طعم روزهاي كودكي در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

طعم روزهاي كودكي

سيد حسين، كنار باغچه ايستاد. سايه شاخه ها روي ديوار افتاده بود و پدر داشت درخت هاي حياط را آب مي داد. سيد حسين، انگشتش را روي يكي از برگ ها كشيد. آن را لمس كرد و پرسيد: بابا! چرا درخت ها در زمستان برگ ندارند ولي در بهار برگ درمي آورند؟ اصلاً اين برگ ها در زمستان چه مي شوند و كجا مي روند؟
پدر كه لبخند مي زد، شير آب را بست و دستي به سر سيد حسين كشيد و گفت: پسرم! درخت ها فقط در فصل بهار شكوفه مي دهند و برگ درمي آورند. در فصل تابستان هم ميوه مي دهند و در فصل پاييز برگ ها زرد مي شوند و مي ريزند. همه اينها قدرت خدا را نشان مي دهد. خدايي كه درخت خشكيده را دوباره سرسبز مي كند، توانايي اش خيلي زياد است. فقط اوست كه مي تواند در روز قيامت مرده ها را زنده كند.
سيد حسين، نگاه كودكانه و زلالش را به سمت پدر كشاند و دوباره پرسيد: بابا! چرا هر چيزي يك اسم دارد؟ اصلاً چرا اسم ما بدلا است؟ بدلا يعني چه؟
سيد محمد با خوش رويي پاسخ داد: من از پدرم و پدرم نيز از پدرش و پدربزرگش شنيده بود كه وقتي امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف از نظرها غايب شد، خيلي از مردم براي گرفتن جواب سؤال هاي خود، پيش علماي بزرگ سادات مي آمدند. البته مردم هميشه به سادات احترام زيادي مي گذاشتند و علماي بزرگ آنها را بَدَل از امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف مي دانستند. اجداد ما هم يكي از آنها بودند و به همين دليل است كه اقوام ما به «بدلا» معروف شدند.
سيد حسين از شنيدن اين حرف ها خوش حال شد و در دل آرزو كرد: خدايا! من هم مي خواهم يكي از ياران امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف باشم و مي خواهم كارهاي خوب بيشتري انجام دهم تا آن حضرت از دستم راضي باشد.
سيد حسين دوست داشت وقتي بزرگ شد، مثل پدرش شود. او بارها ديده بود كه اهل محل براي حل مشكلاتشان نزد پدرش مي آيند. سيد محمد به كار مردم رسيدگي مي كرد و مسئوليت «مسجد آبهرام» و دكان هاي وقف شده كنار مسجد را نيز بر عهده داشت. ساكنان محله پامنار همگي مي دانستند كه سيد محمد در ميان مردم و بازاريان، گوهري گران بهاست. آنها همچنين شاهد بودند كه او در جلسات سياسي آيت الله كاشاني و سيد كمال بهبهاني شركت مي كند.
سيد حسين كه فعاليت هاي پدر را مي ديد، آرزو مي كرد زودتر بزرگ شود تا مانند پدرش، محبوب دل هاي مردم گردد. براي او، پدرش الگويي بي نظير بود و او كمتر كسي را ديده بود كه مانند پدر، وقتش را تنظيم كند. از همان سال ها، «زمان» براي سيد حسين ارزش خاصي پيدا كرد. حس رسيدن به عزيزي چون پدر، در جان سيد حسين كوچك، ريشه دوانده بود و عطر شكوفه هاي زندگي را در دلش پر مي كرد.
سيد حسين، قم را بسيار دوست داشت و شب هايي كه با پدر به حرم حضرت معصومه(س) مي رفت، براي او شيرين و رؤيايي بود. قدم زدن در فضاي ملكوتي حرم و ديدن كبوتران سفيد و سياه صحن، دست پدر را در دست فشردن و نسيم خنك فضاي حرم را لمس كردن، دويدن به سمت ضريح و بوسيدن آن و دعا براي پدر و مادر، از بهترين لحظه هاي زندگي او بود. چندي بعد كه پدر، عزم رفتن به تهران كرد، غمي عجيب در دل سيد حسين ده ساله نشست.
آقايان واحدي بدلا، عموهاي پدر بودند كه در تهران زندگي مي كردند و سيد محمد براي پيوستن به آنها و گروه فداييان اسلام بايد نزد آنها مي رفت. سيد حسين نيز به ناچار، قم را با تمام روزهاي خاطره انگيزش ترك كرد و همراه خانواده اش به تهران رفت.