// مقاله / فرزند آفتاب (1)

فرزند آفتاب (1) در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

فرزند آفتاب (1)


// پرواز با خاطرات

محبوبه ابراهيمي
شهر در لباس سياهش مخفي شده بود و مردمانش در آرامش شبانه.
مرد باز هم نشسته بود و آلبوم را ورق مي زد، مثل هر شب... .
همراه هر عكس خاطره اي بود و با هر صفحه هزاران داستان.
اشك هاي مرد، ميان صفحه هايي كه ورق مي خوردند گم مي شد؛ ميان خاطره ها
و مرد مي گريست... آرام و بي صدا... .
آلبوم به جلد رسيده بود و نفس هاي مرد به شماره... .
مدتي بود اين طور نشده بود. اين بار عكس ها چه كردند با نفس هايش.
سرفه هاي پدر، اضطراب امتحان فردا را از دل ليلا گرفت. كتاب را پرت كرد گوشه اي تا باز اسپري را به پدر برساند. اسپري بي فايده بود ماسك و اكسيژن هم امشب نفس هاي مرد را آرام نكردند.. .
مريم پريده بود از خواب؛ از رؤياي شيرين جشن تولد فردا؛ جشن تولد پدر كه تمام دوستانش دعوت بودند. در دستي تسبيح و در دست ديگر ليوان آب... . لبانش حمد مي خواندند و به آب مي دميدند تا 70 شود... شنيده بود 70 حمد، معجزه مي كند... مرده را زنده مي كند... .
مادر اما، شكيبا و صبور ايستاده بود كنار تخت پدر، مثل هميشه... .
روي لب هايش غنچه هاي دعا بود و در چشمانش برق اميد.
عقربه هاي ساعت از شرمندگي مادر و مريم و ليلا سر به زير انداخته بودند و سراشيبي نيمه شب تا صبح را روي صفحه ساعت مي پيمودند... اين بار اما صداي تيك و تاكشان نمي آمد..
خانه پر از صداي سرفه هاي خشك و سوزان مرد بود... .
الله اكبر اذان صبح، تنها صدايي بود كه سرفه ها را در هم شكست... .
مرد با اذان پرواز كرد به عمق خاطرات آلبوم... خاطراتي كه هر شب دلش را آشوب مي كردند و امشب آرام... حمد هاي مريم اين بار شفاي واقعي پدر بودند... .
خورشيد كه آمد، يك ستاره از ستاره هاي زمين كم شده بود... .
و يك قبر به قطعه شهدا اضافه... .

/// مقالات