// مقاله / در همين حوالي (2): خاطراتي از زندگي خانوادگي حضرت امام خميني(ره)

در همين حوالي (2): خاطراتي از زندگي خانوادگي حضرت امام خميني(ره) در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

در همين حوالي (2): خاطراتي از زندگي خانوادگي حضرت امام خميني(ره)

فاطمه صفري

// خانم، بينظير است

علت علاقه عميق حضرت امام به همسرشان، فداكاري خانم بود. هميشه مي گفتند: «خانم، بينظير است.» ايشان 15 سال در آب و هواي گرم نجف مشكلات را تحمل كرده و همه جا همراه امام بودند. در حاليكه در خانواده پدريشان در رفاه به سر مي بردند. و دختر خانم 15 ساله اي بيش نبودند كه به خانه امام وارد شدند. مثل اينكه در آن موقع قم را دوست نداشتند، ولي هرگز اين مسئله را نزد امام اظهار نكرده بودند، امام هميشه در پاسخ ما كه مي پرسيديم: «چه كنيم تا شوهرانمان به ما اين همه علاقهمند باشند؟» مي گفتند: «اگر شما هم اينقدر فداكاري كنيد، همسرانتان تا آخر، همين قدر به شما علاقه خواهند داشت».1

// خانم نيامدند؟

امام تا همين اواخر، تا وقتي خانم سر سفره نمي آمدند، دست به غذا نمي زدند. گاهي كه ما زودتر دست به غذا مي برديم، نمي گفتند چرا صبر نمي كنيد، مي گفتند: «خانم نيامدند؟» چند بار ايشان را صدا مي كردند، گاهي خانم مي آمدند و مي گفتند: «آقا آخر من مهمان دارم، شما بخوريد من بايد غذا بكشم بعد مي آيم». اين رفتار امام در همه اثر مي گذاشت. 1

// من كسي را نمي خواهم

يك زماني هم آقا بيمار بودند و هم خانم. ما معمولاً دو سه نفر بوديم. اگر يكي از ما نزد امام مي ماند، فوري مي گفتند: «من كسي را نمي خواهم، برويد پيش مادرتان.» و با اوقات تلخي ما را از اتاق بيرون مي كردند كه خانم تنها نماند.1

// شما نشسته ايد و خانم كار مي كنند؟

اگر روزي خانم غذا را تهيه مي كردند، هر چهقدر هم كه بد مي شد، كسي حق اعتراض نداشت و امام از آن غذا تعريف مي كردند. خانم اگر كاري در خانه انجام مي دادند، حتي اگر استكاني را جا به جا مي كردند و ما نشسته بوديم، امام با ناراحتي به ما مي گفتند: «شما نشستهايد و خانم كار مي كنند؟» اگر يك روز مي ديدند كه خانم كار مي كنند، آن روز، روز وا اسلاماي امام بود كه چرا خانم كار مي كنند. مي گفتند: «مادرتان از همه شما بهتر است، هيچكس مادر شما نمي شود».1

// حق ندارم به خانم امر كنم

من نديدم در طول زندگي، امام به خانمشان بگويند در را ببنديد. بارها و بارها مي ديدم كه خانم مي آمدند و كنار آقا مي نشستند، ولي امام خودشان بلند مي شدند و در را مي بستند و حتي وقتي پا مي شدند، به من هم نمي گفتند كه در را ببند. يك روزي من به آقا گفتم خانم كه داخل اتاق مي آيند، همان موقع به ايشان بگوييد در را ببندند. گفتند: «من حق ندارم به ايشان امر كنم». حتي به صورت خواهش هم از ايشان چيزي را نمي خواستند.1

/// مقالات