// مقاله / فيلمها: بازگويي داستانهاي مذهبي

فيلمها: بازگويي داستانهاي مذهبي در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

فيلمها: بازگويي داستانهاي مذهبي

مترجم: نيما عيسيپور
داستانها بخشي مهم از هر فرهنگ هستند. آنها به ما اجازه ميدهند ايدهها و ارزشها را به نسلهاي بعدي منتقل كنيم. تأثير داستان به گونهاي است كه سخنراني و موعظه با آن برابري نميكنند. هنگامي كه والدين قبل از خواب داستاني را براي كودكشان ميخوانند يا وقتي بر گرد آتش حلقه زده، به داستاني گوش ميدهيم، گويي با ديگر ابناي بشر ارتباط برقرار ميكنيم و شايد از اين مهمتر، داستانها، حتي زماني كه ما را ميترسانند يا به گريه مياندازند نيز صرفاً سرگرممان ميسازند. بسياري از ما - و نه فقط كودكان - از شنيدن دوباره و چندبارۀ داستانها و اغلب يك داستان بهخصوص لذت ميبريم.
فيلم نيز - همچون داستان - بخشي مهم از يك فرهنگ محسوب شود؛ چرا كه فيلمها همان داستانها را برايمان بازگو ميكنند. در واقع، ما اغلب دربارۀ كارگردان مورد علاقهمان اين جمله را بر زبان جاري ميسازيم كه او داستانگوي قهاري است؛ گهگاه در نقد فيلم نيز عدم انسجام داستان را معضل اساسي آن قلمداد ميكنيم. زماني كه اين ايده را جدي بگيريم كه فيلم همان داستان است، آنگاه پيوند مهم ميان مذهب و فيلم از همان جنس پيوند ميان فيلمها و حكايات مذهبي خواهد بود. «ديوانه از قفس پريد» (1975) ساختۀ ميلوش فورمن و «لوكِ خوشدست» (1967) ساختۀ استوارت روزنبرگ را ميتوان به عنوان فيلمهايي تفسير كرد كه روايتي ديگر از قصۀ مسيح(ع) عرضه ميكنند. «آمادئوس» (1984) اثر ميلوش فورمن را نيز ميتوان به عنوان روايتگر قصۀ هابيل و قابيل تفسير كرد و فيلمهايي، همچون «تأثير عميق» (1998) ساختۀ ميمي لِدِر يا «دوازده ميمون» (1995) اثر تِري گيليم و «روز استقلال» (1996) اثر رولاند اِمِريك را ميتوان به مثابۀ بازگوكنندۀ داستان "روزهاي پاياني" تبيين كرد. «دورافتاده» (2000) ساختۀ رابرت زيمِكِس به داستان بودا بسيار شبيه است و «تعطيلات رومي» (1953) اثر ويليام وايلِر كمابيش حكايت كريشنا و رادا را پي ميگيرد.
اهميت فيلمها براي بازگويي حكايات مذهبي، زماني افزون ميشود كه ببينيم فيلم چيزي بيش از يك حكايت مذهبي به ما عرضه ميكند. در يكي از نخستين متوني كه حول موضوع مذهب و فيلم نوشته شده است - يعني مقالۀ «به تصوير كشاندن امر مقدس» نوشتۀ جوئل مارتين و كونراد اي. اوسوالت، اين بحث مطرح ميشود كه مذاهب، جملگي الهيات، ايدئولوژي و اسطورهشناسي را نيز شامل ميشوند. اگر اين ايده را جدي بگيريم كه مذاهب اسطورهها را به ما عرضه ميكنند، ميتوانيم اين انگاره را بسط دهيم كه برخي فيلمها حكايات مذهبي ويژهاي را روايت ميكنند. اين بدين معناست كه فيلمها قادرند براي تماشاگرانشان بعضي از اسطورههاي مذهب را احضار كنند؛ حتي ممكن است اين انگاره را فراتر از اين بريم و ادعا كنيم كه حكايتهاي مذهبي ميتوانند به اسطورههايي مذهبي بدل شوند و اسطورههاي مذهبي نيز ميتوانند به اسطورههايي تبديل شوند كه از مذهب فراتر رفته، به بخشي از فرهنگ به مثابه يك كل پيوند بخورند. اينكه فيلمها ميتوانند فرارَوي از اسطورهها را در فرهنگمان ممكن سازند، به پيوند ميان مذهب و سينما وجههاي ديگر ميبخشد. هنگامي كه دامنۀ روايت حكايات مذهبي را به روايت اين دسته از اسطورههاي فراديني گسترش دهيم، عرصۀ فيلم و مذهب بهطرز قابل توجهي افزايش مييابد؛ ازاينرو، فيلمهاي بزرگ بسياري به موضوع مذهب بدل ميشوند.
به يكي از مشهورترين حكايات سنت يهودي ـ مسيحي، يعني حكايت داوود و جُلْيات، توجه كنيد. (اول سموئيل، فصل 17) داستان انجيل از اين قرار است:
(4) و از اردوي فلسطينيان مرد مبارزي مسمي به «جُلْيات»، كه از شهر جَتّ بود، بيرون آمد و قدش شش ذراع و يك وجب بود.
(5) و بر سر خود، خودِ1 برنجيني داشت و به زره فلسي ملبس بود، و وزن زرهش پنج هزار مثقال برنج بود.
(6) و بر ساقهايش ساقبندهاي برنجين و در ميان كتفهايش مزراق2 برنجين بود. 
(7) و چوب نيزهاش مثل نورد جولاهگان3 و سرنيزهاش ششصد مثقال آهن بود، و سپردارش پيش او ميرفت. 
(8) و او ايستاده، افواج اسرائيل را صدا زد و به ايشان گفت: «چرا بيرون آمده، صفآرايي نموديد؟ آيا من فلسطيني نيستم و شما بندگان شاؤل؟ براي خود شخصي برگزينيد تا نزد من درآيد.
(9) اگر او بتواند با من جنگ كرده، مرا بكشد، ما بندگان شما خواهيم شد و اگر من بر او غالب آمده، او را بكشم، شما بندگان ما شده، ما را بندگي خواهيد نمود.»
(48) و چون فلسطيني برخاسته، پيش آمد و به مقابلۀ داوود نزديك شد، داوود شتافته، به مقابلۀ فلسطيني به سوي لشكر دويد.
(49) و داوود دست خود را به كيسهاش برد و سنگي از آن گرفته، از فلاخن انداخت و به پيشاني فلسطيني زد و سنگ به پيشاني او فرو رفت كه بر روي خود بر زمين افتاد.
حكايت داوود و جُلْيات يكي از محبوبترين حكايات كتاب مقدس محسوب ميشود و اغلب انتظار دارند روايتي از آن به طرق مختلف در سينما ديده شود. برخي جزئيات اين حكايت براي يك روايت سينمايي چندان مناسب به نظر نميرسند؛ مثلاً اينكه سرنيزۀ جُلْيات «ششصد مثقال آهن بود»؛ آنچه مهم به نظر ميرسد، اين حقيقت است كه جُلْيات تنومند و مسلح بود؛ درحاليكه داوود سلاحي جز تيركماني كوچك به همراه نداشت. با وجود موانعي سخت، داوود در پايان پيروز ميشود. اين حكايتي است مذهبي از تاريخ قوم بنياسرائيل و فليسطينيان كه به اسطورهاي بدل ميشود دربارۀ تهور و شجاعت مردي جوان كه از مردمش دفاع ميكند. وقتي اين اسطوره از خاستگاه مذهبياش فراتر ميرود، به داستان مرد ضعيفي، كه يك زورمند را به زانو مياندازد، بدل ميشود و اين فتح ظفرمندانه همان چيزي است كه براي همگان، از هر فرقهاي، جذاب است. هنگامي كه داستان ادبي داوود و جُلْيات به يك اسطوره بدل ميشود و خاستگاه مذهبياش را پشت سر ميگذارد، با داستان جذابي مواجهيم كه ميشود بارها و بارها آن را نقل كرد يا حتي از آن يك فيلم ساخت.
فيلمي كه وارياسيوني از حكايت داوود و جُلْيات عرضه ميكند، «اهل اينديانا» (1986) ساختۀ ديويد اَنسپاوگ است؛ اين فيلم، داستاني است واقعي از اينكه چگونه در سال 1954، يك تيم بسكتبال كوچك و شهرستاني توانست بر مشكلاتي عظيم غلبه كند و قهرمان مسابقات قهرماني بسكتبال در ايالات اينديانا شود. مربي تيم، نورمان دِيل، بازنمودي است از داوود. او مردي است با گذشتهاي مبهم كه هيچ نشاني از موفقيتي چشمگير در سابقهاش وجود ندارد. او براي كسب موفقيت موانعي پيش روي خود ميبيند: مديران دبيرستان، بازيكنان بينظم، والدين ايرادگير و بازيكن سابقي كه اكنون به الكل اعتياد دارد و به مربي كمك ميكند تا در رقابت با تيمهاي قوي ديگر مدارس ايالت پيروز گردد. موانعي كه تيم با آنها دست و پنجه نرم ميكند نيز دست كمي از جُلْيات عظيمالجثه ندارند و آنطور كه پيداست، به همان اندازۀ زره جُلْيات نفوذناپذيرند. مربي هيچ سلاحي با خود به همراه ندارد، جز همان بازيكن سابق تيم. در پايان، داوود بر جُلْيات ظفر مييابد.
فيلم ديگري كه همين داستان داوود و جُلْيات را روايت ميكند، «اِرين براكويچ» (2000) ساختۀ استيون سودِربرگ است. فيلم بر اساس داستان واقعي مبارزۀ اِرين براكويچ عليه شركت پاسيفيك گاس اَند الكترونيك ساخته شده است. اِرين براكويچ مادري است بيكار و مجرد و البته آزردهخاطر از اينكه ميفهمد يك شركت چندمنظوره، با ارزشي بالغ بر چند ميليارد دلار، مخزن آب شهر را آلوده ميكند. يك زن مجرد و بيكار از ضعيفترين افراد يك جامعه محسوب ميشود و يك شركت چند ميليارد دلاري فعال در عرصۀ انرژي قدرت بسيار زيادي ميتواند داشته باشد. اِرين قادر نيست در يك محكمۀ قضايي خسارت لازم براي تصادفي را كه داشته است، دريافت كند؛ بنابراين با وكيلش، اِد ماسري، صحبت ميكند تا اِد بهعنوان يك وردست حقوقي به اِرين كاري بدهد و او بتواند از عهدۀ مخارجش برآيد. درحاليكه او به انجام دادن وظايف كارياش مشغول است، درمييابد كه شركت پاسيفيك گاس اند الكتريك ميكوشد زميني را بخرد كه مدتي است در آن «كروم ششظرفيتي»، يك تركيب شيميايي بسيار سمي و كشنده، دفن ميكند. اِرين رئيسش را قانع ميكند تا اين دعواي حقوقي را به عنوان يك شكايت دستهجمعي (اين همان تيركمان كوچك داوود نيست؟) بر عهده گيرد و عليه شركت پاسيفيك گاس اند الكتريك اقامۀ دعوا كند. در پايان، شركت به پرداخت خسارت به همۀ آناني كه به خاطر رفتار شركت آسيب ديدهاند، محكوم ميشود «و سنگ به پيشاني او فرو رفت كه بر روي خود بر زمين افتاد».
هنگامي كه به ديگر فيلمهايي كه در آنها آدمي ضعيف بر جملگي موانع و مشكلات فائق ميآيد و دشمني غولآسا را شكست ميدهد، نگاهي بيندازيم، بهتدريج از حكايت داوود و جُلْيات دور شده، به گونهاي اسطورۀ همگاني نزديك ميشويم. اين اسطورۀ همگاني، نسبت به روايت يك حكايت خاص مذهبي، نياز به جزئيات كمتري دارد. شايد بد نباشد در اينجا به «راكي» (1976) ساختۀ جان جي. آويلدسِن اشاره كنم. اين فيلم روايتي است از داستان يك بوكسورِ گمنام كه به يك قهرمان بدل ميشود. در واقع، شخصيت راكي بالبوا تا «راكي 2» (1979) ساختۀ سيلوستر استالونه، قهرماني را به دست نميآورد. گرچه معضلاتي كه او ميبايست بر آنان فائق آيد، بيشتر به خود راكي مربوط ميشوند، رقيبش، آپولو كريد، به همان شكلي او را به مبارزه ميطلبد كه جُلْيات داوود را. اكنون ديگر اين فيلم راه خود را ميرود. آخرين فيلم از اين مجموعه، «راكي بالبوا» (2006) بازهم به كارگرداني استالونه است. هر اتفاقي در اين مجموعه فيلمها رخ دهد، راكي ديگر بدل به يك افسانه، شمايلي آمريكايي، يك سمبل و اسطورهاي در خدمت خود شده است. فيلم «راكي» بازنمودي است از همان دعواي آدم ضعيف با نيروهاي بزرگتر و قويتر از خود در جهان.
در فيلم «يك حركت متمدنانه» (1998) ساختۀ استيون زايلاين، وكيل موفقي را ميبينيم به نام يان اسكليشمان. او به دفاع از خانوادههايي ميپردازد كه فرزندانشان را به دليل ابتلا به سرطان خون از دست دادهاند. يك شركت توليدكنندۀ چرم، به خاطر دفع مواد زائد سمي در آب، مسئول شناخته ميشود. اثبات اين ادعا، كه اين شركت بابت مرگ كودكان مقصر است، به هزينۀ ورشكستگي دفتر حقوقي يان تمام ميشود؛ اما او همچنان سرسختانه ادامه ميدهد تا اينكه دست آخر در دادگاه برنده ميشود. از آنجايي كه اسكليشمان وكيل موفقي است كه وكالت والدين اين كودكان را بر عهده دارد، تصور اينكه او را نمودي از شمايل داوود به شمار آوريم، كمي دشوار است؛ ليكن زماني كه او همۀ دارايي خود را به خاطر اين پرونده از دست ميدهد، ميتوان گفت كه وي همان آدم ضعيف است يا او تيركمان كوچك است و خانوادهها همان داوود؛ البته اين جزئيات در برابر اين حقيقت كه انساني ضعيف بر دشمني بزرگ و قدرتمند پيروز شده، چندان اهميتي ندارند.
به همين طريق، در فيلم «يك داستان سرراست» (1999) اثر ديويد لينچ نيز انساني ضعيف و كوچك بر موانعي بزرگ غلبه كرده، به هدفش ميرسد: آشتي كردن با برادر مريضش. مشكلاتي را كه آلوين استريت در هنگام مسافرتش با ماشين چمنزني از آيووا تا ويسكونسين با آنها روبهروست، ميتوان همچون خصم او در فيلم تلقي كرد. اين فيلم با آن دسته از فيلمهايي كه بر شالودۀ حكايت داوود و جُلْيات استوار هستند، بسيار تفاوت دارد؛ اما چون نقطۀ آغاز ما اين حكايت بود و بعد به اسطورهاي تعميميافتهتر از آن رسيديم، ميتوان «يك داستان سرراست» را به عنوان روايتي ديگر از همان اسطورۀ فرارفته تلقي كرد.
ميتوان روايتهايي ديگر از حكايت داوود و جُلْيات را در فيلمهاي ديگري نيز سراغ گرفت، مانند «نفوذي» (1999) كه داستان رويارويي يك شيميدان را با يك شركت بزرگ دخانيات روايت ميكند؛ «مايكل كلايتون» (2007) فيلمي است دربارۀ كارچاقكن يك دفتر حقوقي كه كمك ميكند تا يك شركت فاسد محصولات شيميايي ـ كشاورزي متلاشي شود؛ و فيلم «تلألو نبوغ» (2008) كه براساس داستان واقعي رابرت كِرنز ساخته شده است. او يك استاد دانشگاه اهل ديترويت است كه موفق ميشود برفپاكن تناوبي شيشۀ جلوي اتومبيل را در دهۀ 1960 اختراع كند. پس از اينكه شركت فورد اختراع او را دزديد، كِرنز سي سال را در دادگاهها صرف احقاق حق خود كرد.
آنچه مثالهاي بالا به ما نشان ميدهند، اين است كه بسياري از فيلمها را ميتوان بهمثابه روايتي ديگرگون از حكايت داوود و جُلْيات تفسير كرد و فيلمهاي بسيار ديگري را نيز ميشود به عنوان بازگوكنندۀ اسطورهاي همگاني و تعميميافتهتر از حكايت داوود و جُلْيات تببين كرد. زماني كه فيلمها را بازگوكنندۀ قصص مذهبي، اسطورههاي ديني و اسطورههايي كه از حوزۀ يك مذهب خاص فراتر ميروند، بدانيم، اين ارتباط ميان مذهب و سينما به گونهاي تصاعدي تشديد ميشود؛ ازاينرو، پيوند ميان داستان مذهبي و اسطورۀ فرارفته از مذهب و همچنين استفاده از سينما براي بيان اين اسطورۀ فرهنگي، يكي از دلايل اهميت مطالعۀ مذهب و سينما است.
يكي ديگر از قصص انجيلي كه بهكرّات در فيلمها به اشكال مختلف نقل گرديده، قصۀ ايوب پيامبر است. او مردي است بيگناه و درستكار كه بر اساس آنچه در كتاب مقدس آمده، خداترس و شيطانگريز بود. او بهغايت توانگر بود و خداوند به او هفت پسر و سه دختر بخشيد و خدم و حشم بسيار داشت. با وجود اين واقعيت كه ايوب الگوي همگان بود، خداوند به شيطان اجازه ميدهد تا او را بيازمايد. شيطان همۀ آنچه را كه او دارد، ميستاند يا بهكلي ويران ميكند. زماني كه ايوب بر درستي خود پاي ميفشارد، ﺷﻴﻄﺎن او را از ﺳﺮ ﺗﺎ ﭘﺎ ﺑﻪ دُمَلهايي چركين و دردﻧﺎك ﻣﺒﺘﻼ ميﺳﺎزد. او با وجود اصرار همسرش، كه خدا را لعن كند و بميرد، از اين كار اجتناب ميكند و تحمل درد را به جان ميخرد؛ بااينحال، او بابت گناهاني كه مرتكب شده، از خدا پرسشهايي دارد؛ پس، از خدا ميخواهد تا در برابر او ظاهر شود:
«اي خدا! مرا محكوم نكن! فقط به من بگو چه كردهام كه با من چنين ميكني؟ آيا به نظر تو، اين درست است كه به من ظلم روا داري و انساني را كه خود آفريدهاي، ذليل سازي و شادي و خوشبختي را نصيب بدكاران بگرداني؟» (3-2: 10)
خداوند در برابر ايوب ظاهر ميشود؛ اما او بابت اعمالش عذري نميجويد؛ در عوض، او جهان پيچيدهاي را مينماياند كه در آن عالم، چيزي نيست، جز جريان آشكاري از روشنايي و تاريكي، اهلي و وحشي، نيكي و شر و جملگي اجزاء ذاتي آن. «ﺁنگاه، ﭘﺲ از ﺁنكه اﻳﻮب ﺑﺮاي دوﺳﺘﺎن ﺧﻮد دﻋﺎ كرد، ﺧﺪاوﻧﺪ ﺛﺮوت و ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ازدﺳﺖرﻓﺘﻪاش را ﺑﻪ او ﺑﺎز ﮔﺮداﻧﻴﺪ. در واﻗﻊ، ﺧﺪاوﻧﺪ دو ﺑﺮاﺑﺮ ﺁنچه را كه ايوب قبلاً داشت، به او بخشيد.» (42:10) همانطور كه ديويد جي. اي. كلاينز بهدرستي گفته است: «كتاب ايوب پيوستهترين اثر الهياتي در كتاب مقدس محسوب ميشود كه چيزي نيست، مگر بحثي مبسوط در باب مقولۀ الهياتي رنج». نه تنها اين حكايت به مسئلۀ بسيار واقعي رنج كشيدن ميپردازد ـ اينكه چرا ما رنج ميكشيم ـ همچنين به ما ميگويد كه چگونه ميبايست به اين رنج واكنش نشان دهيم.
براي يافتن معادل سينمايي ايوب، ميتوان سراغ همۀ فيلمهاي ساخته شده دربارۀ هولوكاست رفت؛ در اين فيلمها با مردان و زناني «بيگناه» مواجه ميشويم كه بيدليل به جهاني كابوسوار رانده شدهاند. همچون ايوب، آنان نيز توسط شيطان ـ يعني نگهبانان ساديستي نازي ـ «آزموده» ميشوند و با وجود از دست دادن همه چيز - از جمله اعضاي خانواده، دوستان، خانه و كاشانهشان - همچنان خود را حفظ ميكنند و تسليم نوميدي نميشوند. در «پيانيست» (2002) ساختۀ رومن پولانسكي، كه بر اساس خاطرات ولاديسلاو اشپيلمان ساخته شده است، قهرمان فيلم، يك پيانيست موفق يهودي، در سالهاي دهۀ 30 و 40 ميلادي در ورشوي لهستان زندگي ميكند. هرچه زمان ميگذرد، نازيها قوانين سختگيرانهتري عليه يهوديان وضع ميكنند؛ از اسكان آنها در گِتويي در ورشو گرفته تا انتقالشان به اردوگاههاي مرگ. به خاطر شهرت و البته خوششانسياش، اِشپيلمان همواره كسي را مييابد كه به او كمك ميكند؛ بنابراين او قادر است تا از سرنوشت دردناك دوستان و اعضاي خانوادهاش بگريزد؛ اما اين به اين معنا نيست كه او از رنج كشيدن خلاصي دارد؛ دقيقاً برعكس، در جايي از فيلم ميبينيم كه بهشدت لاغر شده و دچار سوءتغذيه و يرقان است. مردي كه قرار بود از او مراقبت كند و برايش غذا بياورد، او را همچون فرصتي طلايي براي پول به جيب زدن ميبيند.
اشپيلمان ترسهاي بسيار زيادي را پشت سر ميگذارد؛ سرانجام يك نازي دلرحم او را نجات داده، برايش غذا ميآورد و حتي به اين مرد ازهمهجامانده كُت خود را پيشنهاد ميدهد. هنگامي كه متفقين پيروز ميشوند، اشپيلمانِ متحير ميپرسد كه چرا آن مرد او را نجات داد. افسر، بي هيچ تلاشي براي تبرئۀ خود، با احتياط ميگويد كه خدا ميخواسته او نجات پيدا كند. اين پاسخ هيچ ربطي به موضع بيانكنندهاش ندارد، بلكه با تمامي سبعيتي كه در فيلم شاهدش هستيم نيز تضاد دارد. در اين لحظه به پوچي وضعيت اشپيلمان پي ميبريم. همانطور كه اِي. اُو. اسكات در نيويورك تايمز بهدرستي نوشته است، اشپيلمان در اينجا به «دلقكهاي لاغر نمايشنامههاي بِكت بيشتر شباهت دارد. او درحاليكه به يك شيشه ترشي چسبيده است، پايكِشان، منظري بيبَر و بمباران شده را ميپيمايد. او همچون لطيفهاي است كه در مضحكۀ كيهاني ظلمي ژرف قدم ميزند.» در پايان فيلم، اشپيلمان، كه باز زندگياش را از سر گرفته است، در برابر تماشاگران در ورشو پيانو مينوازد.
گرچه «پيانيست» دقيقاً همان حكايت ايوبِ پيامبر نيست، ميتوان عناصري مشترك در هر دو جست؛ به عنوان مثال، اشپيلمان نيز - همچون ايوب - وضعيتي همدليبرانگيز دارد؛ او انساني برخوردار از تمامي نعمات است كه همه چيز خود را از دست ميدهد: خانواده، خانه و دارايياش. اشپيلمان نيز رنجي جسمي و ذهني را از سر ميگذراند و ما نيز نميتوانيم دليلي منطقي براي اين رنج بيابيم. خدا در هيئت رومن پولانسكي كارگردان در اين باره سكوت پيشه كرده است. اشپيلمان هم همچون ايوب پس از آن امتحان سخت، بخت و اقبال خويش را باز مييابد. او دوباره بر روي صحنه براي دوستدارانش مينوازد؛ البته اين دو داستان يك تفاوت اساسي با هم دارند: برخلاف ايوب، اشپيلمان به سرنوشتش رضا داده است. «او نه شمايل يك قهرمان را داراست، نه انساني است تماماً همدليبرانگيز؛ دست آخر حتي تا مرتبۀ حيواني نيز تنزل پيدا ميكند: بيمار، نحيف و وحشتزده.» او چندان آدم جسوري نيست كه از خدا بخواهد بابت بيعدالتيهاي زندگي به او پاسخي دهد.
ديگر فيلم ساختهشده دربارۀ هولوكاست، «روز نهم» (2004) ساختۀ وُلكِر شلندروف است. اين فيلم ديگر به رنجهاي يك يهودي نميپردازد، بلكه رنج كشيدن يك كشيش كاتوليك را به تصوير ميكشد. فيلم چندان وامدار خاطرات منتشرشدۀ پدر ژان برنارد نيست و بيشتر بر هانري كرِمِر متمركز ميشود. او يك كشيش كاتوليك مخالف است كه به همراه چند كشيش ديگر، در داخااو4 دفن شده است. يك افسر گشتاپو به او يك مرخصي نُهروزه ميدهد. در زمان آزادياش، به كرِمِر دستور داده ميشود تا اُسقف سرسخت ضدنازي لوكزامبورگ را راضي كند تا تسليم نازيها شود. به او وعده دادهاند كه در صورت موفق شدن، آزاد خواهد شد. هرچه فيلم جلوتر ميرود، رنج جسمي كرِمِر باعث بروز رنج روحي در او ميگردد. به او گفتهاند كه اگر بخواهد فرار كند، رفقايش در داخااو كشته خواهند شد. خواهر حامله و شوهرش نيز به مرگ تهديد شدهاند. اين «مرد خدا» با پرسشهاي بهغايت دشوار اخلاقي مواجه ميشود؛ اما در پايان، پدر كرِمِر بهجاي اينكه خود را نجات دهد، از تسليم كردن اُسقف خودداري ميكند. او به اردوگاه بازميگردد و با خود سوسيسي به همراه دارد كه با رفقايش سهيم ميشود. پدر كرِمِر - همچون ايوب - مردي است پايبند اخلاق و خداترس كه بي هيچ دليل منطقي مجبور ميشود رنج بكشد. كرِمِر هم شيطان خود را دارد؛ البته در هيأت افسر جوان، بيرحم و خطاكار گشتاپو كه تنها دغدغهاش دستيابي به قدرت است. مسئلۀ جالب توجه اين است كه خدا ايوب را آزمايش ميكند، آن هم بهگونهاي كه هرچه دارد و ندارد از او ستانده ميشود؛ اما عامل آزمايش پدر كرِمِر، اين وسوسه است كه همه چيز به سر جايش بازگردانده خواهد شد. گرچه مخاطب اين را نميبيند، گفته ميشود آن مردي كه پدر كرِمِر بر اساس او آفريده شده است، موفق شد اين آزمون سخت را پشت سر بگذارد و زنده بماند. در سال 1945 او كتابي در همين راستا نوشت.
«در جستوجوي خوشبختي» (2006)، كه بر اساس داستاني واقعي ساخته شده است، شمايلي ايوبوار به نام كريس گاردنِر دارد. او يك فروشندۀ تجهيزات پزشكي باهوش و سختكوشي است كه تصميم ميگيرد به منظور ساختن زندگي بهتر براي خانوادهاش، يك دورۀ كارورزي بدون حقوق و ششماهه را بگذراند؛ اما معضلاتش بسيارند: او در فروش اِسكَنِر چگالي استخوان چندان خوششانس نبوده است؛ چند ماه اجارهخانه بدهكار است؛ ماليات را سر وقت پرداخت نكرده و پرداخت جريمههاي ماشينش نيز عقب افتاده؛ همسرش نيز - خسته از زندگي بهشدت فقيرانهشان- او را ترك ميگويد؛ تازه وضع كريس از اين نيز بدتر ميشود؛ او و پسرش مدتي را در يك دستشويي عمومي سر ميكنند تا اينكه در گرمخانهاي مختص افراد بيخانمان جايي مييابند. با وجود همۀ مشكلات فراوان، خود را حفظ ميكند و دائم به پسرش ميگويد: «هيچوقت نذار كسي بهت بگه كه كاري از دستت برنميآد؛ حتي من.» گرچه «در جستوجوي خوشبختي» به شكلي مشهود حكايت ايوب را برايمان بازگو نميكند، فيلم قهرماني را به ما نشان ميدهد كه هرگز ايمانش را از دست نميدهد. به خاطر ثابتقدمياش، او نيز - چون ايوب - بيپاداش نميماند. گاردنر بهعنوان يك دلال بورس در دين ويتِر استخدام ميشود و بعد خود، شركتي سرمايهگزاري تحت عنوان گاردنر ريچ تأسيس ميكند. تقريباً بيست سال بعد در سال 2006 او يك سهم را به قيمت چند ميليون دلار در شركتش ميفروشد.
ديگربار، هنگامي كه شباهت ميان يك حكايت مذهبي و يك فيلم كاهش مييابد، حكايت به داستاني كليتر بدل ميشود و زماني كه اين شباهت كمرنگ ميگردد، آن داستان ديني به روايتي فرافرهنگي/ديني تبديل ميشود كه در دسترس همگان قرار دارد. داستان ويژۀ ايوب بدل به داستاني همگانيتر ميشود، دربارۀ انساني بيگناه و نحوۀ رفتار او در برابر اين همه رنجي كه متحمل ميشود. مردم از هر دين و فرقهاي با اين موضوع ارتباط برقرار ميكنند.
بياييد مجدداً سري به انجيل بزنيم. داستان ديگري مييابيم كه به انحاء مختلف ترجماني سينمايي داشته است: حكايت موسي كه بهكرّات در سِفر خروج و لاويان نقل ميشود. موسي در دوراني سخت متولد شد. مصريان بر بنياسرائيل سخت ميگرفتند و زندگيشان را با كارهايي دشوار تلخ ساخته بودند. شاهان مصري از بنياسرائيل واهمه داشتند؛ ازاينرو به مامايان عبراني دستور دادند تا جملگي فرزندان ذكور را بكشند. اما موسي از سرنوشتي كه در انتظارش بود، جان سالم به در برد. مادرش او را در سبدي بافتهشده از پاپيروس ميپيچد و سپس او را به آبهاي نيل ميسپارد. دختر فرعون، كه حمام ميگرفت، سبد را ميبيند و از نديمهاش ميخواهد كه سبد را برايش بياورد. دختر فرعون دلش به حال آن نوزاد ميسوزد و او را به عنوان فرزند خود برميگزيند. زماني كه موسي بزرگ شد، خداوند از او ميخواهد تا براي رهايي مردمش كاري بكند. او نيز بر اساس برخي نشانهها و مصيبتها چنين ميكند. وي با دو نيم كردن درياي سرخ از دست سپاهيان فرعون ميگريزد. به دستور خدا، موسي دوباره آبها را به جاي خودشان برميگرداند و اينگونه است كه ارتش فرعون غرق ميشود.
در مرحلهاي ديگر از داستان، قهرمان و مردم همراهش در دشتها سرگردانند. درحاليكه همه منتظرند، موسي با خدايش در كوه سينا به صحبت مينشيند؛ در اينجاست كه او فرمانهايي را دريافت ميكند كه «ده فرمان» خوانده ميشوند.
گرچه اين جزئيات داستاني در قصص ديني حائز اهميت هستند، زماني كه اين حكايت به اسطورهاي سينمايي بدل ميشود، اين جزئيات غايبند؛ در عوض، آنچه مييابيم، شمايلي همچون موسي است؛ يعني قهرماناني كه مردم خود را از بند ميرهانند و آنان را به سرزميني موعود راهنمايي ميكنند. يكي از مصداقهاي چنين شمايلي را ميتوان در فيلمها و كاراكترهاي زير يافت: مورفئوس در «ماتريكس» (1999)، اسپارتاكوس در فيلمي با همين عنوان (1960)، ماكسيموس در «گلادياتور» (2000)، ويليام والِس در «شجاعدل» (1995)، بنجامين مارتين در «وطنپرست» (2000) و كشيش فرانك اسكات در «ماجراجويي پوزيدون» (1972).
در «ماتريكس» مورفئوس توضيح ميدهد كه بشر ديگر آزاد نيست. آنان در زمينهايي كه پوستهاي آن را فراگرفته، فقط به اين دليل زاده ميشوند كه براي ماشينها سوخت فراهم كنند. در داستان موسي نيز بنياسرائيل بَردهاند؛ در هاون خشت ميسازند و كارهايي طاقتفرسا انجام ميدهند. در «ماتريكس» انسانها از اين وضعيت خوشنودند؛ زيرا اين حقيقت را نميدانند كه تمام آنچه ميبينند، چيزي جز توهم واقعيت نيست؛ همانطور كه مورفئوس ميگويد، همه «در بند زاده ميشوند»؛ در جهاني كه هيچ چيز را نميتوان چشيد، ديد يا لمس كرد. مورفئوس ميبايست آن يك نفر، آن ناجي را بيابد كه انسان را از اين حصار برهاند و آنان را به آخرين شهر آزاد بر روي زمين رهنمون سازد. از اين حيث، مورفئوس در هيئتي موسيوار ظاهر ميشود.
اسپارتاكوس، ماكسيموس، ويليام والِس و بنجامين مارتين نيز داستانهايي مشابه دارند. همگي زير فشار رژيمي سركوبگر زندگي ميكنند؛ اسپارتاكوس و ماكسيموس، هر دو بردهاند و در دورانِ از حيث اخلاقي منحط روم به سر ميبرند؛ والِس و مارتين در بريتانيايي «ساديستي» زندگي ميكنند و همگي اين چهار نفر مردمي ستمديده را براي رسيدن به آزادي يا حداقل براي قرار گرفتن در مسير آزادي رهبري ميكنند. در «ماجراي پوزيدون»، يك كشتي مسافربري با موجي سهمگين برخورد كرده، واژگون ميشود. كشيش فرانك اسكات گروهي كوچك از مردم را به سوي مكاني امن هدايت ميكند و موانع مختلف را يكبهيك از سر راه برميدارد.
نكتۀ جالب دربارۀ اين شمايل موسيگونه، اين است كه آنها را ميتوان تحت عنوان شمايل مسيحگونه يا شمايل منجيگونه ناميد؛ چراكه تمامي اين كاراكترها پيروانشان را از اسارت و آسيب ميرهانند؛ درست همانگونه كه مسيح يا هر منجي ديگري چنين كرد. آنچه ميتواند به اين كاراكترها خصلتي مسيحگون ببخشد، اين است كه جملگي قهرماناني كه شرحشان رفت، براي اين ميميرند كه ديگران زنده بمانند. آنان خود را قرباني ميكنند؛ به عنوان مثال، در پايان فيلم «ماجراجويي پوزيدون»، كشيش فرانك اسكات ديالوگي با خدا دارد و درحاليكه به يك دريچۀ بخار آويزان است، از او ميپرسد: «بيشتر از اين از ما چي ميخواي؟ ما اينهمه راه رو اومديم بي هيچ كمكي از تو. خودمون انجامش داديم و تو هم هيچ كمكي نكردي. ما ازت خواستيم كه به خاطر ما بجنگي؛ اما ولش كن؛ حداقل عليه ما نجنگ. ما رو تنها بذار. چقدر ديگه بايد آدم فدا بشه؟ چقدر بايد خون ريخته بشه؟ زندگي چند نفر بايد تباه بشه؟... جون يكي ديگه رو ميخواي بگيري؟ جون من رو بگير.» پس از اينكه خطاب به كساني كه در كشتي رهبريشان ميكرد، كلماتي دلگرمكننده بر زبان ميآورد، خود را به درون آبهاي سوزان مياندازد. ساختن فيلمهايي دربارۀ منجياني كه خود را فداي مصالح جمع ميكنند، در هاليوود بسيار شايع است. اين امر مبين اين حقيقت است كه بسياري از اسطورههاي مذهبي توانستهاند در سينما ريشه بدوانند.
درست است كه حكايتهايي كه در بالا ذكرشان رفت، اغلب در سينما به انحاء مختلف تفسير ميشوند؛ اما اگر نگاهي به ژانر سينماي وحشت بياندازيم ـ يا حتي ژانر علمي و تخيلي ـ ممكن است به اين نكته معترف شويم كه محبوبترين بخش كتاب مقدس، كتاب مكاشفه است كه عهد جديد را نيز شامل ميشود. در بيشتر موارد، اين دسته از فيلمهاي آخرالزماني (apocalyptic) تصويري از معاني و ايماژهاي موجود در كتاب مكاشفه را به ما عرضه ميكنند؛ به عنوان مثال، اگر هفت مُهر گشوده شوند، جنگ، قحطي يا طاعون به جان بشر ميافتد؛ يا ظهور حيوان وحشياي كه مظهر شهوت و شقاوت است و انسان را نيز تهديد ميكند؛ سقوط و انحطاط شهرهاي بزرگ؛ و ظهور شخصي چون منجي كه پليدي را نابود ميكند و آغازگر عصري جديد ميگردد. در اين دسته از فيلمها جانور درنده ممكن است حتي يك انسان باشد؛ مثلاً در فيلم «طالع نحس»؛ يا تكنولوژياي باشد اغلب در قالب يك ابررايانه؛ همچون: «دانههاي شيطاني» (1977)، «ترميناتور» (1984)، «ساتورن 3» (1980) و «ماتريكس». در اين فيلمها منجي، هم ميتواند مرد باشد هم زن؛ با وجود اين، منجي زن اين روزها تبديل به امري معمول گشته است؛ البته ناگفته پيداست كه اين موضوع نسبت به قصص موجود در كتاب مقدس تفاوتي آشكار دارد. همانطور كه پيشتر گفته شد، بسياري از فيلمهاي ترسناك سرنخ را از كتاب مكاشفه ميگيرند و جهاني آخرالزماني و پساآخرالزماني را به مخاطب مينمايانند كه انواع بلايا، بيقانوني، فلاكت، هاويه و معمولاً جنگي ميان شر و نيكي آن را احاطه كرده است. برخي از مصاديق مربوط به فيلمهاي آخرالزماني و پساآخرالزماني از قرار زير است: «فرزندان انسان» (2006)، «من افسانه هستم» (2007)، «هفتمين نشانه» (1988)، «زمان درو» (2007) (The eaping)، «روز جزا» (2008) و «كوري» (2008).
فيلمهاي غربي عمدتاً اساطير مغربزمين - اغلب، آنهايي كه در كتاب مقدس ذكرشان رفته است - را به تصوير ميكشند. داستانهاي جذاب شرقي، گرچه بسيار نادرند، در سينماي غرب نيز دستمايه قرار گرفتهاند؛ به عنوان مثال، «افسانۀ بگِر وَنس» (2000) فيلمي است دربارۀ يك كولهكش مرموز گلف بهنام بَگِر وَنس و اينكه چگونه او به قهرمان سابق گلف - يعني رنالف جونا - كمك ميكند تا ضربۀ استثنايي خود را بازيابد. آناني كه با حكايت كلاسيك هندي بهاگاواد ـ گيتا آشنايي دارند، حتماً آرجونا را در هيئت رنالف جونا و كريشنا را در هيئت بَگِر وَنس به خاطر ميآورند؛ كريشنا در سنت هندويي بهاگاوان يا همان انسان قدسي محسوب ميشود. در هر دو حكايت، موجودي قدسي درسهاي مهمي را دربارۀ زندگي آموزش ميدهد و به خاطر راهنمايي اوست كه قهرمان داستان دوباره به مسير اصلي زندگياش بازميگردد. در سال 1989، كارگردان انگليسي، پيتر بروك، مهابهاراتا را ميسازد. مهابهاراتا يكي از بلندترين اشعار حماسي جهان است و نزد مخاطب غربي منبعي عظيم براي اساطير و فلسفۀ هند به حساب ميآيد. در اين اثر بازيگراني از همۀ مليتها حضور داشتند و اين اقتباس بيش از 5 ساعت است. يكي ديگر از آثار كلاسيك هندي كه بارها به اشكال مختلف روايت شده است، رامايانا نام دارد؛ اين اثر در فيلم «يك شاهزادهخانم كوچولو» (1995)، البته نه به گونهاي نعلبهنعل، مورد استفاده قرار گرفته است. فيلم خود نيز اقتباسي است از رماني نوشتۀ فرانسيس هادسون بِرنِت.
در سرتاسر آسياي شرقي، سفري به غرب داستان حماسي محبوبي است كه در دورۀ فرمانروايي سلسلۀ مينگ به نگارش درآمده است. اين داستان در اشكال مختلف از انيميشن گرفته تا اُپرا مورد استفاده قرار گرفته است. در اين داستان، سه همراه ـ يعني سلطان ميمونها، پيگسي و سَندي ـ به يك راهب بودايي ميپيوندند تا در سفرشان از هند به چين تعدادي از احكام بودايي را با خود به همراه آورند. گرچه بيشتر اقتباسهاي اين داستان در آسيا صورت گرفته است، «امپراتوري گمشده» (2001) و «قلمرو ممنوع» (2008) دو فيلمي هستند كه در غرب ساخته شدهاند. فيلم اول براي تلويزيون ساخته شده و به داستان زندگي يك روزنامهنگار آمريكايي ميپردازد كه سه روز وقت دارد تا جاي يك دستخط باستاني را بيابد، وگرنه جهان در معرض خطر نابودي قرار ميگيرد. در اين سفر كاوشي، الهۀ رحمت و سلطان ميمونها او را همراهي ميكنند. دومين فيلم، نوشتۀ جان فاسكو، به داستان يك نوجوان خورۀ كونگفو ميپردازد. اين نوجوان، بعد از يك مبارزه، در چين باستان به هوش ميآيد و در آنجا با سه غريبه به تناوب ديدار ميكند. هدف آنان از اين سفر اكتشافي، بازگرداندن چيزي جادويي به سلطان ميمونها است. جِيد وارلوردِ شيطاني، سلطان ميمونها را در دل يك سنگ زنداني كرده است؛ معالوصف، هر دو اين فيلمها، به شكل نه چندان دقيقي، بر اساس داستاني كلاسيك در قرن 16 ساخته و پرداخته شدهاند.
شايد طرح اين پرسش جالب به نظر برسد كه آيا اين مطالعات ديني است كه از نظر اهميت، در مرتبۀ نخست قرار دارد يا حكايات و داستانهايي كه ديگر خصلتي فرامذهبي پيدا كردهاند. آيا برخي از داستانهاي مذهبي به افسانههاي فرهنگي عمدهتري تغيير شكل ميدهند، يا اينكه برخي از حكايات مذهبي بر اساس مصداقهاي داستانها و افسانههاي فراديني نوشته شدهاند؟
پاسخ به اين پرسشها ممكن است معناها و تفاسير معناداري از چگونگي فهم ما از مذهب را در بر گيرد؛ اما اينكه كداميك اهميت بيشتري دارد، چندان مهم نيست. آنچه همواره حقيقت دارد، اين است كه مردم از اين داستانها لذت ميبرند و فيلمها نيز اغلب روايتي ديگر از داستانهايي خوب هستند. اين نكته نيز حائز اهميت است كه گذار از يك حكايت خاص مذهبي به يك اسطوره يا افسانۀ فرهنگي عمدهتر ميتواند بهطرز قابل توجهي بر تعداد فيلمهايي كه مبين رابطۀ بين سينما و مذهب هستند، بيفزايد.

/// مقالات