// مقاله / فرهنگ عاشورا

فرهنگ عاشورا در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

فرهنگ عاشورا

قربان صحرائي چاله‌سرائي

// سفيد، سبز، سرخ

«عرفه»، «قربان»، «غدير» سه نام پرآوازه كه براي سه رويداد منحصر به فرد مختص گرديده و پاسداشت حرمت‌شان در قاموس مسلمانان فرهنگ شده است.
عرفه، روز شناخت است، شناخت خالق، شناخت هستي‌آفرين، شناخت معبود و در يك كلام، عرفه، شناخت خويشتن خويش است در قالب شناخت مبدأ.
اما قربان، هديه‌اي به پاسداشت آن شناخت بود و تقرب به مبدأ آفرينش. ابراهيم خليل‌الله در سايه شناخت معبود و در عرفات خداشناسي به خويشتن خويش رسيد و از پل نفس عبور كرد و اسماعيل ذبيح را به قربان‌گاه برد.
قربان، روزي است كه خدا، ابراهيم خليل را به عنوان نوع بشر در آزموني سخت بيازمود و راستي‌آزمايي وي را به تاريخ عرضه كرد تا به بشر بفهماند نتيجه شناخت مبدأ و شناخت حقيقت خويش و غايت پيوستن به خدا، قرباني مي‌خواهد تا آدمي بر نفس سركش خويش حاكم گردد و بر آن سيطره تام داشته باشد.
بدين‌گونه بود كه اسماعيل ذبيح به قربان‌گاه رفت، آن هم به دست پدر؛ پدري به نام ابراهيم خليل‌الرحمان.
در آزمون قربان‌گاه منا، ابراهيم و اسماعيل «بيرق سفيد تسليم» برافراشتند تا سرفراز بيرون آيند و آيينه‌اي فراروي بشر بگيرند تا نسل‌هاي بعدي راه را گم نكنند.
اين داستان ادامه داشت و اين مسير تداوم يافت تا به درياي غدير رسيد.
در آن روز كشتي هستي در ساحل غدير پهلو گرفت تا رسول رحمت «بيرق سبز ولايت و امامت» بر بام آن بيفرازد و بدين‌گونه، سُكّان هدايت اين كشتي را به دست «ولايت» بسپارد.
با حركت كشتي ولايت در اقيانوس ژرف و عميق جامعه، طوفان‌هاي سهمگين و ناجوانمردي هم شروع به وزيدن و تلاطم گرفتند. آنان هر آنچه عقده و كينه از رسالت و نبوت داشتند، همه را جمع كردند تا كشتي ولايت را از حركت بازدارند و اقيانوس ديانت اسلام را بخشكانند و فضايل ناداشته و ناهنجاري‌هاي متوحش عصر جهالت را به جامعه بشري بازگردانند و انسانيت و شرافت و كرامت والاي وي را از وي بازستانند. امّا كشتي ولايت راه خويش مي‌رفت و با تكيه بر هستي‌آفرين روي موج آموزه‌هاي وحياني و سنت نبوي به حركت خود شتاب مي‌داد.

// بر ساحل فرات

گرچه اين كشتي الهي در مدينةالنبي، پس از رحلت آن برگزيده خاص خداوند دچار حوداث ناگوار فراواني شد، ولي اوج نامردي‌ها و ستم‌ها و عقده‌گشايي‌هايي كه بر سرش آوردند، زماني است كه هنوز نيم قرن از رسالت حضرت رسول صلي الله عليه و آله نگذشته است. كشتي ولايت به طوفان كربلا رسيده و در «ساحل فرات» لنگر انداخته تا براي حفظ و صيانت از«بيرق سبز ولايت»، به دست حضرت حسين‌بن علي عليه السلام ، نوه والامقام وي بر فراز آن «بيرق سرخ شهادت» افراشته شود.
پهلو گرفتن كشتي ولايت در دشت خشكيده و برهوت تفتيده كربلا، آن ديار ناشناس را از بي‌نام و نشاني درآورد و به عالمي جاويدان تبديل كرد و موجي در «فرات آب» ايجاد نمود كه تا هميشه در قلب بشر موّاج و پرتلاطم باقي است و هر چه سيل زمان، فرزندان آدم را با خود به جلو مي‌برد، آن موج هستي‌آفرين بيشتر در دل مشتاقان و عاشقان فرهنگ والاي آزادگي تلاطم مي‌كند و بر صورت‌شان سيلي بيدارباش مي‌نوازد.
محرم بود و ماه حرمت و احترام و حرام. گويي در اين ماه فقط كافران و ملحدان محترم بودند و اهل جهالت در احترام.
يا للعجب! انگار تيغ كشيدن بر آل كسا، حلال است و ريختن خون آنان مباح و اسارت اهل بيت خاتم رسولان واجب!
از آن روز كربلا شد تمام زمين و روز دهم شد تمام سال؛ چه آنكه «كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا».
استقرار كشتي ولايت در كوير كربلا، اقيانوس فرهنگ عاشورا را به روي بشر گشود؛ فرهنگي كه مرز و زبان و قوم و مليت و رنگ و جنسيت نمي‌شناسد.
فرهنگ خونين عاشورا در قاموس شيعيان جايگاه و منزلت خاص خودش را دارد؛ زيرا متن اين فرهنگ عظيم و والاي الهي ـ انساني، با خون نوشته شده است، آن هم با خون سالار آزادگان و جوانمردان و سرور جوانان اهل بهشت، و پاي آن را نيز همان سرسلسله آزادمردان عالم كه «ثارالله و ابن ثاره» است با خون خدا امضا نموده است.
از روزي كه حسين ‌بن علي عليه السلام قريب به پانزده قرن پيش اين فرهنگ انسان‌ساز را بنيان نهاد، قدرت نفوذ اين فرهنگ به قدري همِه‌گُستر و وسيع‌پيما بود كه مكان و زمان در مقابلش هيچ انگاشته شد. به همين دليل، طي اين زمان طولاني اين فرهنگ عظيم و شگرف، وسعت جغرافيايي و گستره زمان را درنورديده؛ بلكه قله‌اي به نام «دل» را فتح كرده است كه هيچ تيغ و سنان و سياست و كياستي را ياراي مقابله با آن نيست.
مصيبت جان‌گداز و جهان‌سوز فرهنگ‌آفرين و عاشوراسازِ روزگار، داغي بر سينه فراخ تاريخ و بشر نهاده كه سوز و گدازش، جگر بشر را پرخون مي‌كند و سينه‌اش را چنان مي‌فشارد كه تو گويي كم مانده است روح از كالبد انسانيت به در آيد. به همين دليل فرهنگ عاشورا بر قطره اشكي جاري است كه از ژرفاي دل، الماس ديده مي‌شود و بر كنگره رخسار فرومي‌غلتد، اما اين قطره اشك، طوفان به پا مي‌كند.

// فرهنگ ناب باور

آن كس كه خدا عاقبت به خيري‌اش را امضا فرموده، از فرهنگ عاشورا نمي‌تواند رها شود؛ هرچند زُهير باشد و بيابان بيابان فرار كند تا در خيمه حسين عليه السلام درنيايد. اما دست خودش نيست. اين خاصيّت فرهنگ ژرف عاشوراي حسين عليه السلام است كه ناگزيرت مي‌كند بيرق سرخ شهادت بر خرگاه خيمه‌ات برافرازي تا خونت با خون خدا آميخته شود.
در فرهنگ عاشورا حتي اگر حُرّ بن يزيد رياحي باشي و در لابه‌لاي سپاهيان پرشمار يزيد بن معاويه خودت را گم كني، عاقبت آن كهرباي عظيم، همچون آهن‌ربايي قوي و پرجاذبه، جذبت مي‌كند و از آن جمعيت انبوه تو را مي‌ربايد تا در ركاب قرار‌گيري و دريايي شوي.
عاشورا، فرهنگ جذب است، فرهنگ شورش است، فرهنگ دلدادگي است، فرهنگ عشق است، فرهنگ نابِ باور است.
اگر باور نداشته باشي، سياهي شبش گريزگاه مناسبي است، اما باورت به تو مي‌گويد: از كي به كجا و براي چه بگريزي؟ اين است كه عشق را باور مي‌كني و عاشق مي‌شوي و مي‌ماني و به خويشتن خويش مي‌پيوندي و ماندگار مي‌شوي.
اگر عاشق نباشي، نمي‌تواني شورش كني. اين عشق است كه طغيان مي‌كند، اين عشق است كه تو را آن‌قدر دلداده مي‌سازد تا مقابل تيغ و سنان، آه حسرت به دل ماند كه از نهانت برآيد.
عاشورا فرهنگ نابِ باور است. چنانچه فرهنگ ناب باور در شريانت، جريان نداشته باشد، نمي‌تواني بگويي اگر هزار بار كشته شوي و باز زنده شوي و باز كشته شوي و باز... . همان راهي را مي‌روي كه انتخاب كرده‌اي.
عاشورا درياست؛ درياي زلال آتش و خون. غرق شدن در اين دريا، دلي به ژرفاي دريا مي‌خواهد كه در صدفش قلبي زلال‌تر و ناب‌تر و صيقلي‌تر از مرواريد بتپد.
عاشوراست كه به دلت مي‌گويد زير بيرق ولايت قرار گير و در فرمان «ولي» باش و رجز بخوان و بگو:


وَاللهِ اِنْ قَطَعْتُمُوا يَمِينيِ

اِنّي اُحامِي اَبَداً عَنْ دِينيِ

// عاشورا يعني...

عاشورا يعني لب‌تشنه كنار دريا بروي و دريا را تشنه لبانت كني و از اين تشنگي ناكامش بگذاري و دريا را تا عمق جان، بسوزانيش.
عاشورا يعني حياي ماه مقابل معصوميّت ستارگان كهكشان حرم و شرمندگي‌اش برابر چشمان منتظر تشنه‌كامان.
عاشورا يعني آب، يعني عطش، يعني شريعه فرات، يعني نهر علقمه، يعني لبان خشكيده.
عاشورا يعني تلاطم غيرت برابر طغيان نفس سركش.
عاشورا يعني عمود آهنين بر فرق مير علمدار.
عاشورا يعني دو دست بريده كنار نهر علقمه.
عاشورا يعني پرواز دستان بي‌بال بر فراز عالم وجود، كه بي‌بال پريدن هنر است و اين را همه پرندگان مي‌دانند.
عاشورا يعني كاشتن دست بر ساحل درياي تشنگي، كنار نخلستان فرات، تا عرش بر آن بازوان تكيه زند.
عاشورا يعني شكستن كمر و قد خميده برادر از مرگ جگرسوز علمدار.
در عاشورا سن و سال و جنسيت و خواهر و همسر و برادر و فرزند معنا ندارد؛ زيرا:
عاشورا يعني لبخند خشكيده و عطشناك شيرخواره‌ شش‌ماهه بر تشنگي.
عاشورا يعني استقبال سپيدي گلوي طفلي صغير از تيري سه شعبة پرتاب شده از كنار چاه‌هاي پرآب بدر.
عاشورا يعني پرپر شدن غنچه ناشكفته گل آفرينش در برابر ديدگان و بر روي دستان ولي‌الله الاعظم زمان.
عاشورا يعني پرپر شدن محسني ديگر، اما اين‌بار نه در رحم مادر، بلكه بر روي دستان سپيد و زخمي پدر.
عاشورا يعني پاشيدن خون گلوي معصومِ شهلانگاه بر آسمان.
عاشورا يعني ياري دادن عمو در سيزده‌ سالگي با سپر كردن بازوان كودكانه.
عاشورا يعني رويارويي شِبهِ پيغمبر با دنباله‌ها و حرام‌زادگان هند جگرخوار.
عاشورا يعني مكيدن خاتم سليماني براي رفع عطش.
عاشورا يعني تحمل «ثقل الحديد» در راه ولايت.
عاشورا يعني سر نازنين اكبر بر زانوي ناتوان پدر.
عاشورا يعني تازش ذوالفقار علي در برابر مرهب و عمرو زمانه.
عاشورا يعني خنجر شمر بر بوسه‌گاه خاتم رسولان.
عاشورا يعني خنجر شمر بر حنجر انسانيت، بر گلوي آزادگي، بر سينه فراخ هستي.
عاشورا يعني اگر دين نداري، لااقل آزاده باش.
عاشورا يعني دشنه مغيره‌ زمانه بر پهلوي فاطمه.
عاشورا يعني نيزه وحشي زمانه بر قلب حمزه دوران.
عاشورا يعني «اميري حسينٌ و نِعْمَ الامير».
عاشورا يعني خضاب محاسن سپيد با خون سرخ.
عاشورا يعني حبيب شوي تا در راه حسين دو مرتبه شهيد گردي.
عاشوار يعني شوخي‌هاي سخاوتمندانه بُرير سپيدموي با ياران ديرين.
عاشورا يعني جستن جسم خونين برادر در ميان نيزه‌ شكسته‌ها.
عاشورا يعني بوسه بر جايي كه پيغمبر و حيدر و زهرا و حتي نسيم صحرا نبوسيد.
عاشورا يعني صوت دلنشين قرآن بر فراز ني.
عاشورا يعني درخشش خورشيد از تنور خولي.
عاشورا يعني خار مغيلان بر كف پاي نازدانه سه ساله.
عاشورا يعني گوشواره خونين بر كف حرمله.
عاشورا يعني اسارت عقيله بني‌هاشم.
عاشورا يعني خطبه‌هاي آتشين كه كشتي غدير را از كربلا حركت داد و به ظهور وصل و ختم كرد.
عاشورا يعني غل و زنجير بر گردن زينت عابدان.
عاشورا يعني استقبال از دختري معصوم با سر پدر در تشت زر.

// كربلا، وعده‌گاه خليل

و عاشورا وعده‌گاهي بود كه خليل‌الرحمان در عرفات با معبود عهد بست؛ پيماني كه وعده داد تا در منا، اسماعيل را قرباني كند.
اما تو گويي علي و فاطمه عليه السلام وعده‌ شيخ‌الانبياء و پدر جامعه را عملي كردند و كربلا را به عنوان منا، برگزيدند و حسين عليه السلام را به اين قربان‌گاه بردند تا دشت نينوا، كنار فرات آب، مناي خليل عاشورا شود و ذبيحش، بلكه ذبيحانش هم خود خليل باشد و هم اسماعيل با تمام حشمت سليماني‌اش.
تمام عاشورا درس است، فرهنگ است، ايثار است، جان‌فشاني است.
عاشورا دانشگاهي عجيب است با استاداني عجيب‌تر و متفاوت‌تر از هر استاد و مكتب‌خانه‌اي.
عاشورا خود يك مكتب است، خود يك بزرگراه و يك مسير است به سوي يك مكتب، به سوي مكتب قربان، به سوي مكتب غدير، به سوي مكتب خودش، عاشورا.
عاشورا خود يك ترازوست، خود يك ميزان سنجش است.
عاشورا وعده‌گاه كربلا را پديد آورد فقط در يك نيم‌روز؛ اما كربلا را جهاني كرد براي همه اعصار.
بايد عاشورايي باشي تا بفهمي وفاي به عهد يعني چه.
عاشورا دست‌آورد دعوت‌نامه‌هاي مشتاقاني بود از كوفياني بي‌شمار كه بي‌صبرانه طلب حضور كردند و ناشكيبانه منتظر ظهور بودند. اما به هنگامه ظهورش از حضور در مقدمش سر باز زدند و سود حضور را در همراهي با دنيا ‌جستند و راهي را رفتند كه روسياه روزگار شدند و نه به مُلك ري رسيدند و نه از گندمش لقمه‌اي برگرفتند.
از حسين عليه السلام و فرهنگ عاشورا هر چه بگوييم، كم گفته‌ايم و ناتواني ما در برابر عظمت فرهنگ عاشورا ذره‌اي هم به حساب نمي‌آيد. به عبارت بهتر، همان اندازه كه عاشورا عظيم است، توان ما از تبيين آن عظمت، ذليل و ناتوان است.
ولي چه كنيم كه ما هم مي‌خواهيم در جرگه عشاق حسين عليه السلام خودنمايي كنيم؛ به همين دليل مي‌كوشيم بال ملخي به ملك سليمان ‌بريم و نيم‌نخ پوسيده‌اي از كلافي فرسوده به بازار مصر. باشد كه مقبول نظر حشمتي آن بلندنظر قرار گيرد.
امّا باز عاشورا، باز كربلا، باز شهادت، باز اسارت، باز ايثار و باز محرم.
و‌اي شيعيان!


شيعيان در سر هواي نينوا دارد حسين

روي دل با كاروان كربلا دارد حسين

از حريم كعبة جدش به اشكي شست دست

مروه پشت سر نهاد، اما صفا دارد حسين

مي‌برد در كربلا هفتاد و دو ذبح عظيم ج

بيش از اينها حرمت كوي منا دارد حسين ج

پيش رو راه ديار نيستي، كافيش نيست

اشك و آه عالمي هم در قفا دارد حسين ج

/// مقالات