// مقاله / فرزند آفتاب (1): نامه اي به غاده چمران (همسر شهيد چمران)

فرزند آفتاب (1): نامه اي به غاده چمران (همسر شهيد چمران) در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

فرزند آفتاب (1): نامه اي به غاده چمران (همسر شهيد چمران)

زهرا رضائيان
تو را سرزنش مي كردند كه «اين چه زندگي است كه تو داري؟» و تو مي گفتي «خودم خواستم، خودم انتخاب كردم.» تو مصطفي را خوب شناخته بودي. براي همين هم بود كه وقتي تو را خواستگاري كرد و خانواده ات مخالفت كردند، ايستادي، جنگيدي و جنگيدي تا سرانجام پيروز ميدان شدي و آمدي تا در كنار مصطفي، با آن شرايط سختي كه مي دانستي دارد، زندگي كني و به آن همه رفاه و تجمل كه در خانه پدرت داشتي پشت پا زدي! و مصطفي به راستي تو را دوست داشت و هميشه يار و ياورت بود. يادت مي آيد... نه با غذا پختن ميانه اي داشتي و نه حتي با ظرف شستن؛ آخر تو پيش از آن، هرگز از اين كارها نكرده بودي، مصطفي بود كه پيش بند مي بست و ظرف ها را مي شست يا غذا مي پخت. يادت مي آيد در اوج كارهايش، حتي اگر پنج دقيقه هم مي شد، به تو سري مي زد و اگر كاري بود برايت انجام مي داد، بعد هم سريع مي رفت تا به كارهايش برسد.
( ( (
يادت مي آيد خانواده ات دو ماه تمام زنداني ات كرده بودند تا او را نبيني و رابطه تان قطع بشود. فداكاري هايش را ديده بودي و استقامت و دل سوزي اش را براي مردم بي پناه لبنان و فلسطين. براي همين، مقاله اي نوشتي و او را به مردم شناساندي!
يادت مي آيد وقتي آمدند خواستگاري ات براي مصطفي چمران، در پوست خود نمي گنجيدي! اما حرف مادرت... «ايراني ها كه لبنان نمي مانند. ممكن است برود آمريكا، برود ايران. نمي خواهم... نمي گذارم دخترم از من جدا بشود!» مصطفي چقدر مصيبت كشيد تا رضايت پدر و مادرت را به دست آورد و تو هم كم تلاش نكردي. براي تعيين مهريه هم همين مشكل بود. يادت هست!
از مصطفي پرسيده بودند: «چه قدر مي خواهي مهرش كني؟» و پاسخ شنيده بودند: «يك جلد كلام الله و يك ليره لبناني.» حيران پرسيده بودند «چرا يك ليره لبناني؟!» و او گفته بود «براي اينكه مهر بايد رقم داشته باشد، مادي باشد».
برايش استدلال آورده بودند «يك ليره نمي شود. غاده خواهر داشته، مهريه خواهرش سي هزار ليره لبناني بوده است». و او پاسخ داده بود: «من كه نمي خواهم يك چيزي بخرم و بعد بفروشم. من مي خواهم زن بگيرم. اين حرف ها را هم اصلاً قبول ندارم.» عاقبت هم نتوانستند مصطفي را قانع كنند. براي همين آمدند سراغ تو كه مادرت را قانع كني و تو... تو گفتي «هر چه دكتر بگويد، من قبول دارم».
( ( (
يادت هست پدر و مادرت برايت كادوي ازدواج فرستادند، بيشترش وسايل زندگي بود. همه را آوردند مؤسسه، همان جايي كه تو در يك اتاق كوچك آن با پرده اي كهنه، زندگي ساده و سخت اما سعادت مندانه ات با مصطفي را شروع كرده بودي. مصطفي كه آمد و ديد گفت: «بگو همين الان، با همان ماشيني كه آورده اند، ببرند». يادت هست وقتي با حالتي كمي اعتراض آميز گفتي «هديه است»، گفته بود «من فقط با تو ازدواج كردم، نه با خانواده ات و طرز فكرشان» و تو راحت پذيرفتي. چون مي دانستي راهي كه مصطفي انتخاب كرده، بيراهه نيست و تو براي همين همراهش شده بودي.
( ( (
مصطفي هم تو را خوب شناخته بود. ايثار و فداكاري ات را ديده بود، به خاطر همين به تو احترام مي گذاشت، نمونه آن، وقتي بود كه يكي از بچه ها انگشتش رفته بود روي ماشه و به اشتباه شليك كرده بود. مصطفي گفته بود بايد برود سياهچال، مي خواست اين طوري تنبيهش كند. تو هم آمدي و وساطت كردي، اول جواب شنيدي «نه»، ولي وقتي گفتي «به خاطر من» نگاهت كرد، لبخندي معنادار بر چهره اش نشست، لختي سكوت و بعد گفت: «پاي كسي را پيش كشيدي كه نمي توانم روي حرفش حرف بزنم. باشد، سياهچال نرود!»
( ( (
يادت مي آيد بارها به تو گفته بود «زندگي ما از خيلي نظر ها با هم تفاوت دارد. بايد يك روز و يك ساعت خاصي را تعيين كنيم، بنشينيم از هم انتقاد كنيم.» و اين كار را هم كرديد. خودت مي گفتي «اين زيباترين لحظه عشق ما بود كه مي نشستيم روبه روي هم، سعي مي كرديم عيب هاي آن يكي را از او دور كنيم.» زماني هم فرا رسيد كه در ايران به وجود مصطفي نياز پيدا كردند و تو را آنجا گذاشت و خودش آمد ايران. كاش اجازه مي دادي آن نامه هايي كه در اين مدت به هم داده بوديد، چاپ مي شد. اگر آن نامه ها چاپ مي شد، روح لطيف و عاشق مصطفي هم بهتر به همگان معرفي مي شد و بر همه ثابت مي شد كه او واقعاً انساني كامل بود، مبارزي استوار و صبور در برابر تمام تهمت ها و قدرنشناسي هايي كه حتي از اطرافيانش مي ديد. مبارزي ثابت قدم با روحي لطيف و مهربان بود كه در بحبوحه ميدان جنگ، شيفته زيبايي يك گل مي شد و آفرينش بي نظير و كامل خداي هستي آفرين را مي ستود يا بلبلي زخمي را نوازش مي كرد و بر بال و پرش مرهم مي گذاشت. او انسان ها را به نهايت دوست داشت و براي رسيدن آنها به كمال وجودي، نهايت تلاشش را مي كرد... .
( ( (
نمي دانم... شايد... نه به يقين مصطفي را هيچ نشناخته ايم، ولي تو خوب او را شناخته بودي و مي داني كه امثال مصطفي كم يابند. به خاطر همين، گفتي «اين نامه هاي عارفانه و عاشقانه اگر چاپ بشوند، زندگي هاي زوج هاي جوان را به هم مي ريزد؛ چرا كه صداي همه در مي آيد كه چرا ما اين طوري نيستيم... نه... نه من و نه مصطفي هيچ كداممان راضي نيستيم زندگي كسي به هم بخورد» و عشق را هنوز مي توان در چشمان تو ديد... .
برايمان دعا كن غاده! دعا كن حداقل گوشه اي از روح مواج و خروشان مصطفي را بشناسيم. شايد از اين راه بتوانيم همان گونه كه او عاشق شد و عاشق زيست و عاشق رفت، ما نيز عشق را دريابيم.1

// مناسبت‌های مرتبط با مقاله



/// مقالات