// مقاله / قطعات ادبي

قطعات ادبي در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

قطعات ادبي


// قطعه ادبي:


// بيا اي بهار گم شده ام

لعيا اعتمادي

بيا! اي بهار گم شده ام بيا... بيا تا با ياس ها همنوا شويم بيا تا در شهر پاكي ها قدم بزنيم. بيا تا از كوچه هاي عشق بگذريم. بيا تا بوي عطر سجاده ها را بفهميم. تا پنجره ها را باز كنيم. تا بغض لحظه ها را بشكنيم.
بيا و دلتنگي ام را ببين. ببين كه چه طور از اينجا رانده و از آنجا مانده ام. ببين كه چگونه در كوچه هاي ندبه و سمات سرگردانم. ببين كه چه طور قاصدك خيالم را به سويت كوچ داده ام. بيا تا از صبح هاي جمعه بگويم. صبح هاي جمعه كه بي رحمانه مي آيند و مي روند، بدون تو.
بيا تا از غصه ها و حرف هاي ناگفته ام بگويم.
بيا تا از ندبه ها و سمات هايم، از گريه ها و اشك هايم بگويم.
بيا تا دست هاي آسماني ات را بگيرم و در درياي پرمهرت شنا كنم.
بيا، بيا و ببين كه چه طور نرگس هاي باغچه ام را به انتظارت نشانده ام. بيا... بيا اي بهانه زندگي ام... بيا!



// محبوب دل ها


انيس جسم و جانم! دلتنگ و بي قرار توام. تنها نفس گرم توست كه عطر بهار را مي آورد و طنين نغمه هاي عشق توست كه سكوت لحظه ها را مي شكند.

اي رنگين كمان عشق! امروز پشت پنجره هاي مه گرفته خيال نشسته و مهتاب نگاهت را مي جويم. در ميان فصل فصل زندگي ام، تو را مي خوانم و در واپسين ثانيه هاي جمعه، لحظه هاي بي تو بودن را به نظاره مي نشينم. آن گاه كبوتر نگاهم از ميان سجاده نماز و نياز، به سوي تو بال مي گشايد و اوج مي گيرد و من با دستاني خالي و چشماني پر از اشك، لحظه هاي تو را ديدن را تمنا مي كنم. به اميد اين كه بيايي و سينه ام را با مهرباني ها آشنا سازي، اي محبوب دل ها!



// بهار را با صداي تو بايد...

باران كه مي آيد با خودش رنگين كمان مي آورد؛ با خودش چترهاي سياه و رنگي مي آورد.
باران كه مي آيد با خودش كوچه هاي خيس مي آورد؛ با خودش بوي خاك خيس خورده مي آورد.
باران كه مي آيد با خودش شادي و لبخند مي آورد؛ با خودش آبي آسمان را مي آورد.
باران كه مي آيد...
اما من توي اين همه زيبايي، توي اين همه رنگ، توي اين همه شادي، احساس دلتنگي مي كنم و خود را تنهاتر از هميشه مي بينم. همانند ابر تنهايي كه بهانه اي براي گريه كردن نمي خواهد. آخر باران مرا به ياد تو مي اندازد. به ياد جاي خالي تو. تويي كه همانند باران بر دنياي تاريك تنهايي ام خواهي باريد و بر چمنزار خشكيده وجودم مژده بهار را خواهي داد؛ چرا كه بهار را با صداي تو بايد شنيد و باور كرد، نه با صداي توپ سال تحويل.





// قطعه ادبي: چرا اين قدر گرسنه ام؟!

زينب مُقيسه

كلي بايد بدوي، تا برسي سر كوچه. فكر مي كني برسي سر كوچه، ديگر هيچي نمي خواهي. سر كوچه همه جور مغازه اي هست؛ هر چه بخواهي مي خري. آنجا همه چيز هست. اما... رسيدي سر كوچه. نبود. آنجا همه چيز، نبود. مغازه بود. چند تا خريد هم كردي. اما سير نشدي و حالا....
كلي بايد بدوي تا برسي سر خيابان. همه چيز آنجاست. بزرگ ترين و باكلاس ترين مغازه ها آنجاست؛ هر چه بخواهي مي خري.... همه چيز خريدي. خوش حالي، اما ناگهان دلت هواي چيز ديگري را مي كند. مي گويي كاش مي شد بروم خيابان هاي بالاشهر. چه مغازه هايي! مي گويي كاش مي شد بروم شهر ديگري كه فلان جنس آنجا مرغوب تر است. مي گويي كاش مي شد بروم يك كشور ديگر. آنجا ديگر حتما مرا راضي مي كند. همه كوچه ها، خيابان ها، شهرها و كشورها را گشته اي. حالا خسته اي و لم داده اي، ولي سير نشده اي. دلت پر از «كاش» است. سير نشده اي هنوز. اخم كرده اي. آرام مي گويي: چرا اين قدر گرسنه ام!

إِنَّ اْلإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعًا (معارج: 19)
به راستي كه انسان، چه قدر حريص آفريده شده است.











// مناسبت‌های مرتبط با مقاله



/// مقالات