// مقاله / آيين همدلي (6)

آيين همدلي (6) در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

آيين همدلي (6)


// بيبي تمام زندگي من

زينب گلاب بخش
دستش در جيب شلوارش مي چرخيد. انگار دنبال چيزي مي گشت. چشمانش ريز شد و دستش بي حركت. نفسي از تأسف كشيد و نيروي پاهايش را جمع كرد و به راه افتاد. قدم هايش را مي شمرد تا خستگي از يادش برود. آنقدر شمرد كه از نفس افتاد و سكوت را ترجيح داد.
نزديك خانه بود. صداي بلبلي كه نمي دانست در اين هواي سرد چه كند، او را به شعف آورد و انرژي جديدي به او بخشيد. حركتش را تندتر كرد. اين چندمين باري بود كه مجبور بود راه خانه تا مدرسه و مدرسه تا خانه را پياده برود. از وقتي به ياد داشت، با سيلي گونه هايش را سرخ نگه داشته بود تا كسي نفهمد رنگ رويش زرد است. افكارش را بر صداي زيباي بلبل متمركز كرد تا دليل پياده رفتنش را فراموش كند. يك ماشين زانتيا از كنارش رد شد. از حضور اين ماشين در اين محله تعجب كرد!
( ( (
در اتاق را باز كرد. به بي بي كه زير كرسي، به كمك عينك ته استكاني اش داشت قرآن مي خواند سلام كرد و لبخندي زد. پيرزن خوشحال از آمدنش جواب سلامش را داد و گفت: باز هم پياده آمدي؟ چه مي توانست بگويد؟ لبخندي زد و گفت: پاهايم قوي مي شود. پيرزن آهي از عمق جان كشيد. براي فرار از نگاه اشكآلود بي بي، به اتاق نمزده خود رفت. دفتر را باز كرد و شروع به نوشتن كرد: «خداوند بلبل را آفريد و صداي خوش براي او قرار داد و... .» مطلبش كه تمام شد، ورق را تا كرد و آن را در كيفش گذاشت.
( ( (
روز بعد سردبير داشت همان ورق را مي خواند. سطر آخر كه تمام شد، لبخندي زد و گفت: جوان! آدرس و تلفنت را بده، خودم تماس مي گيرم. با نااميدي تلفن همسايه را داد و خداحافظي كرد و راهي منزل شد. به همسايه سپرد كه گوشي دستشان باشد، اما هيچ خبري نبود.
( ( (
صداي زنگ در، پسر را به تلاطم انداخت.
ـ جناب آقاي مشتاق؟
ـ بله بفرماييد!
من از دفتر نشريه مزاحمتان مي شوم. سردبير نشريه آقاي معلمي فرمودند ، اين پاكت را بابت مطلبتان تقديم كنم و فردا منتظر شما هستند.
تشكر كرد و به اتاق برگشت، پاكت را به بي بي داد تا آن را متبرك كند. بي بي بسم الله گفت و بازش كرد. داخلش يك چكپول بيست هزار توماني بود به عنوان وديعه و نامه اي براي دعوت به همكاري و بستن قرارداد. ماجرا را براي بي بي گفت. بي بي با لحن معروف همه مادربزرگ ها تشويقش كرد. جاي پدر و مادر شهيدش خالي بود. با افتخار و غرور گفت: بي بي، آن نسخه دكتر را بده تا بروم داروهايت را بگيرم. بي بي با اكراه نسخه را داد. مي گفت : اين پول را براي خودت خرج كن، نه من كه چراغ عمرم فقط چند صباحي روشن است. بلبل صدايش را قاطي صداي بي بي كرده بود.
دستش در جيب شلوارش مي چرخيد . اين بار حركت دستش كند شد. لبخندي بر لبانش غنچه كرد. اسكناسي از جيبش بيرون آورد و به پيرزني كه گوشه خيابان نشسته بود، داد. پيرزن برايش دعاي خير كرد.
او باز هم پياده مي رفت، ولي خوشحالتر بود و قوت پاهايش بيشتر؛ چرا كه همان پول ناچيزش را صدقه داده بود و دعاي خيري را توشه راه خود كرده بود. قدم هايش شمرده تر و باشكوه تر از قبل بود. او مي دانست اين راه ادامه خواهد داشت. پس توكلي تازه بر معبودش كرد و سپاسي ديگر روانه درگاهش؛ زيرا به او لياقت داده بود تا به پيرزني كه بارها و بارها دست خالي اش را جلويش دراز كرده بود، كمك كند. هيچوقت فكر نمي كرد كه دست او دست خالي كسي را پر كند، ولي حالا دستش در دست خدا بود.

/// مقالات