// مقاله / سينما در فلسفه سنت گرا تحليلي از جايگاه هنر هفتم بر مبناي آراء هنري سيدحسين نصر

سينما در فلسفه سنت گرا تحليلي از جايگاه هنر هفتم بر مبناي آراء هنري سيدحسين نصر در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

سينما در فلسفه سنت گرا تحليلي از جايگاه هنر هفتم بر مبناي آراء هنري سيدحسين نصر

عليرضا آرام1

// چكيده

سيدحسين نصر - همگام با اساتيد و همفكران خود در نحلۀ موسوم به سنت‌گرايي - اثر هنري را تجلي امر قدسي و ترجماني از حسن و جمال خالق جهان هستي مي‌داند. بر اساس اين نگاه، فرم هنر مقدس هم جلوه‌اي از جمال حضرت حق است كه بر تن مادۀ اثر مينشيند و قوۀ موجود در مواد خام طبيعت را در صورتي نيكو آراسته كرده، به فعليتِ يك اثر زيبا واصل مي‌نمايد.
چنين به نظر مي‌رسد كه مي‌توان انديشۀ هنري نصر و همراهانش را در موضوع سينما، يا به بيان دقيق‌تر سينمايي با صورت «سنتي» - و گاه همراه با قصۀ «قدسي» - گسترش بخشيد و در خوانشي گشوده‌تر از آنچه تا كنون ابراز شده، سينما را هنري دانست كه مي‌تواند با بهره‌مندي از «امر قدسي» به مرزهاي «هنر سنتي» نزديك‌تر شود. در واقع، سخن اصلي نوشتۀ پيش‌ رو اين است كه سينما، علي‌رغم صبغه‌اي كه در جهان مدرن نصيب خود ساخته، قادر است تا با اهداف سنت‌گرايان همسو شود و به زيست‌جهان مخاطبان و خالقانِ سنت‌پسند و سنت‌گراي خود در اديان مختلف قوام بخشد.
واژگان كليدي: امر قدسي، حكمت خالده، هنر سنتي و مقدس، فرم هنري، سينماي ديني.

// مقدمه

دكتر سيدحسين نصر را بيش از همه با نحلۀ موسوم به «سنت‌گرايي» مي‌شناسيم. سنت‌گرايان يا اصحاب حكمت خالده، طرفداران گرايشي هستند كه در قرن بيستم ظاهر شد و مهم‌ترين وظيفۀ خود را احياء و دفاع از سنت و تمدن‌هاي سنتي - از طريق شرح و تبيين مفهوم «سنت» ظهور يافته در اين تمدن‌ها - مي‌داند. رنه گنون1، آناندا كوماراسوامي و فريتيوف شوان2 از مؤسسان اين گرايش تلقي مي‌شوند. تيتوس بوركهارت3، سيدحسين نصر و مارتين لينگز4 از جمله مهم‌ترين سنت‌گراياني هستند كه آثاري دربارۀ هنر پديد آورده‌اند. (مازيار، 1391، ص8)
دكتر نصر سنت‌گرايان را كساني معرفي مي‌كند كه:
«همگي سعي مي‌كنند در جهاني كه تسليم ماديات شده است، پيام جاودان حكمت و عرفان را با اتكا بر اديان زندۀ مشرقزمين احيا كنند.» (نصر، 1384، ج2، ص319)
از آنجا كه دكتر نصر مهم‌ترين چهرۀ سنت‌گراي ايراني تلقي شده و آثار اين متفكر در رديف كتاب‌هاي پرفروش سال‌هاي اخير قرار گرفته است و همچنين از آنجا كه در بحث از نسبت سنت و تجدد (در ايران)، معمولاً ذكري هم از آراء ايشان به ميان مي‌آيد، در اين مقاله تلاش خواهيم كرد تا نسبت قابل تحقق ميان انديشۀ سنت‌گرايي و يكي از مهم‌ترين رويدادهاي جهان مدرن - يعني ورود سينما به اقليم هنر - را مورد بررسي قرار داده، سهم سنت‌گرايان را در پرورش نوع خاصي از سينما بسنجيم.
ازاينرو در نوشتۀ پيش رو بر آنيم تا با تمركز بر آراء هنري سيدحسين نصر، به عنوان شاخص‌ترين متفكر سنت‌گراي ايراني، جايگاه سينما در انديشۀ هنري اين متفكر و امكان الصاق وصف «سنتي» به نوع خاصي از آثار و فرم‌هاي سينمايي را بررسي كنيم.
در گام نخست و براي ورود تفصيلي به بحث فرم سينمايي و بررسي نسبت آن با فرم و هنر قدسي مورد نظر دكتر نصر، لازم است تا معاني مختلف فرم را مرور و حوزۀ معنايي آن را روشن كنيم. در گام بعد، با نظر به آراء دكتر نصر، موقعيت «فرم مقدس» را در جغرافياي مصطلحات فلسفي او مشخص ميكنيم و در ادامه، امكان ورود فرم مقدس به سينما و الحاق سينما به حريم هنرهاي سنتي را خواهيم سنجيد. نگاه انتقادي به انديشۀ سنت‌گرايانۀ دكتر نصر و تحليل تلقي او از رابطۀ حقيقت و هنر، واپسين بخش اين نوشته را در بر مي‌گيرد.

// 1. صورت‌بندي فرم هنري

تاتاركيه ويچ، كه در تاريخ هنر و انديشۀ هنري گامي زده، در مقالۀ «فرم در تاريخ زيبايي‌شناسي» در احصاء معاني پنجگانۀ فرم تلاشي درخور ستايش كرده است.
از نگاه او، فرم يعني:
1. ترتيب يا نظم اجزاء شيء زيبا يا اثر هنري؛ بدين ترتيب فرم رواق، انتظام‏ ستون‏هاي آن است و فرم ملودي، نظم اصوات آن.
2. آنچه بهطور مستقيم به حواس درمي‏آيد يا به عبارت ديگر، جنبۀ حسي شيء زيبا؛ در اين صورت، متضاد كلمۀ فرم، «محتوا» خواهد بود. در اين مفهوم، صداي‏ كلمات در شعر، فرم و معناي كلمات محتوا را تشكيل مي‌دهد.
3. فرمي كه به معناي حاشيه و خطوط كناري شي‏ء به كار مي‌رود. متضاد و هممعناي اين فرم، «ماده» يا «جوهر» است. فرم در اين مفهوم، كه معمولاً در گفتار روزمره به كار مي‏رود، شبيه فرم در معناي دوم است؛ اما تفاوت اينجاست كه ادراك رنگ و حاشيه با هم، به فرم دوم مربوط مي‏شود، ولي حاشيه بهتنهايي، مربوط به فرم‏ سوم است.
4. فرم جوهري كه در اصل، فلسفي است و از فلسفه به حيطۀ زيبايي‌شناسي كشيده شده است. اين مفهوم از فرم، كه ارسطو آن را مطرح كرد، به معناي ذات مفهومي شي‏ء است و متضاد و قرينۀ آن، عبارت از وجوه عرضي شي‏ء است.
5. معناي پنجم فرم، معناي كانتي آن است كه البته از نظر تاتاركيه‌ ويچ، اين يك معناي فلسفي از فرم بوده كه بعداً خود كانت آن را وارد عرصۀ زيباييشناسي و هنر كرده است. اين معناي از فرم، «مشاركت ذهن در عين مورد مشاهده» است. متضاد و قرينۀ فرم كانتي، عبارت از چيزي است كه ذهن آن را توليد و عرضه نمي‏كند، بلكه از بيرون و از طريق‏ مشاهده، به ذهن عرضه مي‏شود. (تاتاركيه ويچ، 1381، ص46 - 61)
تاتاركيه ويچ اين فرم‌ها را در بستر تاريخي‌شان بررسي مي‌كند و مي‌كوشد تا تفاوت روشن هريك از آنها را به ما نشان دهد و پنج معني كاملاً متفاوت از فرم را در تاريخ هنر رديابي و معرفي كند؛ اما به نظر مي‌رسد كه مي‌توان تمام حرف او را در همان تقسيم‌بندي آشنايي خلاصه كرد كه تا كنون با آن مأنوس بوده‌ايم: فرم ارسطويي و فرم كانتي؛ يا فرم در معناي عام و صورت‌ساز و قوام‎بخش شيء و فرم در معناي وجه حسي، زيباشناختي و در انتظار تصديق همگاني. فرم ارسطويي خصلتي هستي - معرفت‌شناختي دارد و فرم كانتي خصلتي مبتني بر داوري زيباشناختي.
با اين حساب، سه معناي نخست فرم، همگي قابل اندراج در فرم كانتي و مصاديق مختلفي از وجه استتيك و زيباشناختي اثر هستند كه با مشاركت اذهان ناظران عاري از مقاصد غيرزيباشناختي ادراك مي‌شوند. بيان تفصيلي بيشتر دربارۀ دو نوع فرم پيش‌گفته، توضيح واژۀ «فرم قدسي» را آسانتر خواهد كرد.

// 1-1. فرم ارسطويي (ساختاري)

با رجوع به پيشينۀ فرم در تاريخ فلسفه، به واژۀ يوناني ايدوس1 (εἶδος) مي‌رسيم كه در لغت، به معناي وجه عيان و آشكار هر پديده بوده و نخستين بار در رسالۀ تيمائوس اثر افلاطون در معنايي مصطلح - به معناي حقيقت و عامل تشخص يك شيء - به كار رفته است. (ظفرمند، 1384، ص8) ايدوس، كه افلاطون گاهي به آن ايده2 (ιδεα) مي‌گويد، واقعيتي ابدي و برتر از جهان مادي و در واقع، همان مُثل يا حقايق جاودان است (افلاطون، 1380، ج1، ص283 - 304؛ ج3، تيمائوس) كه در ترجمۀ انگليسي، به «form» برگردانده شده است. در اين معنا، فرم همان حقيقت و صورت مثالي هر شيء مادي است و منزلتي فراتر از عالم ماده دارد و در واقع، حقيقتي است كه قوام نمودهاي مادي به آن وابسته است و اي بسا - آن‌گونه كه در تيمائوس آمده - بتواند منشأ الهامي براي اشباح محصور در زمين باشد. (بيناي مطلق، 1383، ص40)
ارسطو نظريۀ ايده‏هاي متعالي افلاطون را مورد انتقاد قرار ميدهد و وجود مُثل را به‏ عنوان نمونه‏هايي كه تحقق عيني و مستقل دارند و اشياء مادي سايۀ آنها هستند، نمي‏پذيرد. ارسطو كليات متعالي افلاطون را از عالم مثالي‏شان‏ به زير مي‏كشد و آنها را در كارورزي انتزاعي ذهن و استنتاج كليات از جزئيات محصور مي‌سازد؛ البته در نگرش ارسطويي نيز، مثل تفكر افلاطوني، از راه انديشۀ فلسفي و عقلاني است‏ كه مي‏توان اين كليات انضمامي را دريافت و از اين راه به دانش و شناخت حقيقي رسيد و در مجموع، عقل‌گرايي فلسفي - و احتمالاً زيبا‌شناختي - با نفي كامل همراه نمي‌شود. بااينهمه، ارسطو با ترديد در پذيرش مثل افلاطوني (ارسطو، 1385، ص19 - 68)، فرم (صورت) و ماده را دو عنصر قوام‌بخش و نگهدارندۀ هر شيء دانست كه هيچيك از آن دو بدون ديگري قادر به قدم گذاشتن در عرصۀ وجود نخواهد بود. در نگاه ارسطو، فرم به مادۀ بيشكل (هيولا) قوام ميبخشد و آن را از قوه به فعل مي‌رساند و به عبارتي، ساختار هر شيء را بنا مي‌نهد. به اين ترتيب، تصور يك موجودِ بدون فرم ناممكن است و فرم، همان علت صوري يا ساختار قوام‌بخش هر پديده به حساب مي‌آيد. (همان، ص293 - 300)

// 1-2. فرم كانتي (زيباشناختي)

مي‌دانيم كه تلاش كانت صرف اعتباربخشي به زيبايي‌شناسي به مثابه دانشي هرچه مستقل‌تر و نيز توجه به هنر به مثابه پديده‌اي هرچه خودمختارتر گرديد. از نگاه كانت، كار هنري صرف نظر از هر چيز ديگري كه ممكن است باشد، وجودي است وافيبنفسه و كامل كه با دمي كه آفريننده‌اش در آن دميده، به خودي خود زنده است؛ (كورنر، 1380، ص343) از همين رو، مي‌توان گفت كه از نگاه كانت، اثر هنري اثري خودآيين است و فرم آن، نه در معنايي ارسطويي - يعني به عنوان صورتي صرفاً قوام‌بخش - بلكه به معناي وجه زيباشناختي و مابه‌الامتياز اثر هنري از پديده‌هاي ديگر مورد توجه قرار مي‌گيرد. فرم در نگاه كانت واجد صبغه‌اي زيباشناختي گرديده است و ناگزير به آنچه «فرماليسم هنري» ناميده شده، منتهي مي‌گردد؛ درحاليكه ارسطو بر پيوند تنگاتنگ زيبايي و خير و تزكيۀ اخلاقي تاكيد دارد. (ضيمران، 1384، ص38)
با اطلاع از دو معناي فرم، كه يكي ساختاري و ديگري زيباشناختي است، مي‌توان به آراء هنري سيد حسين نصر نظر كرد و به اين پرسش پاسخ داد كه فرم قدسي مورد نظر سنت‌گرايان، ذيل كداميك از دو اصطلاح فرم قابل اندراج است و سينماي مطلوب سنت‌گرايان - با فرض تحقق - با كدام گونه از فرم‌هاي پيش‌گفته سازوار خواهد بود.

// 2. انديشۀ هنري دكتر نصر

با مرور آثار دكتر نصر، بهروشني مي‌توان منزلت مهم هنر را در نظام فكري او دريافت. به عنوان نمونه، در كتاب در جستوجوي امر قدسي، كه حاصل مجموعه مصاحبه‌هاي رامين جهانبگلو با اوست، فصلي مجزا به بحث از هنر اختصاص يافته و همچنين در كتاب معرفت و امر قدسي، كه احتمالاً مهم‌ترين و جامع‌ترين كتاب نصر به حساب مي‌آيد، فصل هشتم، «هنر سنتي: سرچشمۀ لطف و معرفت» ناميده شده است. علاوه بر اينها، دكتر نصر در كتاب هنر و معنويت اسلامي نيز به تفصيل از نسبت هنر و معنويت در سنت اسلامي سخن گفته و با ورود جزئي‌تر به ادبيات، معماري، موسيقي و نگارگري، توجه ويژه و متخصصانۀ خود را به هنر نمايان ساخته است؛ اما براي درك نظريۀ هنري دكتر نصر و نسبت آن با انديشه‌اي كه وي مدافع آن است، توجه به دو واژۀ «سنت» و «امر قدسي» ضرورتي مضاعف دارد.
2-1. مفهوم هنر سنتي
از نظر دكتر نصر، هنر سنتي حامل امر قدسي است. در تعريف سنت مي‌توان گفت:
«حقايق يا اصولي است كه داراي منشأ الهي بوده و بر بشر و در واقع بر كل قلمرو كيهاني وحي و الهام شده است.» (نصر، 1388، ص58)
و نيز:
«معناي سنت بيشتر از هر چيز ديگر به آن حكمت جاوداني مرتبط است كه در قلبگاه هر ديني جاي دارد و چيزي جز سوفيا نيست كه منظر شهودي غرب و نيز شرق را به تصاحب درآورده و عاليترين يافتۀ حيات آدمي است.» (همان)
نصر با ريشه‌شناسي واژۀ «سنت» در زبان انگليسي به اين نتيجه مي‌رسد كه:
«در واقع لغت «Tradition» از لحاظ ريشه‌شناسي به انتقال مربوط مي‌شود و در حوزۀ معنايياش شامل نظريۀ انتقال معرفت، عمل، فنون، قوانين، اَشكال و پاره‌اي ديگر از عناصري است كه شفاهي يا مكتوبند.» (همان، ص57)
و البته از نگاه نصر:
«انسان پيشمدرن به قدري در جهانِ مخلوق سنت غرق شده بود كه نيازي به تعريف اين اصطلاح نداشت.» (همان، ص56)
پژوهش‌هاي دكتر نصر به اين‌ احتمال مي‌رسد كه اين اصطلاح نخستين بار توسط آگوستينو ستويكو1 (1497 – 1548م)، متأله و فيلسوف آگوستيني، به كار رفته است. (همان، ص59) در هر حال، سنت شامل معناي حقيقتي است كه هم منشأ الهي دارد و هم در سراسر يك دوره از تاريخ انساني و از طريق انتقال يا احياي پيام وحياني تدام يافته است. (همان، ص61)
در تفكر نصر، توجه به منشأ واحد سنت - حتي با وجود تعدد اديان - به قدري ضروري است كه مي‌نويسد:
«چندگانگي اَشكال ديني بر چندگانگي سنتها دلالت دارد؛ حال اينكه معمولاً از سنت نخستين يا سنت - چنانچه هست - سخن مي‌رود. به همين قياس «سوفياي جاودان» يكي است، اما اديان به اشكال متفاوت يافت مي‌شود.» (همان، ص63)
و در نهايت، در باب منزلت سنت مي‌گويد:
«سنت، آن حقيقت واحدي است كه قلب و سرچشمۀ تمام حقايق است.» (همان، ص64)
در انديشۀ نصر، سرچشمۀ آنچه را «سنت» ناميده مي‌شود، بايد در «امر قدسي» يافت كه خود حقيقتي است كه هم محرك لايتحرك است و هم ماندگار (الباقي). (همان، ص65) از نظر دكتر نصر:
«امر قدسي بيشتر شبيه خوني است كه در سياهرگها و سرخرگهاي سنت جاري باشد، عطري كه در سراسر يك تمدن سنتي پراكنده است.» (همان، ص66)
در توصيف جامعيت سنت هم مي‌توان گفت:
«سنت متضمن سلسلۀ منظمي از روايات است در تمام جنبه‌ها؛ از قوانين و احكام اخلاقي و حقوق گرفته تا معرفت باطني.» (همان، ص69)
در نگاه نصر، سنت براي پيروان خود آنقدر جامع است كه در يك تمدن سنتي شناخته شده، هيچ چيز خارج از قلمرو سنت قرار نمي‌گيرد. (همان، ص70) او در تبيين دلايل مخالفت اساتيد سنت‌گراي خود با مدرنيسم مي‌نويسد:
«مخالفت انعطاف‌ناپذير نويسندگان سنتي با مدرنيزم، نخست و پيش از هر چيز از تعهدي نشئت مي‌گيرد كه نسبت به حقيقت سنتي دارند و سپس از دلسوزي و مهري كه نسبت به انسانيت دارند؛ انسانيتي كه در جهاني بافته شده از رشته‌هاي نيمهحقيقت و نيمهخطا گرفتار گشته است.» (همان، ص73)
و در نهايت، اين «شرق جغرافيايي» است كه هنوز هم اصالت و اصطلاح‌شناسي سنتي خود را حفظ كرده است. (همان، ص74) اين شرق روزي:
«قطبي خواهد شد در قلب انسانها و هرجا كه باشند، آن را با خود خواهند داشت.» (همان، ص75)
با چنين نگرشي نسبت به هنر و امر قدسي، كه سرچشمۀ سنت است، تعريف هنر سنتي و مقدس نيز آسان خواهد بود:
«هنر مقدس، كه در قلب هنر سنتي جاي دارد، داراي يك كاركرد قدسي است.» (همان، ص209)
اين هنر مقدس براي دوام جريان سنت و امر قدسي به قدري ضروري است كه:
«سنت پيش از اينكه نظامهاي فلسفي و الهياتي خود را تكامل بخشد، هنر مقدسش را خلق نمود و شكل‌دهي كرد... . دين براي كارا بودن و ادامه دادن در يك جهان، بايستي اين جهان را نه تنها از لحاظ ذهنيتي، بلكه از لحاظ ظاهري و صوري نيز از نو قالبريزي نمايد... . سنت پيش از هر چيز به خلق هنر سنتي خويش مي‌پردازد... زيرا هنر قدسي به اعمال عبادي - نيايشي مربوط مي‌شود كه مستقيماً از وحي فيضان كرده‌اند.» (همان، ص211)
بايد توجه داشت كه هنر تا آنجا به انعكاس حقيقت مي‌پردازد كه «مقدس» است و نيز حضور امر قدسي را تا آنجا اشاعه مي‌دهد كه «حقيقت» است. (همان، ص212) نصر با اشاره به لفظ «المصوِّر»، كه از اسماء الهي در دين اسلام است، آن را نشانه‌اي از هنرمندي خداوند دانسته است. (همان) انسان نيز به مثابه آفريدۀ خداوند، كه بر صورتي الهي خلق شده است، مي‌تواند با كسب فضايل و پالودن روحش از رذائل، خود به برترين نوع زيبايي عالم ارتقاء يابد. (همان) خداوند نه تنها يك مهندس و معمار بزرگ، بلكه يك شاعر و نقاش و نوازندۀ بزرگ هم هست (همان، ص213) و ازاينرو:
«انسان پاپ‌گونه [مطيع امر خداوند] هنري را خلق مي‌كند كه نه در رقابت با خداوند، بلكه در اطاعت از «الگوي الهي» است كه سنت در اختيار وي قرار داده است و كاملاً آگاه است كه عمل وي تقليد از خلاقيت الهي است.» (همان)
در اين نگاه، ميان هنر، زيبايي و معرفت حقيقي تمايزي وجود ندارد و شخصي كه معرفت قدسي را تحقق بخشد و از اين طريق به ساحت امر قدسي راه يابد، خود بهترين شاهد و گواه بر ارتباط معرفت و زيبايي است. (همان، ص230)
در جهاني كه لبريز از حضور سنت است، ارتباط هنر، معرفت و معنويت به قدري نزديك تلقي مي‌شود كه:
«گونه‌اي معنويت امور مادي و ماديت امور معنوي نيز هست كه در بيشتر اشكال فرهنگ سنتي ايران ديده مي‌شود و از فلسفۀ سهرودي تا شعر حافظ، از موسيقي سنتي ايراني تا اعمال و مناسك ديني روزمره را در بر مي‌گيرد.» (نصر، 1383، ص283)
از همين منظر، مي‌توان موسيقي سنتي ايراني را اسرار الست دانست (نصر، 1382، ص119) و نيز بر اين باور بود كه:
«در سنتِ هنر مينياتور در ايران، هنرمندان بزرگ همواره با توسل به آثاري كه در درون انسان و نيز در عالم مثل واقع است، نقش‌هاي خود را به وجود آورده و از اين طريق دري به سوي عالم بالا و فضاي بي‌كران جهان ملكوت گشوده‌اند.» (همان، ص110)
نصر با معرفي معيارهاي مورد نظر سنت‌گرايان در تعريف هنرمند اصيل مي‌گويد:
«در تمدن سنتي، هنرمندي اصيل بود كه مي‌توانست به اصل - يعني به خدا و به عالم معنا - بازگردد و نه اين‌كه فقط چيز متفاوتي را توليد كند.» (جهانبگلو، 1389، ص380)
وي در باب دامنۀ تاثير هنر مقدس، بر اين باور است كه:
«هنر مقدس حضوري دارد كه بايد در ما نفوذ كند و ياري‌مان كند تا زندگي‌مان را به فراسوي قلمرو وجود زميني و تا ملكوت الهي تعالي بخشيم.» (همان، ص351)
و البته در جهاني كه با كشتن اسطوره و سكولاريزه كردن، خود امر مقدس را هم كشتهايم، (همان، ص357) درك هنر مقدس، نيازمند درك عالم وقوع و خلق آن است؛ بهنحويكه اگر در اين عالم مشاركت نجوييم، تحول چنداني از مواجهه با هنر مقدس، نصيب خود نخواهيم كرد. (همان، ص352)

نصر كه در جاي ديگري از آثارش، به اسم «المصوِّر» خداوند اشاره كرده بود، (نصر، 1388، ص212) اين بار با اشاره به اسم «جميل» خداوند، مي‌گويد:
«اسم «الجميل» در عربي به معناي زيباست و در اسلام از اسماءالله است. بنابراين، زيبايي از بيخ و بن مقدس است.» (جهانبگلو، 1389، ص344)
مي‌توان آنچه را كه نصر دربارۀ اهميت هنر - از نوع هنر سنتي و مقدس - نگاشته، با اين عبارات به نقطۀ نهايي خود رساند:
«الهيات مهم است؛ فلسفه مهم است؛ فقه مهم است؛ همگي آنها مهم است؛ اما هيچ‌كدام آنها جلوۀ بي‌واسطه‌اي از ساحت باطني دين به شمار نمي‌آيد، چنانكه هنر مقدس اين‌گونه است.» (همان، ص373)
اكنون با ترسيم انديشۀ دكتر نصر در باب نسبت هنر با سنت و امر قدسي، مي‌توان به تفاوت مهمي اشاره كرد كه ميان هنر سنتي و هنر مقدس از يك سو و هنر ديني از سويي ديگر وجود دارد و درك آن در ايجاد تمايز ميان سينماي ديني و سينماي مقدس بسيار ضروري است.

// 2-2. هنر ديني و هنر مقدس

دكتر نصر در معرفي هنر مقدس، به نكته‌اي اشاره مي‌كند كه در تشخيص اين نوع هنرها اهميت قابل توجهي دارد:
«هنر مقدس بنا به نظر آفرينندگانش و كساني كه با آن زندگي مي‌كنند، ريشه در خود خدا دارد و يا با فرشته‌اي يا كسي همچون حضرت علي(ع) و مانند او همراه است؛ درحاليكه هنر ديني سرچشمه‌اي منحصراً انساني دارد.» (همان، ص348)
وي با اشاره به انتساب سرچشمۀ هنر خطاطي به امام علي(ع) و انتساب تصوير بودا به خود او و انتساب نخستين شمايل‌هاي مسيحي به فرشتگان مقربي كه حامل آن بودند، تلقي سنت‌گرايان از هنر مقدس را تشريح مي‌كند. (همان)
در مقابلِ اين نوع هنر سنتي، متعالي و مقدس، هنر امروزي و رايج در دنياي مدرن - و عمدتاً غرب جغرافيايي - قرار دارد كه:
«نمايانگر مراحل نوين سقوط آدمي از معيار مقدس خويش است و يك عنصر عمده در تحقق اين سقوط بوده است؛ زيرا آدمي با آنچه مي‌سازد، خود را مي‌شناساند.» (نصر، 1388، ص213)
از نگاه دكتر نصر، اين نوع هنر، با تمركز بر ذهن‌گرايي، انساني را كه گويي خداست، به نمايش مي‌گذارد و البته تصوير خداگونۀ آدمي را هم از او مي‌زدايد؛ (همان، ص215) البته در تلقي سنت‌گرايانۀ دكتر نصر، اين هنرِ انسان‌مدار و خداگريز، همچنان مي‌تواند با اخذ يك موضوع ديني و پردازش آن، اثري را پديد آورد كه در فهم متعارف انسان غربي، «هنر ديني» خوانده مي‌شود؛ از همين روست كه نصر تأكيد دارد:
«در غرب، از رنسانس به بعد، هنر سنتي متوقف شد؛ اما هنر ديني تداوم يافت... . هنر سنتي، سنتي است؛ نه به خاطر موضوع و محتواي آن، بلكه به خاطر انطباق و همخواني آن با قوانين كيهاني صُور... . اين هنر، با هارموني‌اي كه در عالم ساري و جاري است و سلسله مراتب وجودي، كه بالاتر از مرتبۀ مادي مربوط به آن قرار دارد، منطبق و هماهنگ است.» (همان، ص210)
از نگاه نصر، هنرِ به اصطلاح ديني كه پس از رنسانس در غرب وجود دارد، بهزودي به كابوس نامفهوم هنر مذهبي باروك1 و روكوكو2 تبديل ميشود كه يك مؤمن روشنضمير را به خارج از مسيحيت مي‌كشد. (همان، ص214) وي به نمونه‌اي از اين سقوط هنري در يونان باستان هم اشاره مي‌كند:
«هنگامي كه بُعد شهودي سنت يوناني رفتهرفته از دست شد و هنر يوناني، اومانيستي و اينجهاني شد، توسط افلاطون كه به هنر سنتي - قدسي مصر باستان با آن ارزش والايش معتقد بود، مورد انتقاد قرار گرفت.» (همان)
او ضمن آن‌كه دين و سنت را در واقع بيانگر يك امر و برخوردار از يك منشأ - كه همان وحي و امر قدسي است - مي‌داند، (همان، ص61) به تفسير خاص متفكران غرب از معناي دين ميپردازد و مي‌نويسد:
«محدودسازي دين به بيروني‌ترين ابعادش در تاريخ اخير غرب، همچنين باعث شده اصطلاحاتي مانند «هنر ديني» و «ادبيات ديني» از معناي قدسي تهي شوند و از سنت - به عنوان تأثير و پيامد اصول مُنزل يك مرتبۀ متعالي - دور شوند؛ به گونه‌اي كه آنچه امروزه به‌طور مرسوم، هنر و ادبيات (و غيره) ديني گفته‌ مي‌شود، در بسياري حالات، داراي خصلت غيرسنتي و حتي ضدسنتي است؛ بنابراين، تمايز نهادن ميان «ديني» و «سنتي» در اين متون ضروري است.» (همان، ص63)
اينجاست كه مي‌توان گفت هنر سنتي، برخلاف هنري با موضوع يا محتواي ديني، لزوماً هنري است كه از طريق هماهنگي با نواميس جهاني و فنون هنري‌اش معرفت را انتقال مي‌دهد (همان) و:
«فعاليت هنري آدمي در معناي سنتي، نه رواج و انتشار يك تصوير در معناي كيهان‌آفرينانه، بلكه بازگشت به جوهرۀ وجود خويش و انطباق با مرتبۀ وجودي اوست كه در آن مي‌زيد.» (همان، ص215)
مطابق اصول بنيادين سنت‌گرايان، منشأ و مبدأ هنرهاي مقدس نهايتاً خداوند است و براي دست يافتن به صور و تماثيل اين هنر، هنرمند بايد به آن الگوهاي ابدي و به ظاهر ناديدني بنگرد (همان، ص218) و ازاينرو:
«در هنر سنتي، صور ارزشمند تنها از طريق تأمل و پيرايش باطن قابل دسترسي است. تنها از طريق اين مُثُل است كه هنرمند مي‌تواند آن بصيرت ملكوتي را، كه منشأ تمامي هنر سنتي است، كسب نمايد؛ زيرا در آغازِ سنت، اولين آثار هنر مقدس - چه تجسمي و چه آوايي - توسط خود فرشته‌ها ساخته شده است.» (همان، ص219)
نصر در تأييد يا اثبات مدعاي خود، مبني بر منشأ قدسي و فرازميني هنر مقدس، مي‌نويسد:
«اگر منشأ صُوري كه مورد استفادۀ اين هنر قرار مي‌گيرد، «ملكوتي» نباشد، چگونه يك مجسمۀ هندي مي‌تواند اصل حيات را از درون خود به ما نشان دهد؟... چگونه يك پروانۀ چيني يا ژاپني ذات حالت پروانه شدن را به دست مي‌آورد؟ چگونه تزيين و زيباسازي اسلامي در سطح فيزيكي مي‌تواند شكوه جهان رياضي را، نه به عنوان يك امر انتزاعي، بلكه به عنوان حقيقتي مثالي و ملموس نشان دهد؟ چگونه شخصي مي‌تواند مقابل سردر مزين كليساي كارترس بايستد و ثبات و استمرار را در مركز نظام عالم تجربه نمايد، اگر سازندگان آن كليسا نسبت به آن مركزي كه از چشم‌انداز آن، كليسا را ساخته‌اند، شهودي نداشته باشند؟» (همان، ص219)
نصر علت قصور از درك اين حقايق سنتي، قدسي و معرفتي را غفلت از علم حقيقي مي‌داند و مي‌نويسد:
«فقدان معرفت مقدس يا عرفان و فقدان توان انديشيدن باطني - و نه فقط قياسي - شانهبهشانۀ ويران‌سازي هنر سنتي و سبكِ سلسله مراتبي و صوري آن پيش‌ مي‌روند.» (همان، ص20)
و نيز:
«هنر سنتي ضرورتاً يك علم است، درست همان‌گونه كه علم سنتي، يك هنر است.... . بخشي از اين علم يك ويژگي فني دارد كه هم رازناك است و هم حيرت‌انگيز. زماني كه شخصي سؤال مي‌كند كه معماران مسلمان يا معماران بيزانسي چگونه گنبدها را ساخته‌اند - گنبدهايي كه واقعاً با صبر و بردباري معماران ساخته شده - يا چگونه صداگيري‌هاي سالم و بي‌نقص در آمفي‌تئاترهاي يونان يا كليسا به اين مرحله از پيشرفت رسيده‌اند، يا چگونه زواياي گوناگون هرم‌هاي مصري به گونه‌اي ساخته شد‌ه‌اند كه در نهايتِ دقت با پيكره‌بنديهاي ستاره‌شناختي آسمان هماهنگي دارند يا چگونه مناره‌هاي متحرك در اصفهان ساخته شده‌ كه هنگام حركت مناره‌اي، منارۀ ديگر با آن حركت و لرزشي همدلانه دارد؟... علي‌رغم كوششهايي كه توسط مورخان پوزيتويست هنر يا علم براي راززدايي شده است، هنوز سؤالات حيرت‌افكني مطرح است كه بي‌جواب مانده‌اند... . خود اين واقعيت نشان مي‌دهد كه بايستي علوم طبيعي ديگري باشند كه بر اساس آنها شخص بتواند بناهاي تاريخي را با دوام بسيار و كيفيت بالايي بسازد.» (همان، ص221)
وي تمامي اين اصول را برخاسته از بعد دروني و باطني سنت مي‌داند و موفقيت نوشته‌هاي مايستر اكهارت3 در عرفان مسيحي و نيز جلال‌الدين مولوي در تصوف اسلامي را - در كنار باغ‌‌هاي سنگي «ذن» در ژاپن و نقاشي‌هاي برگرفته از سنت «تائو» در چين - مرهون توجه به همين جنبه‌هاي باطني و سنتي مي‌داند. (همان، ص222 - 223)
با اين قرائت از سنت، مي‌توان دين را هم در معناي حقيقي خود يافت كه از تصور متعارف غربي فاصلۀ بسيار دارد و در حقيقت، دين، امر قدسي و هنر سنتي را هم‌مبدأ دانست:
«هنگامي كه اصطلاح «دين» جان دوباره‌اي گرفته و به معناي چيزي به كار رفت كه از آن «منبع» فرود مي‌آيد - همراه با تجليات عيني لوگوس، كه در اديان ابراهيمي، «وحي» و در آيين هندو، نزول «اواتآري» خوانده مي‌شود - در آن صورت، دين مي‌تواند به عنوان قلب آن نظامِ همهگير و كلي انگاشته شود كه «سنت» نام دارد؛ البته چنين فهمي از دين در تمامي تأثيرات و جهاني بودنش، تنها زماني ممكن است كه ديدگاه سنتي احيا شود و «حقيقت» از اين منظر سنتي و به عنوان يك امر قدسي و نه «عادي» نگريسته شود.» (همان، ص63)
اينجاست كه دين و سنت و هنر مقدس مي‌توانند دوشادوش يكديگر باشند:
«هنر مقدس، كه در قلب هنر سنتي جاي دارد، داراي يك كاركرد قدسي است و همانند دين، حقيقت و حضور است و اين وصف حتي به آن جنبه‌هاي هنر سنتي كه صريحاً از هنر قدسي سخن نمي‌گويند، منتقل شده است؛ يعني به جنبه‌هايي كه مستقيماً به عناصر باطني، اخلاقي، آييني و نيايشي سنت مورد نظر مربوط نمي‌شوند، اما مطابق اصول و هنجارهاي سنتي خلق شده‌اند» (همان، ص209)
نكتۀ جالب توجه در عبارت فوق، تفاوت ميان هنر سنتي و هنر قدسي است. اين تفاوت در بخش ديگري از نوشته‌هاي دكتر نصر با بياني واضح‌تر بيان مي‌گردد:
«تشخيص تمايز ميان هنر قدسي و هنر ديني، كه شايد تنها در ارتباط با هنر غرب موضوعيت داشته باشد، نسبتاً ساده است؛ اما تشخيص تفاوت‌هاي ظريف‌تر ميان هنر قدسي و هنر سنتي، كه در هنر اسلامي بهطور كلي و هنر ايراني بهطور خاص اهميت زيادي دارد، مشكل‌تر از آن است؛ براي نمونه، يك شمشير ناب اسلامي يا مسيحي متعلق به قرون وسطي، مصداقي از هنر سنتي است كه مباني و صور هنر اسلامي يا مسيحي در آن تجلي يافته و تزئينات آن، رمزهايي منبعث از اسلام يا مسيحيت است، اما اين شمشير ارتباط بي‌واسطه‌اي با آداب رازآموزي و مناسك آييني ندارد؛ اما شمشير شين‌تو در معبد آيز ژاپن به مقولۀ هنر قدسي تعلق دارد، زيرا شيئي آييني در آيين شينتو است كه بسيار مهم تلقي مي‌شود و با سرچشمۀ الهام آن آيين مرتبط است. همين‌طور خوشنويسي قرآني در ايران نمونه‌اي از هنر قدسي است؛ درحاليكه مينياتور هنري سنتي است كه به گونه‌اي غيرمستقيم‌تر اصول اسلام را نمود مي‌بخشد.» (نصر، 1389، ص79)
و اين، در حالي است كه به باور نصر:
«هنر ديني [برخلاف هنر سنتي و هنر مقدس] به دليل موضوع يا وظيفه‌اي كه مورد اهتمام قرار مي‌دهد و نه به دليل سبك، روش اجرا، رمزپردازي و خاستگاه غيرفردي‌اش، هنر ديني تلقي مي‌شود... . يك نقاشي طبيعتگرايانه از حضرت مسيح هنر ديني است، ولي بههيچوجه هنر سنتي نيست؛ درحاليكه يك شمشير، جلد كتاب و يا حتي آخورگاه قرون وسطايي هنر سنتي است، ليكن مستقيماً هنر ديني نيست؛ گو اينكه به دليلي ماهيت سنت، حتي كوزه‌ها و ساج‌هاي توليدشده در يك تمدن سنتي نيز با ديني كه در قلب آن سنت قرار گرفته است، بهطور سربسته مرتبطند.» (نصر، 1381، ص494 - 495)
با آنچه از تفاوت ميان سه اصطلاح «هنر مقدس»، «هنر سنتي» و «هنر ديني» در آثار دكتر نصر مشاهده كرديم، مي‌توان آنها را به اين شكل صورت‌بندي كرد كه:
الف) هنر مقدس: اين هنر داراي منشأ وحياني است و فرشتگان يا قديسان و پيشوايان مذهبي شناختهشده از جانب خود خداوند آن را به انسان خاكي اعطا ميكنند تا نشانه‌اي بر - و راهنمايي به - امر قدسي، كه همان ملكوت الهي است، باشد. اين هنر واجد صبغۀ آييني است و با مناسك مخاطبان اوليه و پيروان فعلي خود پيوند مي‌يابد. مصاديق اين هنر را مي‌توان در هنر خوشنويسي و صد البته تلاوت قرآن - براي مسلمانان - و هنر شمايل‌‌سازي مقدس - براي مسيحيان – دانست؛ به اين ترتيب، پيروان اديان مختلف، هريك داراي هنري مقدس هستند كه درك فرآيند نزول و كاركرد آييني آن در گرو درك مضامين، اساطير و مقدسات آن دين است.
ب) هنر سنتي: اين هنر هرچند با هنر قدسي همسو است و كاركردي هم‌جهت با آن را بر عهده دارد، اما از جهت منشأ پيدايش و كاركرد خاص آييني، از هنر قدسي متمايز است. در هنر سنتي، نشانه‌هايي از مضامين و تعاليم و روح امر قدسي وجود دارد، اما ملائكه و قديسان اين هنر را از جانب خود خداوند نياوردهاند و در آفرينش آن، خلاقيت انسان‌هايي كه خود را در مسير خواست و هدايت امر قدسي قرار داده و در عالم سنتي زيسته‌اند، عامليت داشته است. در اين هنر، كه نمونۀ آن را مي‌توان در مينياتور ايراني سراغ گرفت، هدف از آفرينش هنري، يا دست‌كم تأثير برخاسته از آن، اِشعار به امر قدسي است؛ اما اين اشعار، محصول خلاقيت خلايق و به منظور بهره‌بري از طريق هنر در ايصال به مطلوب است و نه به‌سان شمايل مسيحي، كه هنر مقدس است، هنري متجلي از ساحت الهي و طريقي برگزيده از جانب خداوند، براي تعالي يك قوم معين.
با اين وصف، همۀ هنرهاي مقدس، سنتي هستند؛ اما همۀ هنرهاي سنتي، مقدس به حساب نمي‌آيند.
ج) هنر ديني: اين هنر، نه مثل هنر قدسي است كه برگزيده از سوي خداوند و نازل شده از جانب او باشد و نه به‌سان هنر سنتي، لزوماً رسالت اشعار به امر قدسي از طريق خلاقيت‌هاي فردي را بر عهده مي‌گيرد. در هنر ديني، كه نمونه‌هاي آن را در باروك و روكوكو، يا بهطور كلي تصويرسازي طبيعت‌گرايانه از اشخاص يا پديده‌هاي مقدس مي‌توان يافت، هنر به موضوع دين ميپردازد و يكي از تعاليم يا مضامين ديني را با صورتي كه اي بسا با خواست و پسند سنت‌گرايان تفاوت بسيار دارد، عرضه مي‌كند و شايد كاركرد آن، دور كردن مخاطب از ساحت امر قدسي و تعاليم سنتي حاوي آن باشد.
با اين حساب، هنر مقدس در بالاترين رتبه از اقاليم هنر قرار دارد. هنر سنتي نيز مي‌كوشد با تبعيت از الگوهايي كه از هنر مقدس دريافت داشته، كاركردي همسو با هنر قدسي را تقبل نمايد؛ البته نگاه هنر سنتي در اين راه، به حقيقت امر قدسي ميباشد كه منشأ پيدايش همۀ قداست‌هاست؛ اما هنر ديني، در معنايي كه امروزه و در جهان غرب از لفظ دين متبادر مي‌شود، لزوماً نه اين است و نه آن؛ نه حاوي امر قدسي است و نه مشعر به آن؛ نه در آيين‌ها به كار مي‌آيد و نه عهده‌دار هدايت انسان‌هاست و اي بسا اصلاً و از اساس، مغاير با اهداف دين - در معناي حقيقي خود كه همان حقيقت وحياني است - باشد و مخاطبِ متصل به سنت را بي‌رغبت كند و مخاطبِ غافل از سنت را هم به گمراهي كشاند.
پس از آشنايي با چيستي سنت و امر قدسي و هنر سنتي و مقدس و البته تفاوت بنيادين اين دو هنر با آنچه در غرب به «هنر ديني» مشهور شده، بهجاست كه معناي فرم هنري را نيز در آثار نصر جستوجو كرده، با آنچه مي‌توان آن را «فرماليسم معنوي» سنت‌گرايان ناميد، آشنا شويم.

// 2-3. منزلت فرم هنري

با آ‌نچه پيشتر و در باب تفاوت فرم ارسطويي و كانتي بيان شد، مي‌توان نصر را حامي فرم ارسطويي - البته به انضمام تركيب آن با مثل افلاطون - دانست. نصر مي‌نويسد:
«براي فهم معناي هنر سنتي در رابطه‌اي كه با معرفت دارد، درك اهميت معناي «صورت» آنگونه كه در متون سنتي به كار رفته، ضروري مي‌نمايد. در تفكر مدرن، كه در محاصرۀ يك علم كمي است، معناي فرم به گونه‌اي كه شامل حقيقت يك شيء گردد، تقريباً از ميان رفته است... . مطابق انديشۀ ژرف‌بينانۀ صورت - ماده‌انگاري ارسطويي كه به نمايش متافيزيك هنر مي‌پردازد...، فرم چيزي است كه به وسيلۀ آن، شيء چيزي مي‌شود كه هست. فرم عرضي شيء نيست، بلكه تعيينكنندۀ حقيقت آن است.» (نصر، 1388، ص216)
و البته نصر با تركيب اين نگرش ارسطويي با ديدگاه افلاطون، به تركيبي فلوطيني از آراء دو فيلسوف يونان رجوع مي‌كند كه حقيقت بيصورت را منبع تمام حكمت‌ها مي‌داند. (فلوطين، 1388، ص324)
«از ديدگاه صورت - ماده‌انگاري، فرم حقيقت يك شيء در سطح مادي وجود است؛ اما آن نيز به عنوان انعكاس يك حقيقت مثالي، مدخلي است كه باطناً و «بهطور صعودي» به سوي «ذات بي‌صورت» گشوده مي‌شود... . انسان جديد، كه قدرت شهود ايده‌هاي افلاطوني را از دست داده، واقعيت ملموس آنچه را معرفت قدسي مثال و ايده مي‌نامد، با مفهوم ذهني اشتباه مي‌گيرد و در نتيجه، امر و عيني را به سطح وجود مادي تنزل مي‌دهد... همچنان كه افلاطون، كه همراه با فلوطين پاره‌اي از عميقترين تعليمات هنر سنتي را در غرب به وجود آورده، بيان مي‌كند كه هنر، تقليد الگوهايي است كه... جهان مثل را منعكس مي‌كنند.» (نصر، 1388، ص216 - 218)
و اين درست برخلاف نگرش زيباشناختي مدرن به فرم هنري است كه آن را اصالتاً انساني مي‌داند (ريتر، 1389، ص84) و برخلاف تفكر يونان باستان، كه شاعر را واسطۀ انتقال دانش الهي مي‌دانست، (همان، ص83) به نگرشي از نوع فرماليسم هنري مي‌رسد كه با تكيه بر اصول حسي و زيباشناختي، اثري را كه از فرم شايسته برخوردار باشد، در اقليم هنر ميگنجاند (گات، 1386، ص70) و با بهره‌گيري از تحليل فلسفي كانت، مبدأ، مسير و منتهاي حركت خود را از نگرش‌هاي علمي و مفروضات متافيزيكي متمايز مي‌داند.
نصر با نقل آراء مشائيان در سه عالم يهودي، مسيحي و اسلامي، عقل دهم را «واهب‌الصور»ي مي‌داند كه ذهن هنرمند اصيل را اشراق ميبخشد و به اين ترتيب، صورت برگرفته از عقل فعال، كه همان عقل دهم در انديشۀ ارسطويي و پيروان مشائي اوست، بر تن مادۀ خام موجود در طبيعت مي‌نشيند و به فعليت يك هنر سنتي آراسته مي‌گردد. (نصر، 1388، ص220)
بنابراين طبق نگاه نصر، اگر در هنر مقدس، اولين صورت و نمونۀ هنري از عالم اله نازل شده، در هنر سنتي نيز هنرمند پرورش‌يافته در دامان سنت، به عقل دهم يا همان عقل فعال متصل مي‌شود و صورت نيكو را از آن عالم نيك‌محضر دريافت مي‌كند؛ اما هنر ديني، در مفهوم غربي و نه با نگاه به حقيقت دين، صورتي انساني و بركنار از امر قدسي و فضاي سنتي دارد و فرم آن هم دست‌ساختۀ هنرمندان بي‌بهره از فيض و اشراق است.
با اين تفاسير، كه در باب هنر مقدس، سنتي و ديني بيان شد و منزلت فرم در آنها روشن گرديد، مي‌توان به امكانسنجي تحقق سينمايي با صورت و مضون قدسي، سنتي و ديني پرداخت.

// 3. امكان‌سنجي سينماي ديني/ سنتي/ مقدس

با نگاه به آراء هنري دكتر نصر، بهروشني مي‌توان انتساب وصف قدسي به سينما را منتفي دانست؛ چرا كه بشري بودن هنر سينما و ابداع آن در عصر مدرن و به دست انسان‌هايي عمدتاً بريده از سنت، در شمار واضحات تاريخ سينماست. از ديگر سو، ترديدي وجود ندارد كه امكان وجود سينماي ديني - در معنايي معادل با هنر ديني - نيز براي سنت‌گرايان امري واضح است و اساساً تفكر سنت‌گرايانۀ نصر با اين نوع هنر هم‌نوا نيست و بالطبع، حد و مرزي هم براي آن ترسيم نمي‌كند.
بنابراين مي‌توان گفت كه طبق نگاه نصر، وجود سينماي قدسي، ناممكن و وجود سينماي ديني ذاتاً امكان‌پذير است؛ اما مي‌توان پرسيد: نظر دكتر نصر دربارۀ سينماي سنتي چيست؟ به عبارت ديگر، آيا مي‌توان در جهان بريده از سنت، به وجود سينمايي انديشيد كه با زنده كردن حال و هواي عالم سنت، تجليگاه امري قدسي باشد و فضايي شبيه هنرهاي سنتي را بازتوليد كند؟
دكتر نصر مي‌نويسد:
«به دليل سرشت خاص دين اسلام، كه بر تنش دراماتيك ميان زمين و آسمان... مبتني نيست...، تئاتر مقدس و مذهبي در اسلام توسعه نيافت؛‌ اما... نوعي هنر تئاتر ديني موسوم به «تعزيه» شكل گرفت... كه در اسلام از اهميت دست اول برخوردار نيست و حتي هنر مقدس هم به حساب نمي‌آيد و اگر دقيق باشيم، بايد آن را «هنر ديني» بناميم... كه بازتاب مستقيم حس تراژدي در تشيع است... .» (نصر، ‌1389، ص18 - 19)
آيا اين ترديد دربارۀ سينما هم جاري است و در نگاه دكتر نصر، سينما از اساس فاقد صبغه‌اي ناهمسو با سنت اسلامي است؟ يا مي‌توان با خوانشي گشوده‌تر از تصريحات دكتر نصر، سينما را به مرز هنرهاي سنتي مورد قبول مسلمانان هم نزديك كرد؟
پژوهش پل شريدر در كتاب مشهور سبك استعلايي و موارد مشابه با رهيافت شريدر، به ما نشان مي‌دهد كه مي‌توان به نوع خاصي از سبك سينمايي انديشيد كه در سبك و سياق خاص و با تكنيك‌هاي فيلم‌برداري ويژه قابل دسترس بوده، امكان بازنماياندن امر متعالي بر پردۀ تصوير سينما را ميسر مي‌سازد. (شريدر، 1383)
علاوه بر اين، مي‌توان به اثري انديشيد كه با نقل يكي از قصه‌هاي قدسي و مشخصاً قصه‌اي قرآني در قامت يك اثر سينمايي، بازتابي از امر قدسي را بر پردۀ سينما بتاباند. حال اگر اثر مذكور در انعكاس امر قدسي و دميدن روح آن بر پردۀ سينما موفق باشد و فضايي مناسب با عالم سنت را به مخاطب سنت‌گرا و سنت‌پسند خود در عالم اسلام منتقل نمايد، آيا مي‌توان آن را يك هنر سنتي - اسلامي به شمار آورد، يا همچنان بايد آن را در رديف هنرهاي ديني مسلمانان قرار داد؟
نصر در تكريم هنر سنتي، همواره به حال و هواي معنوي هنرمندان عالم سنت اشاره مي‌كند و آنها را مستعد دريافت صور قدسي و پروردن هنر سنتي مي‌داند. با اين فرض، آيا شماري از عوامل توليد سينمايي هم مي‌توانند خود را به خُلق سنتي آراسته كنند و با مشاركتي خيرخواهانه، سينمايي با روح سنت اسلامي يا هريك از اديان ديگر را پديد آورند؟ پيداست كه خصلت توليد انبوهيBig) Production) سينما منافاتي با امكان الصاق صبغۀ سنتي به آن ندارد؛ چرا كه هنر معماري نيز، علي‌رغم خصلت جمعي و مشاركت‌جويانۀ خود، توانسته است در شمار هنرهاي سنتي قرار گيرد و در فرهنگ‌هاي مختلف، نمايي از امر قدسي را در اَشكال و صور متعدد به نمايش بگذارد.
با اين وصف و صرف نظر از رضايت دكتر نصر، به نظر مي‌رسد كه مي‌توان در عالم اسلامي و نيز اديان ديگر هم به وجود سينمايي با صبغۀ سنتي يا به بيان ديگر، سينما به مثابه يك هنر سنتي انديشيد و يا خيلي آشكار و متناقض‌نما يك سينماي سنتي را به رسميت شناخت. اين نوع سينما، با سرمشق قرار دادن منشأ قدسي پديده‌هاي عالم، در تلاش است تا مخاطبش را به امر قدسي اشعار دهد و او را در فضايي كه لبريز از عطر سنت و امر قدسي است، به جانب تعالي رهنمون سازد.
اگر فرم سينمايي، قدسي نيست و وجود سينما به مثابه يك هنر مقدس از اساس منتفي است، همچنان مي‌توان بر مدار انديشۀ هنري دكتر نصر و با فاصله گرفتن از سينمايي كه صرفاً موضوع آن ديني است، نوعي خاصي از هنر هفتم را پديد آورد كه همراه با يك قصۀ قدسي و آييني يا بدون آن، نوعي زيست‌جهان سنتي را عرضه داشته، دنيايي مملو از حضور امر قدسي را پديد آورد؛ بنابراين سينما مي‌تواند، علي‌رغم صبغه‌اي كه در جهان مدرن نصيب خود ساخته، به تفكر موسوم به «سنت‌گرايي» در اديان مختلف نيز خوشامد بگويد و آثاري را با صبغۀ سنت و متأثر از درك و حضور امر قدسي پديد آورد.
بااينحال، نگرش دكتر نصر به حقيقت و هنر و نحوۀ ارتباط اين دو با امر قدسي، مي‌تواند مورد بازخواني قرار گيرد و چالش‌ها و چشم‌اندازها و تبعات احتمالي آن به نحوي نقادانه تشريح گردد.

// 4. ملاحظات انتقادي

انديشۀ فلسفي - هنري دكتر نصر واجد خصايص قابل توجه و درخور اعتنايي است كه مي‌تواند توجه خوانندۀ آثار او را به خود جلب كند. با آنچه تا كنون بيان شد، مزيت انديشۀ دكتر نصر در اينجاست كه حريمي به نام «سنت» و «امر قدسي» را براي خود برگزيده است و بيواهمه، از ضرورت توجه به آنان سخن مي‌گويد. او بيآن‌كه در دام نگرش‌هاي ايدئولوژيك گرفتار شود و يا با اخذ روش‌هاي جدلي متكلمان، مشاجره بر سر اعتقادات خود را «غيرت ديني» بخواند، با استناد به تاريخ علم، فلسفه و هنر مقدس، از حريم آنچه اساتيدش «حكمت خالده» خوانده‌اند، پاسداري مي‌كند.
قلم و زبان دكتر نصر آراسته و مؤدب است و ازاينرو مخاطب را با جلوه‌اي از زيبايي‌هاي ساحت قدسي اديان و خُلق احسن صاحبان تجارب معنوي آشنا مي‌كند. اين قلم و زبان مي‌تواند انديشۀ منسجم نصر و اصحاب حكمت خالده را در چشم مخاطب موجه‌تر كند و در پاره‌اي اوقات، ايدۀ بازگشت به سنت را به جمال و طراوت يك اثر هنري باشكوه، استوار و البته كهن آراسته سازد. در جهاني كه با خطر بنيادگرايي مذهبي يا سكولار روبهرو است و نگرش‌هاي ايدئولوژيك - خواه مذهبي يا غيرمذهبي - با اخذ و اقتباس و نفي و طرد يك‌سونگرانۀ خويش، طومار فرهنگ و انسانيت را در هم مي‌پيچند، بيترديد نگاه تنزه‌طلبانۀ دكتر نصر و همراهانش در نحلۀ موسوم به «سنت‌گرايي»، نوايي آرام‌بخش و انسان‌نواز به گوش جان ميرساند.
بااينحال، مي‌توان اين پرسشها را مطرح كرد: آيا راه درمان دردهاي انسان معاصر، صرفاً بازگشت به عهد اساطير و نفي پيامدهاي آگاهي‌بخش علم و فلسفه و هنر مدرن است؟ به بيان صريح‌تر، اين چه سنتي است كه يگانه راه احياء خود را در نفي يك‌پارچۀ علم و فلسفه و هنر مدرن مي‌داند و بي‌آن‌كه با انسان عصيانگر عصر مدرن به گفتوگو بنشيند و رمز عصيان او را دريابد، قافيۀ رجعت به سنت را به تكرار مي‌كشاند؟ آيا طريقي وجود ندارد كه طي آن، ضمن پذيرش رويدادي به نام «مدرنيسم»، معايب نگاه تك‌ساحتي، كميت‌محور و تحصل‌گرا به انسان و جهان بررسي و مثلاً طبق آنچه امثال هابرماس گفته‌اند، مدرنيته به مثابه پروژه‌اي ناتمام قرائت شود؟
بايد پذيرفت كه گفتمان نصر اصول مسلمي را براي خود مفروض دانسته و با قداست بخشيدن به آنها، امكان نقد - حتي درون‌گفتماني - را هم از خود سلب كرده است و اين درست برخلاف رويۀ پسنديدۀ علم و فلسفه و هنر دوران مدرن است كه با نقد بي‌پروا، حتي در مباني و اصول موضوعۀ خود، امكان ظهور مكاتب متعدد فلسفي و هنري را پديد آورده و هر حكم بهظاهر علمي را مشروط به مبنايي مستحكم و دفاعي روشمند ساخته و به واقع، منتقد را در دل خود پرورده است. كلمات نصر در عين زيبايي و اميدبخشي، با اطمينان و استغنايي نگرانكننده همراهند؛ اطمينان از خدشه‌ناپذيري و بي‌نياز از رقيب‌نوازي كه اين، خود، مي‌تواند دست‌مايۀ فهمي بنيادگرايانه از حقيقت و معرفت باشد.
نصر، كه بهخوبي با هنر و زيبايي‌شناسي مدرن آشنا است و بر مباني فلسفي آن نيز اشراف كامل دارد، از تحليل فلسفي آن روي‌گردان است و در سراسر آثار او حتي يك مواجهۀ فلسفي و روشمند با مباني فكري رمانتيسم و فرماليسم هنري را نمي‌توان سراغ گرفت. اگر نصر از اين گفتوگوي فلسفي طفره رود، ديگر به كدام متفكر جهان سنتي مي‌توان اميد داشت كه باب گفتوگوي فلسفي را بگشايد و بهجاي نوستالژي ساختن از سنت و يا در حسرت فقدان آن نشستن، دفاعي مدلل از علم و فلسفه و هنر پيشامدرن سامان دهد؟
وقتي ارسطو به عنوان نزديك‌ترين شاگرد افلاطون از پذيرش مثل افلاطوني روي‌گردان است، نصر چگونه از مخاطب فلسفه‌هاي مدرن، كه چندين گام از ارسطو پيشتر رفته، انتظار دارد كه با مفروض دانستن مثل افلاطوني - يا به زبان مشائيان، «عقل فعال» و به زبان اشراقيان، «ارباب انواع» - فرم محسوس هنري را موهبتي برآمده از جهان ديگر بداند؟ آيا احياي مدل افلاطوني براي مخاطب امروز، با فرض مفيد بودن، نيازمند ترميم دلايل افلاطون و توان‌بخشي دوباره به نظريۀ او نيست؟
در اينجا، صرف نظر از تفاسير هنري خاص هايدگر، مي‌توان او را از اين حيث مجرب‌تر از سنت‌گرايان دانست كه در تفسير خود از سرچشمۀ اثر هنري، به افلاطون رجوع نكرد و نظراتي را كه تاكنون در آزمون تحليل فلسفي كامياب نبوده‌اند، دوباره و با نام بازگشت به سنت، به تكرار نكشاند؛ اما نصر كه هايدگر را بهخوبي مي‌شناسد و احتمالاً با نحله‌هاي مختلف نقد تفكر مدرن هم بهخوبي آشناست، همچنان بر سنتي تكيه دارد كه البته براي احياي خويش، بيش از خطابه و زبان شاعرانه، به دقت و تحليل و بازخواني مباني خود نيازمند است.
بااينهمه، اگر از تفكر سنت‌گرايي به مثابه يك نظريۀ جامع و نجات‌بخش صرف نظر كرده، بر وجوه مثبت آن، كه همان اشعار به معنويت و خروج از عادات دنيوي است، تأكيد ورزيم، سينماي سنت‌گرايانه به مثابه يك مكتب سينمايي خاص و با تكيه بر مضامين قدسي- سنتي و تكنيك‌هاي مهياي عرضۀ سنت و امر قدسي، قابل تحقق خواهد بود. البته موهبت چنين سينمايي زماني قابل اعتناتر خواهد شد كه با پذيرش تنوع موجود در هنر مدرن، خود را به عنوان يكي از صور هنري مطرح كند و خاطرۀ جهان سنتي و البته حضور هميشگي امر قدسي را در ذهن و ضمير بشر بر پردۀ تصوير سينمايي منعكس نمايد.
اين‌كه تحقق چنين سينمايي نشانۀ پويايي سنت است، يا ناتمامي مدرنيته، يا پذيرش ترميم‌هاي پست‌مدرن، يا اصلاً نشاني از خوشامدگويي مدام مدرنيته به منتقدان خود، پرسشي است كه مي‌تواند با استمداد از مشربي نقادانه، پاسخي همواره قابل نقد را براي خود بيابد.

// نتيجه‌گيري

در انديشۀ دكتر نصر امر قدسي موهبتي برگرفته از ساحت الهي و حقيقت واحدي است كه در حكمت و هنر سنتي و در قامت اشكال و تجليات متعدد ظهور مي‌يابد. فرم و نخستين نمونه از هنر مقدس از جانب خداوند نازل شده و هنرهاي سنتي نيز حاصل عروج هنرمندان به ساحتي برين و اتصال آنان به سرچشمۀ خير و حقيقت و معرفت است. فرم هنري مطلوب نصر خصلتي عقلاني دارد و در مرتبه‌اي متناظر يا قابل انطباق با مثل افلاطوني قرار مي‌گيرد و البته در تفسيري ارسطويي، وجه نمايان اثر هنري را هم عرضه مي‌كند؛ اما اين صورت متعالي، با فرم زيباشناختي مرسوم در فرماليسم مدرن، كه از كانت سرچشمه گرفته، تمايز بسيار دارد و با پشت سر گذاشتن مرتبۀ حسي محض، در منزلتي فرامادي قرار مي‌گيرد.
از نگاه دكتر نصر، هنري كه مضمون ديني دارد، لزوماً نه سنتي است و نه مقدس، بلكه چه بسا يك اثر هنري با نشان دادن آموزه‌هاي ديني در صورتي غيرسنتي (يعني خارج از زيست - جهان سنتي و فاقد روح امر قدسي)، با فرض برخورداري از وصف ديني، از حقيقت مشترك دين و سنت و امر قدسي به دور باشد.
با تحليل انديشۀ نصر به اين نتيجه مي‌رسيم كه سينما نمي‌تواند هنر «مقدس» باشد؛ زيرا قديسان، آن را از سوي خود خداوند براي انسان نياوردهاند؛ اما طبق آنچه از مفهوم هنر سنتي درمي‌يابيم، مي‌توان گفت كه صرف نظر از رضايت دكتر نصر، سينما قادر است تا با نظر به امر قدسي و با دميدن روح سنت در پيكرۀ خود و با بر عهده گرفتن كاركردي همسو با هنرهاي مقدس، در رديف هنرهاي به اصطلاح «سنتي» قرار گيرد.

// فهرست منابع

// الف) كتاب‌ها

ارسطو؛ مابعدالطبيعه (متافيزيك)؛ ترجمۀ حسن لطفي؛ تهران: خوارزمي؛ 1385.
افلاطون؛ دورۀ آثار؛ ترجمۀ حسن لطفي؛ تهران: خوارزمي؛ 1380.
افلوطين؛ اثولوجيا؛ ترجمۀ حسن ملكشاهي؛ تهران: سروش؛ 1378.
بيناي مطلق، سعيد؛ هنر در نظر افلاطون؛ تهران: فرهنگستان هنر؛ 1383.
جهانبگلو، رامين؛ در جستوجوي امر قدسي (گفتوگو با سيد حسين نصر)؛ تهران: ني؛ 1389.
ريتر، يوآخيم و ديگران؛ فرهنگ‌نامۀ تاريخي مفاهيم فلسفه؛ ويراستۀ محمدرضا حسيني بهشتي و بهمن پازوكي؛ تهران: مؤسسۀ پژوهشي حكمت و فلسفۀ ايران و مؤسسۀ فرهنگي - پژوهشي نوارغنون؛ 1389.
شريدر، پل؛ سبك استعلايي در سينما؛ ترجمۀ محمد گذرآبادي و سهيل بازرگاني؛ تهران: بنياد سينمايي فارابي؛ 1383.
ضيمران، محمد؛ فلسفۀ هنر ارسطو؛ تهران: فرهنگستان هنر؛ 1384.
كورنر، اشتفان؛ فلسفۀ كانت؛ ترجمۀ عزتالله فولادوند؛ تهران: خوارزمي؛ 1380.
گات، بريس و ديگران؛ دانشنامۀ زيبايي‌شناسي؛ ترجمۀ گروه مترجمان؛ تهران: فرهنگستان هنر؛ 1386.
نصر، حسين؛ جاودان خرد (مجموعه مقالات)؛ به اهتمام حسن حسيني؛ جلد 1؛ تهران: سروش؛ 1382.
نصر، حسين؛ سنت عقلاني اسلامي در ايران؛ ترجمه، تحقيق و تحشيۀ سعيد دهقاني؛ تهران: قصيدهسرا؛ 1383.
نصر، حسين؛ معرفت جاودان (مجموعه مقالات)؛ به اهتمام حسن حسيني؛ جلد 2؛ تهران: مهر نيوشا؛ 1386.
نصر، حسين؛ معرفت و امر قدسي؛ ترجمۀ فرزاد حاجي ميرزايي؛ تهران: فرزان روز؛ 1388.
نصر، حسين؛ هنر و معنويت اسلامي؛ ترجمۀ رحيم قاسميان؛ تهران: حكمت؛ 1389.
نصر، حسين؛ معرفت و معنويت؛ ترجمۀ انشاءالله رحمتي؛ تهران: دفتر پژوهش و نشر سهروردي؛ 1381.

// ب) مجلات

تاتاركيه ويچ؛ «فرم در تاريخ زيبايي‌شناسي»؛ ترجمۀ ؟؛ هنر؛ 52 (22)؛ 1381؛ ص 46 - 61.
ظفرمند، جواد؛ «چيستي فرم در هنر»؛ رشد آموزش هنر؛ چهار (اول)؛ 1384؛ ص 8 - 13.
مازيار، امير؛ «نسبت هنر اسلامي و انديشۀ اسلامي از منظر سنت‌گرايان»؛ كيمياي هنر؛ سه (اول)؛ 1391؛ ص 7 - 12.

/// مقالات