ، به 642 زنگ بزنيد ...."
كليسا در تازه و زنده نگه داشتن واژگان خود، هميشه عالي نبوده است و در رمان مانسينور كيشوت (1982) اثر گراهام گرين [(1904-1991) ، رماننويس انگيسي، كه ماجراهاي كشيش يك دهكدهي اسپانيايي را در آن بيان ميكند،] اسقف اهل موتوپو اين تعبير را داشت كه " تقدس و درك ادبي هميشه همگام نيستند."
و با اين حال براي من ، و به نظرم بسياري از افراد ، واژهها و شيوهي تركيب استادانهي آنها بسيار مهم است. و اجازه دهيد نكته اي را نيز بيفزايم: رمانها و شعرها به طور خاص ، منبع اصلي پژوهش دينيام شدهاند. و اين همايش در صدد آن است كه از پنجرهي هنر به بررسي ايمان بپردازد . و بنابراين احساس ميكنم نخست لازم است به صورت مختصر مقصود خود را از واژه ي "ايمان" روشن سازم . ايمان براي من ، فلسفه نيست. ايمان ، واكنش و جهتگيري ذهن ، بدن و روح هر شخص نسبت به خداست. ايمان داشتن به خدا به معناي آن است كه آن حقيقت غايي، درخور اعتماد و مقتضي توجه دقيقتر ماست. اغلب به ما ميگويند شك دشمن ايمان است ، اما من بر اين گمانم كه يقين اينگونه است ـ دست كم آن نوع يقين كه مقتضي پاسخ سريع و كماهميت ، يا مقتضي تحميل قطعيت يا اتمام است. آخرين پاسخ يا به تعبير بهتر " آخرين راه حل "، امري مرگآور به نظر ميرسد. گمان ميكنم اينك ميتوان دريافت كه چرا افراد متدين بيشتر مايلند در بارهي "سفري طولاني"، "صراط" و "سفر" سخن بگويند . نه خير، ايمان نه ترديد است و نه يقين . ايمان، ايمان است.
ايمان، مدرسه اي عالي
واژهها كليد هستند. لذا بدين لحاظ ، از نظر من، ايمان از نظاممندسازي استادانه روگردان است. من آن را مدرسهاي عالي ميدانم، با تركيبي از خاطرات، كمبودها، هديهها، توصيهها، حدسها، بصيرتها، بيبصيرتيها، صدها تجربهي حيات بشري، تخيل، نيايش و سكوت، كه همهي آنها با يكديگر همپوشي و حتي تلاقي دارند، اما پديدآورندهي تصوري يكپارچه از خدا و همواره توأم با شور و شوق فزونيبخش ديگري به اين كل است.
در رمان احساس دوشيزه اسميلا نسبت به برف اثر پيترهرگ ، شخصيتي ميگويد، "من در اصل دانشمند الهيات بودم"ـ شخصيتي كه با گوش كردن به صداي افراد، ميتواند همهي گذشتهي آنها را بگويد ـ "من در اصل دانشمند الهيات بودم. گوش كردن به مردم، شغلي عالي است." بنابراين، شايد لازم باشد از هيچ رسم و عرفي جز رسم حقيقت پيروي نكنيم. شخص مؤمن ، ضرورت احترام مخلصانه به حقيقت و ضرورت توبه در پيشگاه خدا را درك ميكند، آن خدايي كه از سنخ اين حقيقت است، و من به عنوان شخصي مسيحي كه داستان و آموزههاي مسيح براي وي كليد مدرسهاي عالي است، از توهمات جامعهي مسيحي بيزارم چرا كه به مثابه دژي است كه حقيقت اميدبخش و خود- جلوه فروشانه اش را از تودهها ميگيرد . من ترجيح ميدهم خود را بخشي از كليساي اهل گفت و شنود بدانم و بايد بيفزايم در حال حاضر شخصي هستم كه آرزومند داشتن سرزندگي ، شوخطبعي و جرأت بيشتر در راهي است كه به گفتمان آشكار و انجام وظيفهي خود در ياري و دوستي پيشگامان آن كمك ميكند.
بررسي ديني ما در بارهي خدا به عنوان شخص است نه شيء . ايمان، يك نوع رابطه است، نه يك نوع بيانيه . آن مستلزم شكيبايي ، و غالبآّ تحمل رنج عميقترين رابطهاي است كه انساني ميتواند داشته باشد. شخص مؤمن بودن شايد به معناي كسب موقعيت بهتر نباشد بلكه آغاز يك فرآيند باشد، فرآيندي كه برآشفتهساز، رازگشا و دگرگونساز است و، آري در واقع، مقتضي آن است كه باورهاي شخص نمود يابند اما لازمه اش آن نيست كه صرفاً با فكر تغيير، اندكي بعد گونههاي فرد گلگون شود. ايمان جوياي ورود به راز خدا است تا آن را گره گشايي كند. جرارد مانلي هاپكينز [(1844- 1889) ، شاعر انگليسي،] مينويسد: "سپيده دماني كه با او ديدار ميكنم، بدو خوشآمد ميگويم و آنگاه كه او را درك ميكنم، بدو ثنا ميگويم."
ايمان مستلزم پايداري شخص در هنگام مواجهه با تناقضاتي است كه با تحليل نمي توان گره گشايي كرد. ايمان از اقامهي برهان كنارهگير نيست . ايمان از پايبندي ، شرمگين نيست . ايمان از حضور و حجاب آگاه است زيرا روبه رشد و ترقي است. در رمان برهههاي زودگذر (1996) اثر آنا مايكل [ رماننويس كانادايي، كه در اين رمان به قتل عام يهوديان در جنگ دوم جهاني و تأثير آن بر نسل هاي بعدي ميپردازد] مرد جواني به نام ژاكوب و پيرمردي به نام آتوس در هواي گرم حومه شهري يوناني با يكديگر قدم ميزنند:
ما داشتيم در بارهي دين گفتوگو ميكرديم .
"اما آتوس ، اعتقاد يا عدم اعتقاد شخص، تأثيري در يهودي بودن ندارد.
اجازه دهيد اين طور بگويم، آن حقيقت اهميتي نميدهد كه ما دربارهي آنچه فكر
مي كنيم".
ما از درّه بالا رفتيم. تپهها، سوخته از گياهان سماق و جگن، و تيره از گياهان رو به پوسيدگي و استبرق بود. من ميتوانستم لكّههاي عرق تيره كنندهي پيراهن آتوس را ببينم .
"شايد استراحتي بد نباشد..."
"ما تقريباً به بالاي دره رسيديم. ژاكوب ، هنگامي كه نيكوس درگذشت من از پدرم پرسيدم كه آيا او به خدا اعتقاد داشت .
چگونه ميتوان دانست كه خدا وجود دارد؟
زيرا او همواره ناپيداست."
و دنيايي كه داراي امكانات فراوان زندگي و دريافت اندك از هدف زندگي است، دنيايي است كه به اعتقادم بايد بارديگر پرسيد مقصود از تمامي آن چيست.
در غرب به نظر ميرسد كه ما آنقدر مشتاق خرج كردن پول هستيم كه چيزهايي را كه بدانها نيازي نداريم ، خريداري ميكنيم تا از اين راه به ديگران تفاخر كنيم. اين چرخه ميتواند متوقف و ناچيزي آن نشان داده شود. اما گرسنگي معنوي ، امري خطرناك ميتواند باشد؛ چه كسي مي داند كه اين امرممكن است ما را به كجا بكشاند؟ و خطر فراروي ما در سال آينده اين نيست كه مردم هيچ چيز را قبول نكنند بلكه آن است كه افراد همه چيز را قبول كنند، و آنگونه كه تاريخ بسيار خوب دههي 1930، اثر پييرز برندون نشان ميدهد ، اين به معناي آن است كه شخص خود را در دره اي تاريك بيابد.
ايمان، ويژگي شعر و شاعري
بدين ترتيب از نظر من بررسي ايمان به معناي بررسي تحقيق است. و به دليل محدوديت قابل درك وقت ، تصميم دارم صرفاً دربارهي جايگاه شعر نسبت به ايمان، عرايضي را به طور فشرده ارائه كنم. رمانها و بايد بگويم فيلمها، براي بررسي حقيقت هستمندي و نيز شكوفا شدن قدرت تخيل براي درك چگونگي شخص ديگر بودن، ميتوانند بسيار مفيد باشند. يقيناً اين امر همواره براي هر كسي، تحول معنوي مهمي به شمار ميآيد . آري چرا كه خودخواهي حاكي از ضعف نفس است . ياد گرفتن اين كه چگونه بايد همدلي كرد، و آنگاه درك اين امر كه چگونه آشفتگي انساني ديگر با آشفتگي خودمان ارتباط دارد، آغاز سير در مسايل بزرگي است كه همگي ما با آنها روبرو ميشويم ، زندگي ميكنيم و ميميريم . بايد دريابيم كه افراد ديگر در مكانها و زمانهاي ديگر چگونه به اين مسائل پرداختند . به اعتقاد من ، بررسي بيشتر در باب اين پرسش آغاز آشنايي با زبان ايمان و روح انساني است. بد ين دليل، من با آن سخن فرانتس كافكا [(1883-1924) ، رمان نويس اتريشي،] در يكي از نامهها يش به اُسكار پولاك موافق هستم كه، " تصور ميكنم بايد تنها آن نوع كتابهايي را خواند كه مايهي حزن و دلشكستگي انسان ميشود. ما نيازمند كتابهايي هستيم كه همچون رويدادي ناگوار انسان را تحت تأثير قرار دهند.
تأ ثير كتاب بردرياي يخ زدهي درون ما بايد ترس آميخته با احترام باشد." رمانها ميتوانند براي انسان هم افسانهزدايي كنند و هم بارديگر افسانهسازي كنند.
خوب، از نظر مذهبي ممكن است اين امر داراي اعتبار نباشد. اما از نظر هنر شاعري چه؟ من ، از آنرو كه انديشههاي خاصي در باب ماهيت ايمان دارم ، معتقدم كه هنر شاعري زبان طبيعي و دستور زبان ايمان است . نيايش ، كانون ايمان است و آن لحظاتي است كه افراد مؤمن دعا كنند كه شاهد شكلگيري هنر شاعري باشيم. ما نه تنها ميتوانيم اشعار را بشنويم ، بلكه ميتوانيم با آيين شعرگويي ، بخشي از آن شويم. مقصودم از اين سخن آن است كه بدين نكته متفطن شويم كه حقيقت همان زدودن ابهام نيست، و واژهها و نشانههاي ايمان از لحاظ معنا چند لايه است . چند ظرفيتي بودن و روپوشاني ، از رسايي اين زبان نميكاهد ، بلكه برعكس، پديدآورندهي اعتبار است. كاهش رسايي زبان هنگامي است كه زبان نماز و نيايش فروكاسته شود و به صورت متن چاپ شده درآيد، آن گونه كه ممكن است در منويي بيابيد، كه اين امر مايهي دلسردي شديدي است. پايايي سخن قطعاً داراي شعلهي روح است. در اينجا بخشي از سخنان گيل رامشا ل در بارهي نيايش شعرمانند عيد پاك بيان ميشود:
"سرود شادماني عيد پاك" را در نظر بگيريد . اينك ، درنيمهشبي تاريك ، تنها شمع روشن به مثابه درخشانترين نور جهان ، ستوده ميشود. به جاي سخنسرايي از مسيح و معاد، ترنمخواني نور و شب زمزمه ميشود. نور، فرّ پادشاه ازلي است و با درخشندگي خود سرتاسر جهان را روشنايي ميبخشد و رداي نوراني را بر جامعهي مسيحيان ميپوشاند . شمع در نزد ما يك نماد است ، كه دگرگون شونده و از سوي ديگر دگرگونكنندهي ماست، آن گونه كه ترنّم ، دگرگونكننندهي واژههاست. در چه بسا گيجكنندهترين مجموعهي صور خيال ، ستارهي بامدادي از آرامگاه خود برميخيزد تا يك شمع روشن را بيابد، شمعي كه زدايندهي تاريكي و فروغ هدايت است . نمي توان گفت كه شمع بزرگ و سفيد عيد پاك كه اخيراً خريده شده ، كجا خاموش مي شود، و مسيح در كجا ظهور ميكند.
بنابراين بررسي ايمان جامعه به معناي روبرو شدن با هنر شاعري مرسوم آن ، شعاير آن ، نمادهاي آن در قالب واژگان ، و نحوه ي گفتار و آب وتاب آن است. بررسي ايمان در لابلاي اوراق كتاب بدون توجه به جايگاه واقعي آن در نيايش و زندگي روزمره مانند بررسي يك جنازه است. شايد اين، سخن درستي باشد كه آگاهيهاي يك عصر، چه بسا در خور آن باشد كه با زبان كنايي بيان شود نه با زبان حقيقتاً توصيفي . به اعتقاد من ، تنها در صورتي كه به زبان كنايي ، نمادين و استعاري مجال رونقيابي داده شود، عطر ايمان پراكنده خواهد شد. زبان ايمان بيشتر مستلزم اشاره و كنايه است تا تصريح، زيرا زبان عشق و اشتياق است. بهرهگيري خلاقانه و متنوع از واژهها از مقام ربوبي نمي كاهد، چنان كه گويي قدرت تخيل ، يك جزء باقيمانده مانند آپانديس باشد؛ اين بهرهبري ما را بر تواناييهاي حايز اهميت خود، تجلي خدا، و به گفته رابرت فراست [(1874-1963) ، شاعر آمريكايي،] " پايداري لحظه به لحظه در برابر سرگشتگي" آگاه ميسازد. اين واژهها مايهي حيات سخن خدا است.
روشنايي در پرتو هدايت عالمان دين
بايد توجه داشت كه خواندن آثار شعري ميتواند در بررسي معقول بودن ايمان بسيار سودمند باشد. شعر تجربهي خود را ميربايد . نمي توان آن را تعريف كرد. اين امر هم حيرتانگيز است و هم در عين حال به طرزي شگفتآور براي ما آشنا است. شعر را اينگونه توصيف ميكنند: " آنچه در ترجمه از دست ميرود". شعر ما را ترغيب ميكند كه در برابر سخن خردمندانه تواضع كنيم و همان گونه كه سيموس هيني [(1939- ) ، شاعر ايرلندي و برنده ي جايزهي نوبل 1995 براي ادبيات] اظهار ميدارد، " آن ميتواند خواننده را مخاطب قرار دهد ، تعادل بيافريند، به حال تعادل درآورد و معيارهاي جهان عيني را به سوي تعادلي برتر پشت سر گذارد." اشعار، حقيقت را به آدم مقتدر ميگويند. اشعار ما را مطمئن ميسازند كه ميتوان هدفمند و غير صريح بود و ميتوان با تجليل از متني كه داراي چند معنا است، به آفت نصگرايي كه اينجا و آنجا ديده ميشود، اعتراض كرد.
كاتلين رين [ شاعر برجستهي انگليسي در نيمهي دوم قرن بيستم ، با آثاري چون تپهي توخالي و دفاع از سرچشمهاي باستان] ميگويد كه " واژهها گنج دانش هستند آنگاه كه صداقت دل ، و ميراث خرد را كه نسل به نسل گفته و بازگفته شده است ، بيان كنند." هيني ميافزايد " شعر بايد نمونهاي از آگاهي جامع باشد. شعر را نبايد ساده كرد. برجستگيها و ابداعات شعر بايد همتاي واقعيت پيچيده اي باشد كه آن را در ميان ميگيرد و از درون آن ، شعر پديد ميآيد". و اگر اينگونه باشد ، دريافت اين نكته آسان خواهد بود كه چرا كاردينال جان هنري نيومن [، دانش- آموخته ي كالج تثليث از دانشگاه آكسفورد و رهبرجنبش آكسفورد كه بر خاستگاه حواري و جهاني كليساي انگلستان تأكيد ميكرد،] اظهار داشت كه " براي مسيحيان ، برداشت شاعرانه از امور، تكليف است."
اين سخن را احتمالاً شنيدهايد كه وال مادر روزي به بچه وال خود اين اندرز را داد كه " عزيزم ، هوشيار باش و بدان كه هنگامي كه آب را به هوا ميپاشي ، بيش از هر وقت احتمال آن است كه شكار شوي ." لازم است در بخش آخر سخن خود بر اين نكته اذعان كنم كه من كارشناس آموزش و پرورش نيستم جز آنكه اندرزي دهم و در بارهي موضوع مورد بحثم در اين گردهمآيي سخني بگويم ، و اگر در سخنانم پيآمدهايي براي كارتان وجود دارد ، با كمال تأسف ناشي از خود شما است. اما اذعان ميكنم كه راجع به اين قضيه متحيرم كه چگونه آنان كه در بارهي اديان جهان آموزش ميدهند و نه تنها ميتوانند منابعي را در اختيار گذارند ـ و همانگونه كه اشاره شد، بايد از ادبيات استفاده كرد ـ بلكه قادرند جوانان را به مهارتهايي براي التزام به زندگي معنوي و واژگاني براي ابراز آن مجهز سازند، چگونه آنان ميتوانند آثار شاعران را به نام خود معرفي كنند؟ چگونه ميتوان زباني را دريافت كه به طرز غيرمستقيم ـ مثلاً فن ناخوشنودي ـ بر سخن خرده ميگيرد؟ اين امر نيازمند آموزگاراني است كه بتوانند حس كنجكاوي ، همدلي و جرأت را تشويق كنند و از اين كه به جوانان مجال ابراز ترديد نسبت به دين و ا نتقاد از آراء آنان را بدهند ، باكي به دل نداشته باشند. آيا ميتوان "راز" را بيش از "مسئله" معنا كرد؟ آيا ميتوان آن را مشكلتر از آن ساخت كه بتوان گفت "آسان" است ؟ آيا ميتوان گفت كه واقعيتها ساده نيستند؟ آيا ميتوان هنر شاعري را امر محتمل دانست؟ آيا ميتوان خدا را بيش از سه حرف خشمگين دانست؟
در پايان سخن خود، فقط نمونهاي كوتاه از شعري را ارايه ميكنم كه زماني به جوانان عرضه كردم تا برداشت خود را از هويت و شخصيت انسان بيان كنم . جالب اين بود كه سادگي و بيآلايشي اين شعر آنان را تحت تأ ثير قرار داد و آنان را بر آن داشت كه از برخي از ترسهاي خود سخن بگويند ، و ما حتي دربارهي قدرت ارادهي انسان گفت وگو كرديم ، كه اينك بدين عقيده بيشتر راغبم كه از دست رفته است . آن گفتمان به سرعت مورد عنايت عالمان روحاني قرار گرفت و ما به مسايلي چون هدف، آيندهنگري و سرشت هديه مانند زندگي پرداختيم . اسم آن شعر، "نامها" و نگارندهي آن، وندي كوپ [ شاعر برجستهي انگليسي در اواخر قرن بيستم ميلادي ] است.
زماني كه كودكي بود، چند صباحي نام وي اليزا بود.
اليزا ليلي .
بزودي نام وي به ليل تغيير يافت.
اندكي بعد، در فروشگاه نانوايي، دوشيزه استوارت و پس از آن
"عشق من، عزيز من، مادر".
در سال سيام بيوه شد و به كار بازگشت با نام بانو هَند.
بزرگ شد دختر وي ، به خانهي بخت رفت و نوزادي به دنيا آورد.
اينك ميخواندنش نانا.
به ميهمانان همي گويد " نانا صدايم ميزنند".
آري بدين گونه صدايش ميزنند ، دوستان ، كسبه، و اطباء.
پرسيدند اسم كوچك بيمار را ، در بخش سالخوردگان .
گفتيم : " ليل" يا " نانا" .
ليك در پروندهي وي يافت نشد .
و اندر آن واپسين هفتههاي آشفته ،
بار ديگر نام وي ، اليزا بود.
لس موري [ شاعر استراليايي قرن بيستم] ميگويد: " دين كامل، منظومهاي بلند با بازگويي عاشقانه است" . و خدا، شعري است كه مضمون هر ديني است ـ مضمون آن است، نه محدود و محبوس در آن. هنگامي كه هستي خدا مضمون هر ديني باشد، پس همچون آيينهاي است كه همگان را مجذوب ميكند و بنابراين ميتوان گفت هستي خدا نسبت به جهان به مثابه روح خلاق شاعر نسبت به شعر است، اصل و قانوني در برابر پايان. و همگي ما بيش از آن كه اصلاً تصويرگر باشيم، كاوشگريم.
بنابراين وظيفهي نخستين ما آن خواهد بود كه اين احساس را نسبت به خدا بازيابيم، بدانيم كه هر قدر پندار بيشتري داشته باشيم، بصيرت كمتري خواهيم داشت ، و بدين امر مهم و آشكار توجه كامل مبذول بداريم و نيز خود را بيشتر سرباز خدا بدانيم تا يك هنرمند. به گفتهي آر. اس. توما س وظيفهي ما آن است كه " تا حد امكان باب سطوح متعدد را بگشاييم ، امري كه در بيشتر مواقع مقرون به قصور و تعارض، و به بهانهي فايده نداشتن و گهگاه ، چه بسا ، در برداشتن سخنان كنايه آميز در معرض رد و امتناع بوده است."
و چه بسا اين نكته ، آموزنده باشد.
پينوشت:
1. A Warning Against Certainty
2. Mark Oakley
3. Prayer Book
4. Monsignor Quixote
5. Graham Greene
6. Bishop of Motopo
7. literary appreciation
8. finality
9. closure
10. Miss Smilla's Feeling for snow
11. Peter Herg
12. orthodoxy
13. selfless respect
14. teachings of Christ
15. notions of the Church
16. self-affirming
17. conversational church
18. public debate
19. manifesto
20. Gerard Manley Hopkins
21. Fugitive Pieces
22. Anne Michael
23. spiritual hunger
24. Piers Brendon
25. Brendon, Piers. The Dark Valley: A Panorama of the 1930s . Jonathan Cape, 2000. ISBN 0-224-06038-4.
26. Nature of reality
27. Muddle
28. Franz Kafka
29. Oscar Pollack
30. Poetry
31. Faith’s heartland
32. Poetic ritual
33. Resonance
34. Liturgical language
35. Flame of the spirit
36. Gail Ramshall
37. Poetic liturgy of Easter
38. Exsultet
39. Splendor of Eternal King
40. Collage of images
41. Pascal candle
42. Figurative
43. Metaphorical
44. Intimation
45. Language of love and longing
46. Robert Frost
47. Plausibility of faith
48. Seamus Heaney
49. Transcendent equilibrium
50. Curse of literalism
51. Kathleen Raine
52. Treasury
53. Cardinal John Henry Newman
54. Poetical view
55. Human will
56. Gift-like nature of life
57. Wendy Cope
58. Les Murray
59. R. S. Thomas
60. Overtones