// مقاله / اشاره

اشاره در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

اشاره

در این گفت وگو بر نکات خوبى تأکید شده که مى توان به پاره اى از آنها اشاره داشت. در عین حال به نظر مى رسد یک نقیصه وجود دارد و آن مجال بسط نیافتن سخن پیرامون مباحث مطروحه است. در ادامه برخى از نکات مورد اشاره قرار مى گیرد:
1. وى مى گوید که، اخلاق اسلامى از شریعت جدایى ناپذیر است و «بهترین راه ارائه فقه به نحوى که توسط جوانان پذیرفته شود، زیستن طبق اصول اخلاقى و تخلق به فضایل معنوى است.» این سخن جان مایه اى بسیار قوى دارد. از طرفى خطر تهى شدن فقه از اخلاق را گوشزد مى کند و از سوى دیگر، به جدا افتادن اخلاق از فقه هشدار مى دهد. هر دو خطرناک است و به وادى گمراهى یا سطحى نگرى منجر مى شود. بسیارى از روشن فکران دینى تلاش گسترده اى براى تفکیک وجوه مختلف دین از یکدیگر دارند، به گونه اى که ارتباط ارگانیک این وجوه را از یکدیگر مى گسلند. این امر موجب آن مى شود که با تأکید هر قشر بر یکى از این وجوه، تمامیت و زیبایى شریعت اسلامى را از میان مى برند و چهره اى ناقص از دین عرضه مى دارند. آنان که بر فقه تنها به بیان درست تر بر حقوق، تأکید مى کنند، چهره اى خشک و عبوس و بى روح از شریعت عرضه مى کنند که موجب وازنش اهل دل و جوانان مى شود. آنان که بر اخلاق یا معنویت صرف تأکید مى ورزند، و فقه را نادیده مى گیرند یا نقش آن را کمرنگ مى کنند، چهره اى بى هویت از دین عرضه مى کنند که نه تنها هویت مورد نیاز فرد دین دار را شکل نمى دهد، بلکه از بى راهه هایى سر بر مى آورد که همان معنویت را نیز تحصیل نخواهد کرد. بنابراین، تأکید جناب نصر بر جامعیت شریعت اسلامى (و البته از نظر ایشان جامعیت سایر شرایع معتبر)، تأکیدى درست و موجه است و باید در میان روحانیت ما و نیز در میان روشن فکران دینى، مورد توجه قرار گیرد.
2. به نظر ایشان نیازهاى اساسى انسان متجدد با انسان سنتى تفاوتى نکرده است. این توجه نیز کاملاً درست است؛ زیرا مسائل اساسى انسان تغییر نکرده و نمى کند. هر چه در زندگى انسان تغییر کند، نمى تواند مسأله به دنیا آمدن و از دنیا رفتن را تغییر دهد و آن را حذف کند. همین امر موجب مى شود که پرسش هاى اساسى انسان همواره پایدار بماند که از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود / به کجا مى روم آخر، ننمایى وطنم.
بله، اگر روزگارى را بتوان فرض کرد که در آن مسأله مرگ به کلى حذف شود، بشر بتواند براى خود بر روى زمین زندگانى جاویدانى دست و پا کند، آن گاه مسأله اساسى او عوض شده است و مى توان گفت اصلاً انسان جدیدى درست شده است.
3. توضیحى که وى در پاسخ به سؤال از اسلام سیاسى و نیز از جهاد فى سبیل اللّه مى دهند، هر چند کوتاه، نشان مى دهد که اندیشه سنت گرایان، آن چنان که گاهى مانند صوفیان گوشه نشین تبلیغ مى شود، سیاست گریز نیست و مى توان در آن رگه هایى از اسلام اجتماعى ـ سیاسى یافت که قابل بسط نیز باشد.
4. ایشان مى گویند که، نیمه دوم قرن بیستم شاهد تقویت دوباره دین بود، ولى در بسیارى از موارد این بازگشت به صورت بنیادگرایى بود که کاملاً متمایز از سنت و روى دیگر سکه تجدد است». اگر مقصود ایشان از بنیادگرایى، جنبش هایى نظیر طالبان در اسلام یا منونایت ها در مسیحیت باشد، شایدبتوان با وى موافقت کرد. اما اگر بنیادگرایى مورد نظر ایشان آن قدر وسیع باشد که شامل نهضت اسلامى امام خمینى قدس سره نیز بشود، دیگر نمى توان با ایشان موافق بود. به صرف این که در یک نهضت احیاى دینى از پاره اى عناصر مفهومى مدرن یا پاره اى اعمال اجتماعى متجدد استفاده مى شود، نمى توان آن را متجدد نامید. مفهوم انقلاب، مفهومى متجددانه است، اما مى توان آن را به عنوان روشى براى دست یابى به اهداف اصیل دینى استفاده کرد، بدون این که به اساس دین و سنت خدشه وارد شود. باید اصول اساسى را از عوارض جدا کرد. به هر حال دنیاى متجدد نمى توان از ابزار خلق شده به کلى گریخت و همه را نادیده گرفت. بنیادگرایى واقعى باید از همه اینها گریزان باشد. چنان که گروهى از منونایت ها چنین مى کنند. بنابراین نه استفاده از ابزار مدرن موجب مى شود که ماهیت یک حرکت را متجدد یا بنیادگرایانه کند، نه بالعکس، گریز از استفاده از آن. باید ماهیت و جوهره اصلى هر حرکت را جداگانه مورد تحلیل و ارزیابى قرار داد، آن گاه اگر قرار است نامى نهاده شود، مى توان به آفرینش مفهومى جدید دست زد و از محدوده چند عنوان سنتى، بنیادگرا و مصلح فراتر رفت.










/// مقالات