// مقاله / فرزند آفتاب(2)

فرزند آفتاب(2) در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

فرزند آفتاب(2)


// آسماني هاي خاكي (شهيد منوچهر مُدِق)

زهرا حاجي پور
نامش فرشته است؛ فرشته ملكي، فرشته آسمان آبي منوچهر، ليلي شب هاي عاشقي منوچهر؛ خودش مي گويد زندگي اش با منوچهر از سال 59 آغاز شده و هنوز ادامه دارد. وقتي صداقت زندگي و پيوند روحيشان را مي بيني، ايمان مي آوري كه عشق خالق زيباترين قصه هاي زمين است و اين تنها گوشه كوچكي است از عاشقانه آرام آنها.
در خانه اي بزرگ مي شود كه تا لب تر نكرده، پدر همه چيز را برايش آماده مي كرد. خانواده با تمام خواسته هايش موافق بودند. الا حجابش! آن وقت ها چادر يك موضع سياسي بود و خانواده اش از سياسي شدن خوششان نمي آمد. از چادر سر كردن شروع كرد و به رد و بدل كردن اعلاميه ها و نوارهاي امام رسيد. حرف هاي امام را دوست داشت. لهجه اش را، كلمات عاميانه اش را، حرف هاي خودماني اش را!
شانزده آبان بود. گاردي ها جلوي تظاهرات را گرفتند و فرشته فرار كرد. چند نفر دنبالش كردند و روسري و چادر را از سرش كشيدند. يك لحظه موتورسواري كه از آنجا رد مي شد، دستش را از آرنج مي گيرد و او را روي موتور مي كشد. چند كوچه آن طرف تر نگه مي دارد. برمي گردد و روسري و چادر فرشته را برايش مي آورد. اعلاميه ها را از او مي گيرد و مي گويد: اين راهي كه مي آيي خطرناك است، مواظب خودت باش خانم كوچولو.
( ( (
بيست و يك بهمن بود. از دانشكده پليس چند قبضه ژـ سه و يك قطار فشنگ برمي دارد. در كلانتري شش خيابان گرگان اسلحه ها را مي دهد دست جواني كه تمام صورتش را با چفيه پوشانده. جوان با ديدن فرشته چفيه را پايين مي كشد و مي گويد: باز هم كه تويي. منوچهر است. فشنگ ها را از دستش مي گيرد و مي گويد: اينها چيه؟ با دست پرتشان مي كنند؟! فرشته بعدها مي فهمد كه منوچهر، همسايه شان است و او تا به حال او را نديده بود! بالاخره از پدرش اجازه مي گيرد و مي آيد خواستگاري!
خانواده متوسطي داشت و اجاره نشين بود. هر كس مي شنيد، مي گفت: تو ديوانه اي فرشته! قبول داشت، او ديوانه بود، ديوانه منوچهر. روز عيد قربان عقد مي كنند و روز نيمه شعبان عروسي!
فرشته شب ها درس مي خواند و روزها منوچهر درس ها را از او مي پرسيد. بعد از امتحانات به يك ماه عسل فراموش نشدني مي روند. يك ماه و نيم تمام شمال را مي گردند تازه آمده اند سر زندگي شان كه جنگ شروع مي شود.
فرشته راديو را روشن مي كند. صدا در فضاي خانه مي پيچد:
سربازان منقضي 56 براي اعزام به جبهه خود را به ارتش معرفي كنند.
فرشته از منوچهر مي پرسد: منقضي 56 يعني چه؟ منوچهر پاسخ مي دهد: يعني كساني كه پنجاه و شش خدمتشان تمام شده. فرشته با انگشت در حال حساب كردن است كه منوچهر از خانه بيرون مي رود و بعد از ظهر با يك كوله خاكي برمي گردد. فرشته هاج و واج منوچهر را نگاه مي كند. به همين زودي؟
ما هم جزو همان هايي هستيم كه اعلام شده اند بايد برويم!
اشك در چشمان فرشته حلقه مي زند. منوچهر لبخند مي زند و مي گويد: فقط يك چيز توي دنيا هست كه مي تواند تو را از من جدا كند، يك عشق ديگه؛ عشق به خدا، نه هيچ چيز ديگه!
( ( (
منوچهر شش ماه در منطقه ماند و به خانه برنگشت. شب سال تحويل بود كه با يك عروسك پشمالوي سفيد و يك دسته گل نرگس و با سر و وضعي خاكي در آستانه در ظاهر شد. بعد از عيد منوچهر به سپاه مي رود و رسماً سپاهي مي شود. وقتي متوجه مي شود كه پدر شده، ديگر فرشته را تنها نمي گذارد تا علي كوچولو به دنيا مي آيد. دو هفته بعد از تولد علي، باز منوچهر هوايي مي شود.
فرشته مضطرب است‎؛ نه مي گويد برو و نه مي گويد نرو! اما منوچهر مي رود و در سمت آرپي جي زن و مسئول تداركات گردان حبيب فعاليت مي كند!
منوچهر مجروح به تهران برمي گردد سينه اش پر از تركش است. فرشته به تركش هايي كه نزديك قلب منوچهر است، غبطه مي خورد، اما منوچهر مي گويد: خانم شما كه توي قلب ماييد. بعد از بهبود باز عزم جبهه مي كند. فرشته با زحمت راضي اش مي كند تا آنها را با خودش ببرد. يك خانه در دزفول زير آتش مستقيم دشمن. وقتي صدام اعلام كرد كه دزفول را موشك باران مي كند، با اصرار منوچهر به تهران برمي گردد و اخبار جنگ را از راديو دنبال مي كند. خبر شهادت هم رزمان منوچهر يكي پس از ديگري مي آيد و فرشته در اضطراب اينكه كي نوبت منوچهر مي رسد؟!
در همان سال هاي جنگ، فرزند دومشان هدي نيز به دنيا مي آيد.
روزها و سال ها مي گذرد و جنگ به پايان مي رسد.
( ( (
حالا جنگ تمام شده و مرد با زخم هايي كهنه و دلي افسرده به دامن پر هياهوي شهر بازمي گردد. منوچهر دل سرد است‎؛ دل سرد از كساني كه تا ديروز توي يك كاسه با آنها آبگوشت مي خورده و حالا براي ديدنشان بايد از منشي وقت قبلي بگيرد. هر روز لاغرتر و ضعيف تر مي شود. با اصرار فرشته به دكتر مراجعه مي كند. تشخيص پزشكان سرطان روده است، عارضه اي از مواد شيميايي جنگ!
جراحي مي شود و قسمتي از كبد و روده و معده اش را برمي دارند. منوچهر راضي است. فرشته را دلداري مي دهد و مي گويد: خدا دوستم دارد كه مرگ را نشانم داده، فرصت داده تا بيشتر تسبيحش كنم و نماز بخوانم.
حال منوچهر روز به روز وخيم تر مي شود و اميد فرشته نااميد! فكرهاي آشفته در ذهنش رژه مي رود آيا روزهاي سخت تر اين را هم خواهد ديد؟ اما مگر او چه قدر توان داشت؟
در چشمان منوچهر خيره مي شود و مي گويد: اگر قرار باشد تو نباشي، من هم صبر ندارم، به خدا شكايت مي كنم. منوچهر مي خندد و مي گويد: صبر مي كني! بايد صبر كني!
فرشته احساس مي كند كه خودخواه شده و منوچهر را فقط براي خودش مي خواهد. حاضر شده او بدترين دردها را تحمل كند، ولي پيش او بماند. دستش را بالا مي برد و مي گويد: خدايا من راضي ام به رضايت. دلم نمي خواهد منوچهر بيش از اين عذاب بكشد.
به عكس داخل حجله خيره مي ماند. تنها عكسي بود كه منوچهر با لباس فرم انداخته بود. زمان جنگ منتظر چنين روزي بود نه حالا!
گريه امانش نداد. دلش مي خواست بدود جايي كه انتها ندارد و منوچهر را صدا بزند . اين چند روز اسمش عقده شده بود توي گلويش دويد. بالاي پشت بام. نشست كف زمين و از ته دل منوچهر را صدا زد، آن قدر كه سبك شد، به سبك بالي منوچهر!











/// مقالات