// مقاله / مناسبت ماه:

مناسبت ماه: در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

مناسبت ماه:


// طنز و خاطره: خاطرات نوروز 1387

محمد جواد آهنگر

// اشاره

خاطره نگاري، يكي از شيوه هاي جذّاب نوشتن است كه معمولاً خوانندگان بسياري دارد. شيوه ملموس، خودماني و همراه با طنز اين نوشتار، ـ به ويژه اگر نكات محتوايي هم داشته باشد ـ مي تواند يكي از ايده هاي برنامه سازان نوروزي باشد. از اين رو، بر آن شديم تا با بهره گيري از خاطره نگاري متني جذاب و پرمحتوا براي برنامه سازان فراهم آوريم.


// پنج شنبه، اول فروردين ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و هفت

رسم چندين و چند ساله ما شده بود كه لحظه تحويل سال، خانه پدربزرگ باشيم. عموها و عمه ها هم با تمام بر و بچه هايشان مي آمدند. صبح زود از خانه زديم بيرون. تماس كه گرفتيم، عموها هم راه افتاده بودند. به خيابان ها نمي آمد كه هفت صبح باشد. جماعت ايراني به لحظه تحويل سال، اعتقاد عجيبي دارند. مادر بزرگ مي گويد: «ارواح مرده ها به جز شب هاي جمعه، در نوروز هم آزادند تا به خانه هايشان برگردند و به فرزندانشان سري بزنند. اگر خانه را تميز و فرزندانشان را شاد ببينند، خوش حال مي شوند و آنها را دعا مي كنند، و گرنه، افسرده برمي گردند».1
شايد تعطيلي ارواح بود كه خيابان ها را شلوغ كرده بود. زياد طول نكشيد كه گير كرديم توي ترافيك. به عموها زنگ زديم، آنها هم در ترافيك مانده بودند. چراغ ها هي سبز و قرمز مي شدند. ماشين ها بوق مي زدند و دود مي كردند. ساعت 15:9 بود كه مطمئن شديم تحويل سال را بايد وسط ترافيك باشيم. ماشين هاي ديگر هم همين طور. اين شد كه همه آرام گرفتيم. فقط چند تا افسر راهنمايي و رانندگي بودند كه طفلكي ها هي اين ور و آن ور مي دويدند و سوت مي زدند و دستانشان را تكان مي دادند. مادر، قرآن را از كيفش درآورد و شروع كرد به خواندن. رسم چندين و چند ساله ما هم به هم خورد. عموها و عمه ها هم توي ماشين هايشان سال را نو كردند. ترافيكي ترين سال عمرم خواهد شد امسال.

// جمعه، دوم فروردين ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و هفت

مادربزرگ، سخنان امام صادق عليه السلام را خواند كه «نوروز، روزي است كه خدا از بندگانش عهد گرفت تا او را به يگانگي بپرستند و چيزي را شريكش نكنند و به پيامبران و امامان عليه السلام ايمان آورند. نخستين روز طلوع خورشيد است و در اين روز، گل ها و شكوفه هاي زمين آفريده شدند.1 هنگام نوروز، غسل كن، پاكيزه ترين لباست را بپوش و با خوش بوترين عطر، خود را معطر ساز و اين روز را روزه بدار.»2
هر وقت مادربزرگ را مي بينم، براي ما از احاديث ائمه عليه السلام و سنت هاي كهن ايران مي گويد. به حرف هايش علاقه دارم. امروز تصميم گرفتم كه غسل عيد كنم. اين روزها آن قدر شست و شو كرديم كه آبگرمكن خانه هم كم آورده. دو ساعتي توي حمام اسير شدم. آبگرمكن، ضمانت نامه داشت، ولي پدر هر چه زنگ زد، فايده اي نداشت. از اول هم معلوم بود كه فايده ندارد. اگر تلفنشان اشغال نبود و ايراد آبگرمكن ما شامل ضمانت مي شد، حتما مي گفتند كه تعميركار براي تعطيلات نوروز، مرخصي رفته. نيم ساعتي طول كشيد تا پدر هم اعلام كند كه نمي تواند درستش كند. نوبت مادر بود كه دست به كار شود. هي آب گرم مي كرد و همه خانواده به صف شده بودند و دست به دست مي دادند طرف حمام. من هم گربه شور كردم و آمدم بيرون.

// يك شنبه، چهارم فروردين ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و هفت

هر كس به يك چيزهايي حساس است. من به سفره هفت سين حساسم. كسي نبايد به شيريني ها و ميوه هاي سفره ناخنك بزند يا براي ماهي ها نان بريزد. تا به حال چندين مرتبه به خاطر همين، سر و صدا راه انداخته ام و با خواهرم مريم دعوا كرده ام. عصر امروز، يك عده مهمان آمدند. هنوز توي اتاقم بودم كه صداي خنده مهمان ها در خانه پيچيد. خودم را رساندم به اتاق پذيرايي. پدر داشت از حساسيت من به سفره هفت سين مي گفت و مهمان ها هم همين طور نيششان باز بود. زير چشمي به من نگاه مي كردند و به سفره هفت سين. چشمم كه به سفره افتاد، جا خوردم. جا به جاي سفره، كاغذ چسبيده بود. «لطفا روي سبزه ها راه نرويد»، «ميوه ها را نچينيد»، «به قفس حيوانات نزديك نشويد». خط كج و كوله مريم بود كه توي ذوق مي زد.

// دوشنبه، پنجم فروردين ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و هفت

امروز خبري نبود. جايي نرفتيم و نشستيم تا مهمان بيايد. هي مهمان آمد و ما قدمشان را روي چشممان گذاشتيم. مامان هي ميوه و چاي مي داد و بابا، هي عيدي. من هم هي تخمه شكستم و هر كس كه جلوي دستم مي رسيد، دستش را فشار مي دادم و صورتش را مي بوسيدم. زبانم زخم شد از بس تخمه شكستم. آب دهانم خشك شد از بس اين و آن را بوسيدم. دستم هم كم كم داشت تاول مي زد. از كله صبح تا آخر شب هر كس آمد، برايش فك جنباندم و پا به پايش ميوه پوست كندم.

// چهارشنبه، هفتم فروردين ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و هفت

ساك و چمدان ها را بستيم و راه افتاديم طرف شمال. صندوق ماشين به سختي بسته شد از بس وسيله چپانديم تويش. پليس راه شلوغ بود. نمي گذاشتند كسي رد بشود. چند تا سرباز و افسر ايستاده بودند و تابلوي ايست گرفته به دست، همه ماشين ها را برمي گرداندند. مي گفتند كه كوه، ريزش دارد. چند بار ريزش كرده و به چند ماشين هم خسارت زده. چند تا مسافر هم مجروح شدند و بيمارستاني. خودم هم نمي دانم چرا اين قدر اصرار مي كردم كه بگذارند رد شويم! حتي چند ماشين زدند توي خاكي و در رفتند. عجب جماعت از جان گذشته اي هستيم! بدا به حال كشوري كه بخواهد با ما سرشاخ شود. اين همه آدم كه براي يك وجب ساحل اصرار داريم جانمان را به خطر بيندازيم، حتما براي كيلومترها خاك كشور از همه چيزمان مي گذريم.

// پنج شنبه، هشتم فروردين ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و هفت

ظهر كه شد، براي تماشاي دريا رفتيم كنار ساحل. يك دسته زن و مرد آنجا بودند كه لباس هايشان خيلي توي ذوق بود. زن ها طوري روسري سر كرده بودند كه شده بودند عين كلفت هاي رمان هاي چارلز ديكنز. راهنماي تورشان كه فهميده بود مردم هاج و واج نگاهشان مي كنند، جلو آمد و گفت: «اينها توريست هستند؛ ايراني نيستند.» تيپ و قيافه خودش هم بهتر از توريست ها نبود. هر چه سعي كردم، نتوانستم خودم را قانع كنم، ولي او حرفش را با يك اخمي گفت كه من مُجاب شدم. قيافه حق به جانبي گرفت و رفت تا بقيه را نيز در جريان بگذارد.

// جمعه، نهم فروردين ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و هفت

امروز مي خواستيم برگرديم كه هوا باراني شد. پدر مي گفت شايد جاده را دوباره ببندند. چند ماشين در راه دچار حادثه شده بودند. البته چيز مهمي نبوده؛ مثل هميشه سنگي، صخره اي، كوهي افتاده روي سرشان. گفتم: وقتي راه ها بسته است نمي شود با هواپيما رفت و آمد كرد؟ پدر گفت: آنكه خطرش بيشتر است. هر چند وقت يك هواپيما يا مي افتد يا به كوه مي خورد. گفتم: با قطار؟ گفت: آن هم اگر منفجر نشود يا از ريل بيرون نرود، هر قدر هم كه گاز بدهد، سيزده به در مي رسد. شايد پدر راست مي گفت!

// شنبه، دهم فروردين ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و هفت

امروز دوباره توريست ها را ديديم. كنار خيابان ايستاده بودند و ماشينشان خراب شده بود. راهنماي تور كه من را ديد، دست تكان داد و ما هم ايستاديم. گفتم: چرا اينها را نمي بري هتل؟ گفت: تاكسي گير نمي آيد. انگار بنده خدا اين كاره نبود. رفتم كنار خيابان و جيغ كشيدم: «دربست». سه تا تاكسي سمند جلوي پايمان ترمز كردند، هر كدام هم سه متر خط ترمز پشت سرش. راهنماي تور مي گفت: ماشين كه خراب شد، توريست ها دفتر خاطراتشان را درآوردند و نوشتند: «همان روزي كه باران گرفت، برق هتل قطع شد، ماشين خراب شد و تاكسي هم پيدا نمي كرديم.» خواستم بگويم اين كه نشد خاطره! خاطره بايد يك چيز عجيب باشد كه در زندگي آدم زياد تكرار نشود. الان كه فكر مي كنم، مي بينم كه خوب شد اين حرف را نگفتم؛ آبروداري كردم!

// يك شنبه، يازدهم فروردين ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و هفت

باز هم باران و باز هم ناچار شديم در خانه بمانيم. مجبور بوديم سريال هاي تلويزيون را تماشا كنيم. چند تا بازيگر جمع شدند توي يك اتاق، هي بالا و پايين مي پرند و سعي مي كنند به هر بهانه اي شده، ملت را بخندانند. حوصله ام سر رفت. عصر زدم بيرون. يك دست فروش نشسته بود و فيلم هايي كه توي دنيا هنوز روي پرده بود، حراج كرده بود؛ هر فيلم، هزار تومان. دنيا چه طور مي خواهد ما را تحريم كند؟!

// سه شنبه، سيزده فروردين ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و هفت

از بس خسته بودم، خاطره ديروز را ننوشتم. خاطره اي هم نداشتم. گوشه ماشين كز كردم و توي ترافيك جاده، نم نم رسيديم خانه. به مركز شهر كه رسيديم، خيابان ها شلوغ بودند. جا به جا عكاس بود و فيلمبردار. پلاكارد هم زده بودند. ديروز، روز «جمهوري اسلامي» بود و همه شاد بودند. از صدا و سيما آمده بودند و برنامه اجرا مي كردند. مسابقه هم داشتند. هر كس از راه مي رسيد، سه بار مي گفت: «خليج هميشگي فارس مال ماس مال ماس» و جايزه را مي گرفت و مي رفت.
امروز هم «روز طبيعت» بود. مردم از در و ديوار و كوه و درخت بالا رفته بودند و بساطشان پهن بود. انگار اسمش را روز طبيعت گذاشته اند تا يك روز در سال هم شده، همه با هم دست به دست بدهيم و آشغال هايمان را بريزيم توي طبيعت.




// مناسبت‌های مرتبط با مقاله



/// مقالات