امريكا، امپراتوري كه عاقبت‌ به خير نشد در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

امريكا، امپراتوري كه عاقبت‌ به خير نشد1

رمزي بارود2
مترجم: مريم نجيمي3

چكيده
اين مقاله به تحليل سياست خارجي ايالات متحده در قبال كشورهاي منطقه غرب آسيا و راهكار خروج اين كشور از بن‌بست‌هاي خودساخته اختصاص دارد؛ سياستي كه در جهت منافع اين كشور به سياست خارجي ايالات متحده تقريباً به طور كامل زمين‌گير شده است.
آتش‌افروزي در كشورها و اقدامات غيرمسئولانه همت گماشته و جايگاه اين كشور را در سال‌هاي اخير در ميان كشورهاي دوست و دشمن تنزل داده است. واقعيت آن است كه ايالات متحده بازنده تمام برنامه‌ريزي‌هاي مخرب و فاجعه‌باري است كه در دنيا و به ويژه در منطقه غرب آسيا صورت گرفته است. به نظر مي‌رسد يگانه راه خروج امريكا از اين بن‌بست توجه به كشورهاي شرق آسيا و جلب بازار آنها براي صادرات انرژي باشد.
كليدواژگان: سياست خارجي امريكا، جنگ عراق، فلسطين، نومحافظه كاران، منافع اقتصادي.

جان كري4، وزير خارجه امريكا، كه پس از هشت ماه مشاجره درباره آغاز مذاكرات سران تشكيلات خودگردان فلسطين با مقامات حكومت صهيونيستي در چهارم آوريل به مراكش سفر كرده بود، بيش از اين نتوانست ناكامي خود را در به بن‌بست رسيدن مذاكرات صلح غرب آسيا تحت رهبري ايالات متحده پنهان كند، و در نهايت پذيرفت كه شكست اخير نمايي از يك واقعيت در فرايند مذاكرات صلح است. اما محدود كردن اين واقعيت به شكست مذاكرات صلح را نمي‌توان تنها نمونه واقعيت دردناكي دانست كه ايالات متحده در سال‌هاي اخير با آن روبه‌رو بوده است.
جايگاه سياست خارجي ايالات متحده را در منطقه غرب آسيا و در كل جهان نمي‌توان با هيچ‌گونه زبان خوشبينانه‌اي به تصوير كشيد. براي مثال، سناريوهاي (نمايشنامه‌هاي) فاجعه‌بار ايالات متحده در برخي كشورها نظير سوريه، ليبي، مصر، اوكراين و به تازگي در فلسطين و سرزمين‌هاي اشغالي (اسرائيل) مسير اشتباه سياست خارجي اين كشور را ترسيم مي‌كند. بحران‌هاي پي در پي به ايالات متحده اجازه نداده است تا به شكست‌هاي خود در منطقه غرب آسيا پايان بخشد و پس از جنگ فاجعه‌بار عراق چرخش حساب شده‌اي به سمت آسيا داشته باشد.

// تلاش امريكا براي تأسيس منطقه جديد غرب آسيا در منطقه محكوم به شكست است

به نظر مي‌رسد سياست خارجي ايالات متحده تقريباً به طور كامل زمين‌گير شده است.
در واقع اوباما پس از رسيدن به رياست جمهوري به علت وجود واقعيت‌هاي دردناك بي‌شماري كه از زمان جرج بوش بر جاي مانده بود، به طور مداوم مأموريت اطفاي حريق را در دستور كار خود داشته است.
از منظر منطق نومحافظه‌كاران امريكايي صاحب قدرت و حامي حكومت صهيونيستي، حمله به عراق تلاشي ديرهنگام براي به دست گرفتن مجدد ابتكار عمل در غرب آسيا و مهار سهم بيشتري از منابع انرژي در سطح جهان محسوب مي‌شد. با اين هدف، رسانه‌هاي امريكايي سر و صداي زيادي درباره مبارزه با تروريسم (كشتار سياسي)، احياي مردم‌سالاري و آزادي به پا كردند؛ اما نومحافظه‌كاران به شدت اهداف اصلي خود را از اين جنگ مخفي نگه داشتند و به طور خستگي‌ناپذيري نسبت به كاهش ثروت كشور خود هشدار دادند. همچنين براي تغيير نقشه غرب آسيا و كاهش سرعت پيشرفت چين و ساير كشورهاي قدرتمندي كه آهسته مي‌كوشند براي مواجهه با ابرقدرت‌هاي جهان پس از دوران جنگ سرد روي پاي خود بايستند، تلاش سختي كردند.
اما اين‌گونه تلاش‌ها همگي محكوم به شكست بود. ايالات متحده در حالي از عراق گريخت كه توازن قدرت به ‌هم ريخته و گروه‌هاي جديد برندگان و بازندگان پديد آمده بود. خشونت ناشي از حمله و اشغال، عراق را وحشت‌زده كرد و بي‌ثباتي را به كشورهاي همسايه از طريق ركود اقتصادي، افزايش نظامي‌گري و خشونت و اعمال فشار بيشتر در بخش‌هاي سياسي ـ كه تا آن زمان از ثبات خوبي برخوردار بود ـ تزريق كرد.
جنگ عراق امريكا را فرسوده كرده و شرايط غرب آسيا را به مرحله گذار رسانده است، اما نه آن گذاري كه كاندوليزا رايس، وزير خارجه سابق امريكا، از آن حمايت مي‌كرد. واقعيت آن است كه «غرب آسياي جديد»ي وجود ندارد، بلكه در حال حاضر غرب آسياي پيشين بيش از هر زمان ديگر در بدترين وضعيت خود قرار گرفته است. زماني‌كه آخرين سربازان امريكايي حاضر در عراق طبق برنامه زمان‌بندي شده در دسامبر 2011، از مرزهاي اين كشور خارج و وارد كويت شدند، امريكا گزينه‌هاي بسياري در پيش روي داشت، اما با روشن شدن محدوديت قدرت نظامي ايالات متحده، مشخص شد اين كشور در جنگ عراق پيروز ميدان نبوده است؛ چراكه اقتصاد متزلزلِ سرگردان ميان زوال و بهبود، از بين رفتن اعتماد كشورهاي دوست امريكا به آن و همچنين خراب شدن وجهه تهديدي اين كشور براي كشورهاي دشمن او، به خوبي بيانگر شكست امريكا در جنگ عراق است؛ به طوري كه ايالات متحده در حكم ببري بي‌دندان براي دشمنانش محسوب شد.

// يگانه راه برون‌رفت امريكا از مشكلات گريبانگير منطقه غرب آسيا سرمايه‌گذاري بر آسياي شرقي و جذب بازارهاي اين منطقه است

واشينگتن فرصت كوتاهي براي بررسي شكست‌ها، سازماندهي مجدد و بازيابي ابتكار عمل در حوزه راهبردهاي سياست خارجي خود در اختيار داشت، اما نه در منطقه غرب آسيا بلكه در منطقه آسيا ـ اقيانوسيه1 و به ويژه درياي چين جنوبي كه به نظر مي‌رسد عاقلانه‌ترين نقطه شروع مجدد و با دليلي موجه براي اين كشور باشد.
رابرت كاپلان2 در يادداشتي كه در مجله فوربس3 در واشينگتن منتشر كرده، به توصيف همگرايي‌هاي پيش روي منطقه آسيا ـ اقيانوسيه پرداخته است. وي مي‌نويسد:
روسيه به شدت در پي آن است كه صادرات انرژي خود را بر شرق آسيا متمركز كند. احتمال مي‌رود پيش از به پايان رسيدن دهه جاري، چين به بزرگ‌ترين بازار صادرات نفت روسيه تبديل شود.
به اين ترتيب غرب آسيا به خودي خود در حال تغيير مسير است؛ زيرا صادرات هيدروكربن‌هاي توليد شده در اين منطقه افزايش يافته است. كاپلان با اشاره به اينكه روسيه منطقه شرق آسيا را پوشش داده است، مي‌افزايد:
به زودي امريكاي شمالي براي صادرات انرژي خود به ويژه گاز طبيعي بيش از پيش به بازارهاي منطقه اقيانوس هند و بخش‌هاي مركزي اقيانوس آرام4 روي خواهد آورد.
اين در حالي است كه ايالات متحده همچنان به شيوه‌هاي گوناگون بي‌شماري متوسل شده است. اين كشور با وجودي كه در 25 سال اخير تلاش كرده است در جهت منافع انحصاري خود ساير كشورها را تحت اختيار در آورد، ناموفق بوده است. اساسا وجه اصلي سياست خارجي امريكايي‌ها «بزن در رو» است كه بيش از حد رويكردي غيرمسئولانه مي‌باشد. حتي پس از خروج تدريجي نظاميان امريكايي از عراق، اين كشور براي دستيابي به فرصت مناسب عميقاً حضور خود را در منطقه غرب آسيا تثبيت كرده است.

// شكست ايالات متحده در منطقه غرب آسيا بيش از پيش در سوريه و اوكراين نمايان است

ايالات متحده در جنگ ليبي حضور داشت، اما فعاليت‌هاي نظامي خود را در زير چتر اقدامات بزرگ‌تر ناتو انجام داد تا در صورت بروز خطا، چنان‌كه قابل پيش‌بيني بود، تنها بار بخشي از مسئوليت را به دوش گيرد.
بي‌شك با شكل‌گيري انقلاب 25 ژانويه 2011 در مصر، موقعيت امريكا در اين كشور تنها به دليل فقدان شفافيت و ارتباط با كشوري با وسعت و نفوذ مصر، بيش از ساير كشورهاي قدرتمند غربي آشفته بود؛ با اين حال تنها در سوريه بود كه ضعف آمريكا به هيچ وجه نخواهد توانست تعهدي را كه كشورهاي غرب آسيا در بحبوبه جنگ‌ها و انقلاب‌هاي كنوني بدان نياز دارند به آنها بدهد. به عبارت ديگر، آمريكا غرب آسيا را از دست داده است.
ايالات متحده به خوبي نمايان شد؛ چراكه مداخله نظامي در سوريه به عللي كه هيچ‌يك اخلاقي نبود، عملاً ناممكن بود. نفوذ سياسي امريكا كاهش يافته و مهم‌تر از همه آن كه متحدين منطقه‌اي آن در سراسر غرب آسيا در حال خروج از لواي رهبري امريكا هستند. به اين ترتيب امريكا به دليل يافتن جايگزين براي فروش تسليحات خود متوجه روسيه است و بر چين به جهت منافع اقتصادي متمركز شده است.
به نظر مي‌رسد سفر باراك اوباما به عربستان سعودي در اواخر ماه مارس هم نمي‌تواند گام بزرگي براي تقويت اتحاد متزلزل دو كشور در منطقه باشد. حتي اگر ايالات متحده آماده ترميم شرايط باشد، فقدان اراده سياسي، ظرفيت‌هاي اقتصادي و قدرت نظامي مؤثر، مانع از آن خواهد بود. درست است كه ايالات متحده هنوز قابليت‌هاي نظامي بي‌شماري دارد و بزرگ‌ترين اقتصاد دنيا محسوب مي‌شود؛ اما امريكا به هيچ وجه نخواهد توانست تعهدي را كه كشورهاي غرب آسيا در بحبوبه جنگ‌ها و انقلاب‌هاي كنوني بدان نياز دارند به آنها بدهد. به عبارت ديگر، امريكا غرب آسيا را از دست داده است.
حتي احتمال دارد چرخش به سمت آسيا نيز نتيجه مطلوبي نداشته باشد. از سويي رقباي ايالات متحده در سال‌هاي اخير با وجود روسيه رشد جسورانه و قاطعانه‌اي داشته‌اند و با برنامه‌ريزي‌هايي كه صورت داده‌اند امريكا و متحدان اروپايي مشتاقش را سال‌ها مشغول نگاه خواهند داشت. موضع‌گيري روسيه در قبال كريمه1 اوكراين نيز بار ديگر محدوديت‌هاي ايالات متحده و ناتو را در مناطق خارج از عوامل متغير متعارف نفوذ قدرت‌هاي غربي به خوبي نشان داد.
اگر ايالات متحده مي‌توانست در منطقه درياي چين جنوبي و درياي چين شرقي براي دستيابي به منابع انرژي، ظرفيت‌هاي موجود و بازار و مسيرهاي حمل و نقل جنگي به راه بيندازد، اين جنگ بي‌شك سخت‌ترين و كشنده‌ترين جنگ تاريخ خواهد بود. چين همچون عراق پيش از اشغال نيست كه بر اثر سال‌ها جنگ، محاصره و تحريم فرسوده شده باشد. حمله نظامي به جغرافياي وسيع آن به راحتي ممكن نيست و نيروي نظامي آن را نمي‌توان تنها با ضربه و تهديد از پاي درآورد.
به اين دليل است كه ايالات متحده ابتكار عمل را در منطقه غرب آسيا و فراتر از آن از دست داده است. نومحافظه‌كاران مست از قدرت نظامي، امريكا را به سمت جنگ‌هاي پر هزينه‌اي سوق دادند كه اين امپراتوري را پيش از آن كه نجات يابد غرق كرده است و اين چنين است كه طراحان سياست خارجي امريكا در حكم ديپلمات‌هايي آتش‌نشان هستند كه بايد آتش جنگ‌افروزي‌هاي خود را در فلسطين، سوريه و اوكراين خاموش كنند. اين گونه است كه چند سال اخير براي امريكايي‌ها بيانگر واقعيات جديدي در دنياي كنوني بوده است.

/// مقالات