روشنايي در دل سياهي در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

روشنايي در دل سياهي

حاج ميرزا علي، دستي به محاسن سياه خود كشيد و چشم به آسمان دوخت. خورشيد از پشت كوه‌هاي بلند و سرخ خواجه1 سر بيرون آورده بود و نورافشاني مي‌كرد. حس عجيبي داشت؛ حسي كه بيش از اين هرگز آن را تجربه نكرده بود؛ حس پدر شدن! از شادي دلش غنج مي‌رفت. از وقتي كه خانم بيگم، قابله روستا، به خانه‌شان آمده بود تا همسرش را در تولد كودكشان ياري كند، اين حس عجيب، ولي شيرين، لحظه به لحظه در وجودش بيشتر و بيشتر مي‌شد. درحالي‌كه زير لب، دعاي «يا مَنْ يَكفي مِنْ كُلِّ شَيء وَلايَكفيِ منه شَي اِكْفِني ما اَهَمَّني» را مي‌خواند، به آغل رفت تا سري به گوسفندان بزند. «قهوه‌اي»، بره كوچكي كه هفته پيش به دنيا آمده بود، ميان پاهاي مادرش، اين طرف و آن طرف مي‌رفت و از پستان او شير مي‌خورد. حاج ميرزا علي با ديدن قهوه‌اي، ياد اين افتاد كه چند روز پيش او هم با همسرش نذري كرده بود. او و زهرا خانم تصميم گرفته بودند اگر بچه‌شان سالم به دنيا بيايد، قهوه‌اي را نذر خواجه2 فقيه كنند. حاج ميرزا علي با يادآوري آن روز، لبخندي بر لبانش نقش بست. آن‌گاه دسته‌اي علوفه از گوشه آغل برداشت و جلوي گوسفندان ريخت. در همين لحظه، صداي خانم بيگم را از حياط شنيد.
ـ حاج ميرزا علي، حاج ميرزا علي.
حاج ميرزا علي سرآسيمه از آغل بيرون آمد:
ـ چي شده خانم بيگم، اتفاقي افتاده؟
خانم بيگم دستي به چين‌هاي پيشاني خود كشيد و با صداي گرفته‌اي گفت: «كجا رفته‌اي حاجي، نكند نمي‌خواهي زن و پسرت را ببيني، هان؟»
برق شادي در نگاه حاج ميرزا علي درخشيد. با خوش‌حالي جلو رفت.
ـ راست مي‌گويي خانم بيگم؟! خدا عوضت دهد.
خواست وارد اتاق بشود كه خانم بيگم گفت: «همين‌طوري كه نمي‌شود. اول بايد مشتُلُق مرا بدهي تا بگذارم بروي».
حاج ميرزا علي دست درون قبايش كرد و سكه‌اي از آن بيرون آورد.
ـ بيا خانم بيگم، بيا اين سكه را علي‌الحساب داشته باش. ان‌شاءالله بعداً از خجالتت در مي‌آيم.
خانم بيگم سكه را گرفت و در پر چارقدش بست و پا كشان از خانه بيرون آمد. حاج ميرزا علي با خوش‌حالي پا به درون اتاق گذاشت. كودك در‌حالي‌كه ميان پارچه‌اي سفيد پيچيده‌ شده بود، سينه مادر را به دهان گرفته و مي‌مكيد. چند دقيقه‌اي بالاي سر زن و فرزندش نشست و شير خوردن كودكش را نگاه كرد. آن‌گاه از اتاق بيرون آمد و به آغل رفت‌ تا كمي شير تازه بدوشد و براي زهرا خانم ببرد.
آن روز در روستاي خواجه همه خوش‌حال بودند. آخر حاج ميرزا علي، روحاني روستايشان صاحب فرزندي شده بود؛ فرزندي كه شايد هيچ‌كس نمي‌دانست روزي او يكي از مردان بزرگ و نامدار روزگار خود مي‌شود.