• هشداري در برابر يقين
    نقد مقاله
  •  توجه: اين مقاله صرفا يك ترجمه است و بيانگر ديدگاههاي مركز پژوهشهاي اسلامي نمي باشد.

     هشداري در برابر يقين

     

    مؤلف : مارك اُكلي ،  نويسنده
    مترجم : حميد بخشنده

    كشيش بي‎باك  مورد نياز است. اجازه دهيد ، درباره‎ي اين واژه‎ها توضيحي دهم. براي كشيش هيچ چيز آشفته‎كننده‎تر از اين نيست كه ميهمانتان در آغاز شب برگردد و در حالي كه مستقيم در چشمانتان نگاه مي‎كند،  بپرسد:  «شما دركليسايتان از كدام نيايش‎نامه  [ از نيايش‎نامه‎هاي  مذاهب سه‎گانه  مسيحيت] استفاده مي‎كنيد؟» و هيچ چيز ديگر ناراحت‎كننده‎تر از ديدن خبرنامه‎هاي  برخي اسقف‎نشين‎ها  نيست كه  فرصت  بازنگري  املاي  لغات  را  ندارند . من اخيراً  خبرنامه‎اي را  ديدم  كه  در آن نوشته شده بود، " پس ازمراسم عبادت ، در زيرزمين كليسا، قايق‎هاي گرم  سرو خواهد شد." علاوه بر اين ، آگهي‎هاي شب‎نمايي وجود دارد كه مايه‎ي احساس خفّت و خواري  در افراد مي‎شود و خود من بي اختيار شال گردنم را به دور يقه‎ام  بستم، مانند آن پيام هايي  كه حدود يك سال  پيش در شمال لندن ديده شد. اين آگهي‎ها سرخوشانه مي‎پرسند، " آيا از گناه خسته شده‎ايد؟ پس  داخل شويد".  شخصي به اين آگهي  افزوده بود كه، " اگر خسته نشده ايد ، به 642  زنگ بزنيد ...."
        كليسا در تازه و زنده نگه داشتن واژگان خود، هميشه عالي نبوده است و در رمان مانسينور كيشوت  (1982) اثر گراهام  گرين  [(1904-1991) ،  رمان‎نويس انگيسي، كه ماجراهاي كشيش يك دهكده‎ي اسپانيايي را در آن بيان مي‎كند،] اسقف اهل موتوپو  اين تعبير را داشت كه " تقدس و درك ادبي  هميشه همگام  نيستند."
        و با اين حال براي من ، و به نظرم بسياري از افراد ، واژه‎ها و شيوه‎ي تركيب استادانه‎ي آنها بسيار مهم است. و اجازه دهيد نكته اي را  نيز بيفزايم: رمان‎ها و شعرها به طور خاص ، منبع اصلي پژوهش ديني‎ام شده‎اند. و اين همايش در صدد آن است كه از پنجره‎ي هنر به بررسي ايمان بپردازد . و بنابراين  احساس  مي‎كنم  نخست لازم است  به صورت مختصر مقصود خود را از واژه ي "ايمان" روشن سازم . ايمان براي من ، فلسفه  نيست. ايمان ، واكنش و جهت‎گيري  ذهن ، بدن و روح هر شخص نسبت به خداست. ايمان داشتن به خدا به معناي آن است كه  آن حقيقت  غايي،  درخور اعتماد و مقتضي توجه دقيق‎تر ماست. اغلب به ما مي‎گويند شك دشمن ايمان است ، اما من بر اين گمانم كه يقين اينگونه است ـ دست كم آن نوع  يقين كه مقتضي پاسخ سريع  و كم‎اهميت ، يا مقتضي  تحميل  قطعيت   يا اتمام  است.  آخرين  پاسخ  يا  به تعبير بهتر " آخرين راه حل "، امري  مرگ‎آور به نظر مي‎رسد.  گمان مي‎كنم اينك مي‎توان دريافت كه چرا افراد متدين بيشتر مايلند در باره‎ي "سفري طولاني"، "صراط"  و "سفر" سخن بگويند . نه خير، ايمان نه ترديد است و نه يقين . ايمان، ايمان است.


    ايمان، مدرسه اي عالي
    واژه‎ها  كليد هستند. لذا  بدين لحاظ ، از نظر من، ايمان از نظام‎مندسازي استادانه روگردان است. من آن را مدرسه‎اي عالي مي‎دانم، با تركيبي از خاطرات، كمبودها، هديه‎ها، توصيه‎ها،  حدس‎ها، بصيرت‎ها، بي‎بصيرتي‎ها،  صدها تجربه‎ي حيات بشري، تخيل، نيايش و سكوت، كه همه‎ي آنها با يكديگر همپوشي و حتي  تلاقي دارند، اما پديدآورنده‎ي تصوري  يكپارچه از خدا و همواره توأم با شور و شوق فزوني‎بخش ديگري به اين كل است.
        در رمان  احساس دوشيزه اسميلا نسبت به برف  اثر پيترهرگ ، شخصيتي مي‎گويد، "من در اصل دانشمند الهيات  بودم"ـ شخصيتي كه با گوش كردن به صداي افراد، مي‎تواند همه‎ي گذشته‎ي آنها را بگويد ـ  "من در اصل دانشمند الهيات بودم. گوش كردن به مردم، شغلي عالي است."  بنابراين، شايد لازم باشد از هيچ رسم و عرفي  جز رسم  حقيقت  پيروي  نكنيم. شخص مؤمن ، ضرورت احترام مخلصانه  به حقيقت و ضرورت توبه در پيشگاه خدا را درك مي‎كند،  آن خدايي كه از سنخ اين حقيقت است، و من به عنوان شخصي مسيحي كه داستان و آموزه‎هاي مسيح  براي وي كليد  مدرسه‎اي عالي است، از توهمات جامعه‎ي مسيحي  بيزارم  چرا كه به مثابه دژي است كه حقيقت اميدبخش و خود- جلوه فروشانه  اش را از توده‎ها مي‎گيرد .  من ترجيح مي‎دهم خود را بخشي از كليساي اهل گفت و شنود  بدانم و بايد بيفزايم در حال حاضر شخصي هستم  كه آرزومند داشتن سرزندگي ، شوخ‎طبعي و جرأت بيشتر در راهي است  كه به گفتمان آشكار  و انجام وظيفه‎ي  خود در ياري  و دوستي  پيشگامان  آن  كمك مي‎كند.
        بررسي ديني ما در باره‎ي خدا به عنوان شخص است نه شيء . ايمان،  يك نوع رابطه است، نه يك  نوع بيانيه  . آن مستلزم شكيبايي ، و غالبآّ تحمل رنج عميق‎ترين رابطه‎اي است كه انساني مي‎تواند داشته باشد. شخص مؤمن بودن شايد به معناي كسب موقعيت بهتر نباشد بلكه آغاز يك فرآيند باشد، فرآيندي كه  برآشفته‎ساز، رازگشا و دگرگون‎ساز است  و، آري  در واقع،  مقتضي آن است كه  باورهاي شخص  نمود يابند اما لازمه اش آن  نيست  كه صرفاً با فكر تغيير، اندكي بعد گونه‎هاي  فرد  گلگون  شود. ايمان  جوياي  ورود به راز خدا است  تا آن را  گره گشايي كند. جرارد مانلي هاپكينز  [(1844- 1889) ، شاعر  انگليسي،]  مي‎نويسد: "سپيده دماني  كه  با او ديدار مي‎كنم، بدو خوش‎آمد  مي‎گويم  و آنگاه  كه  او را  درك مي‎كنم، بدو ثنا مي‎گويم."
        ايمان مستلزم پايداري شخص در هنگام مواجهه با تناقضاتي است كه با تحليل  نمي توان  گره گشايي كرد. ايمان از اقامه‎ي  برهان  كناره‎گير نيست . ايمان از پاي‎بندي ، شرمگين نيست . ايمان از حضور و حجاب  آگاه  است  زيرا  روبه رشد و ترقي است.  در رمان  برهه‎هاي  زودگذر  (1996) اثر آنا مايكل   [ رمان‎نويس كانادايي، كه در اين رمان به  قتل عام يهوديان در جنگ دوم  جهاني و تأثير آن بر نسل هاي بعدي مي‎پردازد]  مرد جواني به نام ژاكوب و پيرمردي به نام آتوس در هواي گرم حومه شهري يوناني با يكديگر قدم مي‎زنند:

    ما داشتيم در باره‎ي دين گفت‎وگو مي‎كرديم .
    "اما آتوس ، اعتقاد يا عدم اعتقاد شخص، تأثيري در يهودي بودن ندارد.
    اجازه دهيد اين طور بگويم، آن حقيقت اهميتي نمي‎دهد كه ما  درباره‎ي آنچه فكر
    مي كنيم".
    ما از درّه بالا رفتيم. تپه‎ها، سوخته از گياهان سماق و جگن، و تيره از گياهان رو به پوسيدگي و استبرق بود. من مي‎توانستم لكّه‎هاي عرق تيره كننده‎ي پيراهن آتوس را ببينم .
    "شايد استراحتي بد نباشد..."
    "ما تقريباً به بالاي دره رسيديم. ژاكوب ، هنگامي كه نيكوس درگذشت من از پدرم پرسيدم كه آيا او به خدا اعتقاد داشت .
    چگونه مي‎توان دانست كه خدا وجود دارد؟
    زيرا او همواره ناپيداست."

    و دنيايي كه داراي امكانات فراوان زندگي و دريافت اندك از هدف زندگي است، دنيايي است كه به اعتقادم بايد بارديگر پرسيد مقصود از تمامي آن چيست.
        در غرب به نظر مي‎رسد كه ما آنقدر مشتاق خرج كردن پول هستيم كه چيزهايي را كه بدانها نيازي نداريم ، خريداري مي‎كنيم تا از اين راه به ديگران تفاخر كنيم. اين چرخه مي‎تواند متوقف و ناچيزي آن نشان داده شود. اما گرسنگي معنوي ، امري خطرناك مي‎تواند باشد؛ چه كسي مي داند كه اين امرممكن است ما را به كجا بكشاند؟  و خطر فراروي ما در سال آينده اين نيست كه مردم هيچ چيز را قبول نكنند بلكه آن است  كه افراد همه چيز را قبول كنند، و آن‎گونه كه تاريخ بسيار خوب دهه‎ي 1930، اثر پييرز برندون  نشان مي‎دهد ، اين به معناي آن است كه شخص خود را در دره اي تاريك  بيابد.

    ايمان، ويژگي شعر و شاعري
    بدين ترتيب از نظر من بررسي ايمان به معناي  بررسي تحقيق است. و به دليل  محدوديت  قابل  درك  وقت ، تصميم دارم  صرفاً درباره‎ي  جايگاه شعر نسبت به ايمان، عرايضي را به طور فشرده ارائه كنم. رمان‎ها و بايد بگويم  فيلم‎ها،  براي بررسي حقيقت هستمندي  و نيز شكوفا شدن قدرت تخيل براي درك چگونگي شخص ديگر بودن، مي‎توانند بسيار مفيد باشند. يقيناً اين امر همواره براي هر كسي، تحول معنوي مهمي به شمار مي‎آيد . آري چرا كه خودخواهي  حاكي از ضعف نفس است . ياد گرفتن اين كه چگونه بايد همدلي كرد، و آنگاه درك اين امر كه چگونه آشفتگي  انساني ديگر با آشفتگي خودمان ارتباط دارد، آغاز سير در مسايل بزرگي است كه همگي ما با آنها روبرو مي‎شويم ، زندگي مي‎كنيم و مي‎ميريم . بايد دريابيم كه افراد ديگر در مكان‎ها و زمان‎هاي  ديگر چگونه به اين مسائل پرداختند . به اعتقاد من ، بررسي بيشتر در باب اين پرسش آغاز آشنايي  با  زبان ايمان و روح انساني است. بد ين دليل، من با آن سخن فرانتس كافكا  [(1883-1924) ، رمان نويس اتريشي،] در يكي از نامه‎ها يش به  اُسكار پولاك  موافق هستم كه، " تصور مي‎كنم  بايد تنها آن نوع  كتاب‎هايي را خواند كه مايه‎ي حزن  و دلشكستگي انسان مي‎شود. ما نيازمند كتاب‎هايي هستيم كه همچون رويدادي ناگوار انسان را تحت تأثير قرار دهند.
        تأ ثير كتاب بردرياي يخ زده‎ي درون ما  بايد ترس آميخته با احترام باشد."  رمان‎ها مي‎توانند براي انسان هم افسانه‎زدايي كنند و هم بارديگر افسانه‎سازي كنند.
        خوب، از نظر مذهبي ممكن است اين امر داراي اعتبار نباشد. اما از نظر هنر شاعري   چه؟  من ، از آنرو كه انديشه‎هاي خاصي در باب ماهيت ايمان دارم ، معتقدم كه هنر شاعري زبان طبيعي و دستور زبان ايمان است . نيايش ، كانون ايمان  است و آن لحظاتي است كه افراد مؤمن دعا كنند كه شاهد شكل‎گيري هنر شاعري باشيم. ما نه تنها مي‎توانيم اشعار را بشنويم ، بلكه مي‎توانيم با آيين شعرگويي  ، بخشي از آن شويم. مقصودم از اين سخن آن است كه بدين نكته متفطن شويم كه حقيقت همان زدودن ابهام نيست، و واژه‎ها و نشانه‎هاي ايمان از لحاظ معنا چند لايه است . چند ظرفيتي بودن  و روپوشاني ، از رسايي  اين زبان نمي‎كاهد ، بلكه برعكس، پديدآورنده‎ي اعتبار است. كاهش رسايي زبان هنگامي است كه زبان  نماز و نيايش  فروكاسته شود و به صورت متن چاپ شده درآيد، آن گونه كه ممكن است در منويي بيابيد، كه اين امر مايه‎ي دلسردي شديدي است. پايايي سخن  قطعاً داراي شعله‎ي روح  است. در اينجا بخشي از سخنان  گيل  رامشا ل  در باره‎ي نيايش شعرمانند عيد پاك   بيان مي‎شود:

    "سرود شادماني عيد  پاك"  را در نظر بگيريد . اينك ، درنيمه‎شبي تاريك ، تنها شمع روشن به مثابه درخشان‎ترين نور جهان ، ستوده مي‎شود. به جاي سخن‎سرايي از مسيح و معاد، ترنم‎خواني نور و شب زمزمه مي‎شود. نور، فرّ پادشاه ازلي  است و با درخشندگي خود سرتاسر جهان را روشنايي مي‎بخشد و رداي نوراني را بر جامعه‎ي مسيحيان مي‎پوشاند . شمع در نزد ما يك نماد است ، كه دگرگون شونده و از سوي ديگر دگرگون‎كننده‎ي ماست، آن گونه كه ترنّم ، دگرگون‎كنننده‎ي  واژه‎هاست. در چه بسا  گيج‎كننده‎ترين  مجموعه‎ي  صور خيال  ، ستاره‎ي  بامدادي از آرامگاه خود  برمي‎خيزد تا يك شمع  روشن را بيابد، شمعي كه زداينده‎ي  تاريكي و فروغ  هدايت است . نمي توان گفت كه شمع  بزرگ  و سفيد عيد پاك  كه اخيراً خريده  شده ، كجا خاموش مي شود، و مسيح  در كجا  ظهور مي‎كند.

    بنابراين بررسي ايمان جامعه به معناي روبرو شدن با هنر شاعري مرسوم آن ، شعاير آن ، نمادهاي آن در قالب واژگان ، و نحوه ي گفتار و آب وتاب آن است.  بررسي ايمان در لابلاي اوراق كتاب بدون توجه به جايگاه واقعي آن  در نيايش و زندگي روزمره  مانند بررسي يك جنازه است. شايد اين، سخن درستي باشد كه آگاهي‎هاي  يك عصر، چه بسا  در خور آن باشد كه با زبان كنايي  بيان شود نه با زبان حقيقتاً توصيفي . به اعتقاد من ، تنها در صورتي كه به  زبان كنايي ، نمادين و استعاري  مجال رونق‎يابي  داده شود، عطر ايمان پراكنده خواهد شد. زبان ايمان بيشتر مستلزم اشاره و كنايه  است تا تصريح، زيرا  زبان عشق و اشتياق  است. بهره‎گيري خلاقانه و متنوع از واژه‎ها از مقام  ربوبي نمي كاهد، چنان كه گويي قدرت تخيل ، يك جزء باقيمانده  مانند آپانديس باشد؛ اين بهره‎بري  ما را  بر توانايي‎هاي  حايز اهميت خود، تجلي خدا، و به گفته رابرت فراست  [(1874-1963) ،  شاعر آمريكايي،]  " پايداري  لحظه به لحظه  در برابر سرگشتگي"  آگاه مي‎سازد. اين واژه‎ها مايه‎ي  حيات  سخن  خدا است.

    روشنايي در پرتو هدايت عالمان دين
    بايد توجه داشت كه خواندن آثار شعري مي‎تواند در بررسي معقول بودن ايمان  بسيار سودمند باشد. شعر تجربه‎ي خود را مي‎ربايد . نمي توان آن را تعريف كرد. اين امر هم حيرت‎انگيز است و هم  در عين حال  به طرزي شگفت‎آور براي  ما آشنا است. شعر را اينگونه توصيف مي‎كنند: " آنچه در ترجمه از دست  مي‎رود".  شعر ما  را  ترغيب  مي‎كند كه  در برابر سخن  خردمندانه تواضع كنيم  و همان گونه  كه  سيموس هيني  [(1939-     ) ،  شاعر ايرلندي و برنده ي جايزه‎ي نوبل 1995 براي  ادبيات] اظهار مي‎دارد، " آن مي‎تواند خواننده را مخاطب قرار دهد ، تعادل بيافريند، به حال تعادل درآورد و معيارهاي جهان عيني را به سوي  تعادلي برتر  پشت سر گذارد."  اشعار، حقيقت را به آدم  مقتدر مي‎گويند. اشعار ما را مطمئن مي‎سازند كه مي‎توان هدفمند و غير صريح  بود و مي‎توان با تجليل از متني  كه داراي  چند معنا است،  به آفت  نص‎گرايي  كه اينجا و آنجا ديده مي‎شود، اعتراض كرد.
        كاتلين رين   [ شاعر برجسته‎ي انگليسي در نيمه‎ي دوم قرن بيستم ، با آثاري چون  تپه‎ي توخالي و دفاع از سرچشمه‎‎اي  باستان]  مي‎گويد كه " واژه‎ها  گنج دانش  هستند آنگاه كه صداقت دل ، و ميراث خرد را  كه  نسل به نسل  گفته و بازگفته شده است ، بيان كنند."  هيني مي‎افزايد " شعر بايد نمونه‎اي از آگاهي جامع باشد. شعر را  نبايد ساده كرد. برجستگي‎ها  و ابداعات  شعر بايد همتاي واقعيت  پيچيده اي  باشد  كه آن  را  در ميان مي‎گيرد  و از درون آن ، شعر پديد مي‎آيد". و اگر اينگونه باشد ، دريافت اين  نكته آسان  خواهد بود كه  چرا  كاردينال جان هنري نيومن  [، دانش- آموخته ي كالج  تثليث از دانشگاه آكسفورد و رهبرجنبش آكسفورد كه بر خاستگاه حواري و جهاني كليساي انگلستان تأكيد مي‎كرد،] اظهار داشت كه " براي مسيحيان ، برداشت شاعرانه  از امور، تكليف است."
        اين سخن را احتمالاً شنيده‎ايد كه وال مادر روزي به بچه وال خود اين اندرز را داد كه " عزيزم ، هوشيار باش و بدان كه هنگامي كه آب را به هوا مي‎پاشي ، بيش از هر وقت احتمال آن است كه شكار شوي ."  لازم است در بخش آخر سخن خود بر اين نكته اذعان كنم كه من كارشناس آموزش و پرورش نيستم  جز آنكه اندرزي دهم  و در باره‎ي موضوع  مورد بحثم در اين گردهم‎آيي سخني بگويم ، و اگر در سخنانم  پي‎آمدهايي  براي كارتان  وجود دارد ، با كمال تأسف ناشي از خود شما است. اما اذعان مي‎كنم كه راجع به اين قضيه متحيرم كه چگونه آنان كه در باره‎ي اديان جهان آموزش مي‎دهند و نه تنها مي‎توانند منابعي را در اختيار گذارند ـ  و همان‎گونه كه اشاره شد، بايد از ادبيات استفاده كرد ـ  بلكه قادرند جوانان را به مهارت‎هايي براي التزام به زندگي معنوي  و واژگاني براي ابراز آن  مجهز سازند، چگونه آنان مي‎توانند آثار شاعران را  به نام  خود معرفي كنند؟  چگونه مي‎توان زباني را دريافت كه به طرز غيرمستقيم ـ  مثلاً فن  ناخوشنودي ـ بر سخن  خرده  مي‎گيرد؟ اين امر نيازمند آموزگاراني است كه بتوانند حس كنجكاوي ، همدلي و جرأت را تشويق كنند و از اين كه به جوانان مجال ابراز ترديد نسبت به دين و ا نتقاد از آراء آنان را بدهند ، باكي  به دل  نداشته  باشند. آيا مي‎توان "راز" را بيش از "مسئله" معنا  كرد؟ آيا مي‎توان آن  را مشكل‎تر از آن ساخت كه بتوان گفت "آسان" است ؟ آيا  مي‎توان گفت  كه واقعيت‎ها  ساده  نيستند؟ آيا مي‎توان هنر شاعري را امر محتمل  دانست؟ آيا مي‎توان  خدا  را  بيش از سه حرف خشمگين دانست؟
        در پايان  سخن  خود، فقط  نمونه‎اي كوتاه از شعري را ارايه مي‎كنم كه زماني به جوانان عرضه كردم تا برداشت  خود را از هويت و شخصيت  انسان  بيان  كنم . جالب اين بود كه سادگي  و بي‎آلايشي اين شعر آنان  را  تحت تأ ثير قرار داد و آنان را بر آن  داشت  كه از برخي از ترس‎هاي  خود سخن بگويند ، و ما حتي  درباره‎ي  قدرت اراده‎ي انسان  گفت وگو كرديم ، كه اينك  بدين عقيده  بيشتر راغبم كه از دست رفته است . آن گفتمان به سرعت  مورد عنايت عالمان روحاني قرار گرفت و ما به مسايلي چون هدف، آينده‎نگري  و سرشت هديه مانند زندگي   پرداختيم .  اسم آن  شعر، "نام‎ها"  و نگارنده‎ي آن، وندي كوپ   [ شاعر برجسته‎ي انگليسي در اواخر قرن بيستم ميلادي ] است.
     
    زماني  كه كودكي  بود، چند صباحي  نام  وي  اليزا  بود.
    اليزا  ليلي .
    بزودي  نام  وي  به  ليل  تغيير يافت.
    اندكي  بعد، در فروشگاه  نانوايي، دوشيزه استوارت  و پس از آن
    "عشق  من، عزيز من، مادر".

    در سال  سي‎ام  بيوه  شد و به كار بازگشت  با نام بانو هَند.
    بزرگ  شد دختر وي ، به خانه‎ي  بخت  رفت  و نوزادي  به دنيا آورد.
    اينك  مي‎خواندنش  نانا.
    به ميهمانان همي گويد " نانا صدايم  مي‎زنند".
    آري بدين گونه صدايش  مي‎زنند ، دوستان ، كسبه، و اطباء.
    پرسيدند اسم كوچك  بيمار را ، در بخش  سالخوردگان .
    گفتيم : " ليل"  يا  " نانا" .
    ليك  در پرونده‎ي  وي  يافت  نشد .
    و اندر آن  واپسين هفته‎هاي  آشفته ،
    بار ديگر نام  وي ، اليزا  بود.

    لس موري   [ شاعر استراليايي  قرن  بيستم] مي‎گويد: " دين  كامل، منظومه‎اي  بلند با بازگويي عاشقانه است" . و خدا،  شعري است كه مضمون هر ديني است ـ مضمون آن است، نه محدود و محبوس در آن. هنگامي  كه هستي  خدا  مضمون  هر ديني  باشد،  پس همچون آيينه‎اي است كه همگان  را مجذوب مي‎كند و بنابراين  مي‎توان  گفت  هستي خدا  نسبت به  جهان  به مثابه  روح   خلاق  شاعر نسبت به  شعر است،  اصل و قانوني  در برابر پايان. و همگي  ما بيش از آن  كه اصلاً  تصويرگر باشيم، كاوشگريم.
        بنابراين وظيفه‎ي  نخستين ما آن خواهد بود كه اين  احساس  را  نسبت  به خدا بازيابيم، بدانيم كه هر قدر پندار بيشتري داشته باشيم، بصيرت كمتري خواهيم داشت ، و بدين امر مهم و آشكار توجه كامل مبذول بداريم و نيز خود را  بيشتر سرباز خدا  بدانيم تا  يك هنرمند.  به گفته‎ي  آر. اس.  توما س   وظيفه‎ي ما آن است  كه " تا حد امكان  باب  سطوح  متعدد را  بگشاييم ، امري  كه در بيشتر مواقع  مقرون  به قصور و تعارض، و به بهانه‎ي  فايده  نداشتن  و گهگاه ، چه بسا ، در برداشتن  سخنان  كنايه آميز  در معرض  رد و امتناع  بوده  است."
        و چه بسا اين  نكته ، آموزنده  باشد.


    پي‎نوشت:
    1.    A Warning  Against  Certainty
    2.    Mark  Oakley
    3.    Prayer  Book
    4.    Monsignor Quixote
    5.    Graham  Greene
    6.    Bishop of  Motopo
    7.    literary  appreciation
    8.    finality
    9.    closure
    10.    Miss Smilla's Feeling for snow
    11.    Peter  Herg
    12.    orthodoxy
    13.    selfless  respect
    14.    teachings  of  Christ
    15.    notions of  the Church
    16.    self-affirming
    17.    conversational  church
    18.    public  debate
    19.    manifesto
    20.    Gerard Manley Hopkins
    21.    Fugitive  Pieces
    22.    Anne Michael
    23.    spiritual  hunger
    24.    Piers  Brendon
    25.    Brendon,  Piers. The Dark Valley: A Panorama of  the 1930s . Jonathan Cape, 2000. ISBN 0-224-06038-4.
    26.    Nature of reality
    27.    Muddle
    28.    Franz Kafka
    29.    Oscar Pollack
    30.    Poetry
    31.    Faith’s heartland
    32.    Poetic ritual   
    33.    Resonance
    34.    Liturgical language
    35.    Flame of the spirit
    36.    Gail Ramshall
    37.    Poetic liturgy of Easter
    38.    Exsultet
    39.    Splendor of Eternal King
    40.    Collage of images
    41.    Pascal candle
    42.    Figurative
    43.    Metaphorical
    44.    Intimation
    45.    Language of love and longing
    46.    Robert Frost
    47.    Plausibility of faith
    48.    Seamus Heaney
    49.    Transcendent equilibrium
    50.    Curse of literalism
    51.    Kathleen Raine
    52.    Treasury
    53.    Cardinal John Henry Newman
    54.    Poetical view
    55.    Human will
    56.    Gift-like nature of life
    57.    Wendy Cope
    58.    Les Murray
    59.    R. S.  Thomas
    60.    Overtones