// مقاله / الگوي زن مسلمان(3)

الگوي زن مسلمان(3) در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

الگوي زن مسلمان(3)


// زينب كبري(س)

محبوبه ابراهيمي
در پنجم جمادي الاول، سال پنجم هجرت، سومين گل بوستان علي و فاطمه، مدينه را به نور وجود خود روشن كرد.
صديقه كبرا باردار به گوهري تابناك بود. رسول خدا(ص) براي سفر رفته بود كه كودك به دنيا آمد. فاطمه از علي خواست در غياب پدر، خود نام دختر را برگزيند، ولي پاسخ شنيد: هرگز بر پدرت پيشي نمي گيرم. سه روز گذشت. رسول خدا بنابر عادت هميشگي خود، در ابتداي ورود به مدينه به خانه دخترش رفت. امير مؤمنان، علي(ع) خدمت رسول خدا(ص) رسيد و خواست كه حضرت نامي براي نوگل سه روزه اش برگزيند. حضرت فرمود: گرچه فرزندان علي و فاطمه، فرزندان منند، ولي امر ايشان با پروردگار است و من در انتظار وحي هستم. جبرئيل نازل شد:«يا رسول الله! حق تو را سلام مي رساند و مي فرمايد نام مولود را زينب بگذار كه ما آن را در لوح محفوظ نوشته ايم».
پيامبر خدا، قنداقه را به سينه چسباند و بوسيد و فرمود:«وصيت مي كنم حاضران و غايبان امت را كه حرمت اين دختر را پاس دارند».1
( ( (
تا وقتي حسين گهواره را تكان مي داد، لبان كوچك زينب به خنده مي شكفت و چون از كنار گهواره مي رفت، كودك بي قرار مي گريست.2 بزرگ تر هم كه شده بود، مي خواست هميشه كنار برادرش باشد، لحظه اي تاب جدايي نداشت. مادر از اين محبت حيران بود. از اين رو، موضوع را با پيامبر اكرم(ص) در ميان نهاد و پرسيد: «پدر جان! زينب لحظه اي بدون حسين قرار ندارد. ساعتي بوي حسين را استشمام نكند، جانش به لب مي رسد. راز اين مهر چيست؟» شانه هاي رسول خدا لرزيد و اشك از چشمانش سرازير شد: «نور چشمم! اين دختر همراه حسينت به كربلا مي رود و در تمام رنج ها و سختي هاي او شريك خواهد بود.»3 مادر گريست، براي زينب و براي حسين.
بزرگ تر شده بود، پيش از نماز ابتدا اندكي به چهره حسين مي نگريست و بعد اقامه مي گفت و نماز مي خواند.4
ميهماني براي امير مؤمنان رسيده بود و در خانه طعامي نبود. فاطمه را صدا زد و پرسيد: هيچ خوراكي براي پذيرايي از مهمان نزدت نيست؟ فاطمه پاسخ داد: فقط قرص ناني كه سهم زينب است. زينب نان را به مادر داد تا براي مهمان ببرد و گفت: من صبر مي كنم مادر.5
( ( (
پنج ساله شده بود. روزي صبح زود نزد پيامبر رفت. حضرت بيمار بود و در بستر آرميده بود آرام كنارش نشست: پدربزرگ خوابي كه ديده ام روحم را آزار مي دهد؛ در خوابم باد تندي مي وزيد و هوا تاريك شد. از وحشت به درخت بزرگي پناه بردم. باد درخت را از جا كند و با خود برد. خود را به شاخه اي از درخت رساندم. باد آن را نيز برد. به شاخه ديگري پناه بردم كه باد به او نيز امان نداد. به دو شاخه باقيمانده آويختم؛ يكي پس از ديگري از من جدا شدند و همراه باد رفتند.
رسول خدا(ص) فرمود: دخترم، درخت بزرگ من بودم كه به زودي از ميانتان مي روم. شاخه اول مادرت فاطمه و دومي پدرت علي و آن دو برادرانت حسن و حسين بودند. با رفتن آنها جهان تيره و تار مي شود و تو در ماتمشان لباس سياه مي پوشي.6
درخت بزرگ از پا درآمده بود و پناه زينب درخت دوم بود؛ با پهلوي شكسته، بازوي ورم كرده، صورت نيلي و جنين از دست داده و او دختري 5 ساله بود كه 90 روز از مادر پرستاري كرد. روزهاي آخر بود. زهرا به دختر 5 ساله اش وصيت مي كرد. دخترم هرگز از دو برادرت جدا مشو. پيوسته با آنان باش و بر ايشان، به جاي من مادري كن.
زينب در خانه اش تفسير قرآن مي گفت. هنگام تفسير آيه اي، امير مؤمنان رسيد و فرمود: «نور چشمم اين نشانه اي است براي مصيبت و اندوهي كه به شما فرزندان رسول خدا مي رسد.» مصيبت ها را براي او باز گفت. آن گاه زينب گريست؛ گريه اي پرفغان.7
آخرين روزهاي عمر امير مؤمنان بود. زينب حديثي از ام ايمن نقل كرد و گفت: دوست دارم از زبان خودتان بشنوم. علي نگاهي به دخترش كرد و فرمود: دخترم! تو و دختران اهل بيت را مي بينم كه در لباس اسارت و در نهايت پريشاني وارد كوفه مي شويد. در حالي كه بيم داريد مردم به شما آسيب مي رسانند. دخترم آن روز صبر كنيد. سوگند به خداوندي كه دانه را مي شكافد و انسان را مي آفريند، آن روز در سراسر زمين جز شما و پيروان شما، دوستي براي خدا نيست. پيامبر اين خبر را به ما داد و فرمود: شيطان در آن روز از خوش حالي پرواز مي كند.8 علي آرام آرام مي گفت و زينب قطره قطره مي گريست.
( ( (
نشسته بود و با برادر گفت وگو مي كرد. پرسيد: مصيبت شما بزرگ تر است يا آدم؟
فرمود: آدم بعد از فراق حوا به وصال رسيد و من بعد از فراق به شهادت مي رسم.
پرسيد: مصيبت شما بزرگ تر است يا ابراهيم؟
فرمود: آتش بر ابراهيم گلستان شد، ولي آتش جنگ بر من سوزان مي شود.
پرسيد: مصيبت شما بزرگ تر است يا زكريا؟
فرمود: زكريا را دفن كردند، ولي بدن مرا زير سم اسبان قرار مي دهند.
پرسيد: مصيبت شما بزرگ تر است يا يحيي؟
فرمود: يحيي را سر بريدند، ولي بستگانش را اسير نكردند، اما اهل و عيال مرا اسير مي كنند.
پرسيد: مصيبت شما بزرگ تر است يا ايوب؟
فرمود: زخم هاي ايوب مرهم داشت، اما زخم هاي من بي مرهمند.9
زينب مي پرسيد برادر پاسخ مي داد و زينب آرام بر حال برادر مي گريست. بر فراق حسين، بر آتش سوزان جنگ، بر بدن لگدكوب شده، بر اهل و عيال اسير و بر زخم هاي بي مرهم.
( ( (
هنگامه مصيبت هايي كه پدر براي زينب شرح داده بود رسيد. 28 رجب سال 60 هجري بود و حسين ره سپار كوفه. زينب از عبدالله اجازه همراهي برادر را خواست. عبدالله روزي را به ياد آورد كه زينب را از علي خواستگاري مي كرد. مولا تنها با دو شرط با ازدواج موافقت كرد. اول آنكه مانع ديدار حسين و زينب نباشد و ديگر آنكه اگر برادر قصد سفر داشت، خواهر را از همراهي او باز ندارد.
عبدالله پذيرفت و زينب به كاروان برادر پيوست و نه تنها خود رفت، پسرانش محمد و عون را هم برد تا روز عاشورا در دفاع از قيام حسيني از برادر دفاع كنند.
دشمن، سرخوش از پيروزي ظاهري، براي غارت خيمه ها هجوم آورد. زينب در مقابل خيمه برادرزاده ايستاده بود. مردي با چشمان زاغ وارد خيمه شد. چرم را از زير پاي سجاد بيمار كشيد و به سوي زينب رفت، چادر و گوشواره را مي گرفت و گريه مي كرد. بانوي كربلا فرمود: لعنت خدا بر تو حرمت خاندان رسول را مي شكني و مي گريي؟ گفت: به خاطر گرفتاري هاي شما گريه مي كنم. فرمود: مرا به خشم آوردي. خداوند دست و پايت را ببرد و در آتش دنيا هلاكت كند.
و چه زود نفرين او مستجاب شد. ديري نپاييد كه مختار دست و پايش را قطع كرد و وي را در آتش سوزاند.10
( ( (
شب يازدهم محرم بود. شام غريبان حسين، اما نماز شب خواهر داغدار حسين ترك نشد. اين بار تنها يك تفاوت داشت؛ بانو از شدت ضعف نمازش را شكسته خواند. در مسير شام حتي نافله هايش ترك نشد. بي دليل نبود كه حسين هنگام وداع سفارش مي كرد: «يا اُخْتاه لاتَنْسيني فِي نافِلَةِ اللَّيْلِ؛ خواهرم مرا در نماز شب فراموش نكن».11
در خرابه شام ديگي بر روي آتش نهاده بود. دليل اين كار را پرسيدند فرمود: كودكان گرسنه اند و مي خواهم وانمود كنم كه برايشان غذا مي پزم تا آرام شوند.12 او در طول اسارت، همواره سهم غذايش را ميان كودكان تقسيم مي كرد.
سجاد، برادرزاده اش مي گفت: عمه جان «اَنْتَ بِحَمْدِاللهِ عالِمَةٌ غَيرُ مُعَلّمَةٍ وَ فَهيمَةٌ غَيْرُ مَفهِّمَة؛ سپاس خدا راست كه تو دانشمند معلم نديده و فهميده فهم نياموخته اي».13 تجسمي از علم و معرفت پيامبر بود و جلوه اي از زهد و عبادت علي. تمثيلي از جانبازي مادر و مصداق صبر حسن و نمودار شجاعت حسين. تمام سختي هايش را در يك جمله خلاصه كرد: «اِنّي ما رأَيْتُ الاّ جَميلاً؛ جز زيبايي نديدم».14
يك شنبه بود؛ 15 رجب سال 62 هجري، خورشيد صبر غروب كرد و در خاك شام آرميد.



// مناسبت‌های مرتبط با مقاله



/// مقالات