// مقاله / دمکراتیزه کردن جهان اسلام

دمکراتیزه کردن جهان اسلام در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

دمکراتیزه کردن جهان اسلام

رضا عاملی1(
چکیده:

یکی از مهم ترین ضرورت های فعلی جوامع اسلامی و وظایف مهم متفکران مسلمان این است که دمکراسی غربی را به عنوان یکی از مهم ترین اندیشه ها و ساختارهای شکل دهنده جوامع مدرن، مورد بررسی قرار دهند. در این مقاله کوشش شده است تا از جنبه ای خاص به این موضوع حساس پرداخته شود. نویسنده می کوشد تا علت تلاش غرب برای دمکراتیک سازی جهان اسلام را مورد بررسی قرار دهد.


سؤال مهمی که در بررسی اوضاع کنونی بین المللی جلب توجه می کند این است که چرا غرب این همه به جهان اسلام فشار میآورد تا دمکراسی غربی را بپذیرند و آن را در جوامع خود به اجرا درآورند؟ چرا غرب تصور می کند که جهان اسلام بدون پذیرش دمکراسی غربی، غیرمتمدن و وحشی خواهد بود و چرا همواره خواهان ایجاد حکومت های لیبرال دمکرات در جهان اسلام است؟
از نظر من، رابطه ای میان دمکراسی ای که غرب در عمل از ما می خواهد و به زندان کشیدن ایمان وجود دارد. به این معنی که دمکراسی مورد نظر غرب، خود انزوای ایمان و جدا کردن دین از مسایل اجتماعی را به همراه خواهد آورد.
با این نظر، من ابتدا دمکراسی را به طور خلاصه توضیح خواهم داد و آن گاه نشان خواهم داد که چه ارتباطی میان دمکراتیک کردن جهان و نظر و عمل فعلی غربی ها وجود دارد و در نهایت، توضیح خواهم داد که چگونه این امر به زندانی شدن ایمان و روند سکولارسازی خواهد انجامید. در ادامه، با نگاهی به مسأله 11 سپتامبر، مفهوم قدرتمندی و ضعف را در این باره تبیین خواهم کرد.
دمکراسی مانند بسیاری دیگر از اصطلاحات سیاسی و علم سیاست، در اصل یک کلمه یونانی است که از دو کلمه دموس demos و کراتوس Kratos تشکیل شده است. هر دوی این اصطلاحات، بیش از یک معنی دارند. دموس را می توان بر همه مردمی که در یک شهر و یا یک دولت شهر زندگی می کنند، اطلاق کرد . علاوه بر این، می توان دموس را افراد غوغا سالار و یا اراذل و اوباش و یا طبقه فرودست و پایین جامعه معنی نمود.
کراتوس نیز دو معنی متفاوت قدرت و یا اداره کردن دارد. بنابراین دمکراسی عادی که در آن مردم یا نمایندگان مردم قرار است جامعه را اداره کنند، می تواند به یک توزیع بسیار نابرابر قدرت منجر شود. معنای دمکراسی، اداره کردن جامعه توسط مردم و یا تعداد زیادی از افراد است، اما از آنجا که اکثریت همواره با فقرا بوده است، از این رو دمکراسی را حکومت فقرا و یا حکومت طبقه زیردستان می دانسته اند. ارسطو در بیان این امر کاملاً صراحت به خرج داده است. از منظر ارسطو، حکومتی که در آن گروه اندکی از ثروتمندان بر جامعه حکومت کنند، هرگز حکومتی دمکراتیک نیست.
در یک نظام دمکراتیک، سیستم انتخاب و انتخابات باید قانونمند و عادلانه باشد. گیدنز در این باره می نویسد: «حق مشارکتِ برابر در انتخابات، همانند حقوق و آزادی های مدنی و مشارکت در اجتماعات سیاسی و آزادی بیان است.» پس دمکراسی بر مبنای تعریف علمای خود غرب، چنین چیزی است.
اما در جواب به سؤال ابتدای این متن که چرا دمکراتیک کردن جهان در دستور کار دولت های غرب قرار گرفته است، اولاً باید به خاطر داشت که تصور معمولی این است که دمکراسی به معنی شیوه و شرایط بهتر اجتماعی برای زندگی است که این قدرت ها از سر خیرخواهی می خواهند در این دارایی خود، دیگران را نیز شریک کنند تا شرایط زندگی بشر در سراسر جهان بهبود یابد. متأسفانه باید گفت که این تصور با واقعیت سازگاری ندارد و ما هرگز شاهد این سودرسانی و یا خیرخواهی جهانی نبوده و نیستیم. علاوه بر این، در حالی که 600 میلیون نفر از مسلمانان در کشورهایی زندگی می کنند که اغلب حکومت هایی دمکراتیک محسوب می شوند، باز هم شاهد آن هستیم که مسلمانان را به خاطر غیردمکراتیک بودن سرزنش می کنند و این قدرت ها علی رغم این واقعیات سیاسی، مسلمین را محکوم می کنند.
ثانیاً، علت تبلیغ دمکراسی به عنوان یک ارزش عالی از این روست که روند دمکراسی سازی غربی می تواند بسیاری از خواسته ها و دستورالعمل های موردنظر غرب را نیز در دستور کار تمامی جهان قرار دهد. در حقیقت، این روند، یک نوع آمریکایی سازی است که ترویج خواسته ها و دستورالعمل های آمریکایی را در دستور کار تمامی دنیا قرار می دهد و همه جنبه های حیات در همه جوامع را متأثر از خویش می سازد. آنچه باید به آن توجه داشت این است که پشت پرده این تبلیغ از دمکراسی چیست، وگرنه مخالفتی با این امر وجود ندارد که انسان ها برای رسیدن به منافع بیشتر گردهم آیند و تصمیم گیری کنند. باید دانست که چه نتایجی در پشت این نوع از دمکراسی غربی تحمیلی بر جهان اسلام مخفی شده است.
حتی در غرب نیز دمکراتیک شدن جوامع سابقه ای طولانی ندارد. در قرن بیستم بود که بحث از دمکراسی در غرب جدی شد. قبل از جنگ جهانی اول، فقط در 4 کشور فنلاند، نروژ، استرالیا و نیوزلند زنان حق رأی داشتند و در سوئیس این حق در سال 1974 به زنان داده شد. افزایش تعداد کشورهای دمکراتیک در غرب به سه دهه گذشته باز می گردد؛ در طول دهه 1970، تعداد کشورهای دمکراتیک به 30 کشور بالغ شد. این روند از اروپای مدیترانه ای از زمانی آغاز شد که حکومت های نظامی گرای یونان، اسپانیا و پرتغال سرنگون شدند. در دهه 1980، 12 کشور در آمریکای جنوبی و مرکزی دمکراتیک شدند که برزیل و آرژانتین از این دست بوده اند. اکنون شاهد آن هستیم که غرب دمکراتیک سازی جهان اسلام را هدف اصلی خود قرار داده است و به بهانه حقوق زنان، به جهان اسلام حمله می کند.
در بسیاری از موارد، دمکراتیک سازی موردنظر غرب، چیزی جز آمریکایی سازی و غربی سازی نیست، چرا که پشتوانه دمکراسی سازی و بخش پنهان آن، آمریکایی سازی است. آمریکا در این زمینه حتی گاه از ارزش های انسانی سوءاستفاده ابزاری می کند تا قلمرو سلطه خود را بر جهان توسعه دهد. به عنوان مثال، الگور معاون کلینتون، در کتابی که به عنوان آلودگی هوا منتشر کرد، توجه به امور محیط زیست جهانی را بهانه ای برای سلطه آمریکا بر همه جهان می دانست. او در این کتاب که متن سخنرانی هایش در دوره مبارزات انتخاباتی است، مدعی شده بود که مشکلات زیست محیطی به حدی رسیده است که آمریکا نمی تواند آن را به عنوان یک مسأله بین المللی در نظر نگیرد و از این طریق، سلطه آمریکا بر جهان را توجیه کرده بود.
اما تئوری های دیگری نیز وجود دارد که سلطه آمریکا بر جهان را توجیه می کند. تئوری برخورد تمدن های ساموئل هانتینگتون در سال 1996، تئوری پایان تاریخ فرانسیس فوکویاما در سال 1992 و یا تئوری جهاد در برابر مکدونالد بنجامین باربرز در سال 1996، تئوری هایی هستند که سلطه غرب در جهان و سلطه آمریکا بر کل دنیا را توجیه می کنند. جالب توجه آن است که هانتینگتون خود در بخشی از دستگاه سیاست پردازی آمریکا فعالیت می کند و وقوع حادثه ای مانند 11 سپتامبر را تأییدی بر نظریه او محسوب می کنند. این عقیده که دیگر فرهنگ ها و تمدن ها در برابر تمدن غرب فرهنگ هایی حاشیه ای و کم اهمیت هستند نیز محصول نگاه و نظریه عمدتاً سیاسی و کمتر آکادمیک هانتینگتون است که سناریویی از برخورد میان غرب و دیگر تمدن ها را مطرح کرده بود.
وقتی فوکویاما نظریه خود را در مورد پایان تاریخ مطرح می سازد، معنی آن این است که همه مردم باید گذشته خود را به طور کامل رها کنند و از نو آغاز نمایند. وی همه تمدن های دیگر را پوچ و آن ها را چون اساطیر الاولین می داند. معنای تئوری پایان تاریخ این است که تاریخ برای تئوری های غیر لیبرال دمکراسی به سر آمده است. به این ترتیب، نفی دیگر تمدن ها و نفی میراث تاریخی تمدن های انسانی، یکی از بخش های فلسفه آمریکا محوری است.
همچنین، این پیش فرض وجود دارد که آمریکا و تمدن آمریکایی منحصر به فرد و بی مانند هستند. مارگارت مید که یک انسان شناس مشهور آمریکایی است، در این باره می گوید: «تمدن آمریکایی بر فلسفه تولید و تکثیر استوار است، نه بر ذخیره سازی و کمبود منابع. در طول سه قرن گذشته، انسان هایی از زندگی های کاملاً متفاوت به این سرزمین آمده اند و زبان قدیمی خود را رها کرده اند و تعلقات گذشته و زمین و آب و خانواده و اطرافیان قدیمی خود را به همراه نشانه های قدیمی خود پشت سر گذاشته و یاد گرفته اند که به شیوه ای جدید سخن بگویند، راه بروند، بخورند و بپوشند. ما چون خود تغییر کرده ایم، معتقدیم که دیگران نیز می توانند تغییر کنند تا به شیوه بهتری زندگی کنند و فکر می کنیم که آنها می توانند. رفتار آنها در برابر ما، مانند دیدن روشنایی و پیروی از آن است.»
واضح است که این نگاه تا چه حد خودپسندانه است. از نگاه غربی ها، تمدن آمریکایی تأکید فراوان و مطلقی بر تغییر، نوآوری و جوانی دارد. این در حالی است که آنها با هر چیزی که از گذشته و قدیم و سنت ها باشد، حتی انسان های پیر و قدیمی، ناسازگار و نسبت به آن ها بی مهر هستند. برخورد آن ها با تمدن اسلام، دین اسلام و نهادهای اسلامی نیز چنین است. تمدن آمریکایی با اسلام، با این پیش فرض و قضاوت اولیه روبه رو می شود که اسلام، قوانینی مربوط به 14 قرن قبل است که به دوره قوانین مقدس مربوط می شود و امروزه ارزش و رابطه ای با جهان مدرن ندارد. از نظر متفکرانی غربی مانند لرنر، قواعد و قوانین اسلامی برای زندگی عملی امروزی مفید نیست و صرفاً به کار زندگی بدوی صحرانشینان می خورد. چنین نگاهی متأثر از پیش فرض های تمدن غربی نسبت به سنت های گذشته است. از مسلمانان با انتخاب دنیای جدید، باید اسلام را کنار بگذارند. او می نویسد: «تفاوت های مذهبی و رقابت های سیاسی در خاورمیانه نشان می دهد که کسب یک هویت مشترک اسلامی ناممکن است. یکی از مهم ترین شاخصه ها برای سیاست گذاری مسائل خاورمیانه، مدرنیسم می باشد. رهبران خاورمیانه باید میان مکه و مکانیزاسیون یکی را انتخاب نمایند».
به نظر من، چنین نظراتی مثال های خوبی برای چهره مخفی دمکراسی هستند و نشان می دهد که فشار قدرت های غربی بر کشورهای اسلامی برای پذیرش دمکراسی، از کجا ریشه می گیرد. به طور واضح تر باید گفت لیبرال دمکراسی آمریکایی دارای ایدئولوژی مخفی ای است که (چنان که نیومن در جواب به بوش اظهار داشت) آمریکا در صدد تحمیل این ایدئولوژی بر دیگران است. پس از حادثه 11 سپتامبر، بوش به طور مکرر ابراز می داشت، حمله تروریست ها به آمریکا در واقع حمله به دولت و مردم آمریکا نیست بلکه حمله به دمکراسی دولت های لیبرال است. نیومن در جواب به بوش اعلام کرد که اگر هدف تروریست ها آزادی بود، باید به کانادا، سوئد، سوئیس و دیگر کشورها نیز حمله می شد؛ اما هیچ کس به چنین کشورهایی حمله نمی کند و علت آن این است که این کشورها سعی نمی کنند، نفرت ایدئولوژیک خود را بر دیگران وارد سازند. حال آنکه دولت آمریکا به شدت چنین کاری را انجام می دهد.
من در این مقاله از دموکراسی و آمریکاگرایی به عنوان ایدئولوژی یاد کردم. اما ایدئولوژی به چه معناست؟ متأسفانه برخی فکر می کنند که ایدئولوژی به معنای تفکر دینی است. حال آنکه در غرب، ایدئولوژی به معنای پذیرش یک امر و نادیده گرفتن مابقی جهان می باشد. در مورد آنچه ایدئولوژی خوانده ام نیز چنین معیاری صادق است.
منبع: muslimedia





/// مقالات