// نشریه / سياحت غرب 103

سيره مردمان بي‌پول، بي‌شغل، به حاشيه رانده شده و تحقير شده1 در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

سيره مردمان بي‌پول، بي‌شغل، به حاشيه رانده شده و تحقير شده1

كريس هجز2
مترجم: محمود سبزواري

چكيده
كريس هجز در اين مقاله كه آن را به بهانه انتشار يك كتاب و گفت‌وگو با نويسنده آن نوشته، به واكاوي رابطه متفاوتي مي‌پردازد كه نويسنده كتاب در مقام يك الهيات‌شناس كوشيده است بين برخي مفاهيم بنيادين مسيحيت و پيشينه و وضعيت فعلي ستم‌ديدگان امريكايي به ويژه سياه‌پوستان اين كشور رابطه برقرار كند. به اعتقاد وي، ويژگي‌هاي مسيحيت و شيوه برداشت سياه‌پوستان سبب شده است با وجود تمامي رنج‌هايي كه سفيدپوستان بر آنها تحميل كرده‌اند، در برابر سفيدپوستان به پا نخيزند و حاكميت كشور امريكا را تصاحب نكنند. مطالعه اين مقاله، خواننده را با سازوكارهاي حاكم بر بخش بزرگي از جمعيت امريكا و شايد روش تصميم‌سازي‌هاي آنها در مناسبت‌هاي اثرگذار در اين كشور بيشتر آشنا مي‌كند.
جيمز كان3 در كتاب جديدش به نام صليب و درخت اعدام4 مي‌نويسد: «صليب و درخت اعدام نزديك به دو هزار سال است از يكديگر جدا شده‌اند. يكي از آنها نمادي جهاني از ايمان مسيحي و ديگري نمادي گويا و اصيل از سركوب سياهان در امريكاست. هر دو، نمادهاي مرگ به حساب مي‌آيند، اما يكي حاوي پيام اميد و رستگاري است، در حالي كه ديگري، صورت منفي همين پيام با برتري سفيدپوستان است. با وجود شباهت‌هاي روشن بين مرگ عيسي مسيح و صليب و مرگ هزاران زن و مرد سياه‌پوستي كه روي يك چوبه دار يا درخت جان باختند، جداي از شاعران، داستان‌نويسان و ديگر هنرمندان واقع‌بين سياه‌پوست، تعداد نسبتاً كمي از مردم، اين ارتباط‌هاي نمادين را بررسي كرده‌اند. با اين حال، من معتقدم اين چالشي است كه ما بايد با آن روبه‌رو شويم. آنچه در خطر قرار دارد، اعتبار، وعده سيره مسيحي و اميدي است كه شايد بتواند جراحت‌هاي خشونت نژادي را كه همچنان به جدا ساختن كليساها و جامعه ما ادامه مي‌دهد، شفا بخشد».
جيمز كان شايد مهم‌ترين الهيات‌شناس معاصر در امريكا باشد كه عمري را صرف آشكار ساختن رياكاري و قيّم‌مآبي كليساي سفيدپوست و جامعه تحت تسلط سفيدپوستان و در عين حال، تقويت و مطرح كردن صداي سركوب‌شدگان كرده است. وي از تجربه‌هاي خود به عنوان يك فرد بزرگ شده افريقايي ـ امريكايي در آركانزاسِ جداسازي شده و مشاركت نزديك خود در جنبش قدرت سياه‌پوستان مي‌نويسد. نكته مهم‌تر اين است كه او از ايمان مذهبي ژرفي مي‌نويسد ـ ايماني كه من هم در آن شريكم ـ كه قدرت واقعي سيره مسيحي، دعوت بدون ابهام آن براي آزادسازي از نيروهاي سركوبگر و محكوم كردن شديد و بدون بخشش همه كساني است كه دست به سركوب مي‌زنند.
كان كه در «مدرسه علميه الهيات» در نيويورك تدريس مي‌كند، به نفع همه كساني مي‌نويسد كه الهيات‌شناس و شهيد السالوادوري، ايگناتسيو الاكوريريا5 آنها را «مصلوب‌ترين مردمان تاريخ» مي‌نامد. او از مردمان از ياد رفته، مورد سوء استفاده قرار گرفته، به حاشيه رانده شده و تحقير شده مي‌نويسد. از كساني كه بي‌پول، بي‌شغل، بي‌زمين و بي‌قدرت سياسي يا اجتماعي‌اند. از كارگران مزارع بدون مدارك كه در زمين‌هاي كشاورزي كشور، روزگار خود را با سختي مي‌گذرانند. او از مسلماناني مي‌نويسد كه زير سلطه جنگ با تروريسم در عراق و افغانستان زندگي مي‌كنند. او از ما مي‌نويسد. او درك مي‌كند، تا وقتي كه ما امريكاييان سفيدپوست نتوانيم صليب و درخت اعدام را در كنار يكديگر ببينيم، تا وقتي كه ما نتوانيم عيسي مسيح را با يك بدن «بازمصلوب شده» يك سياه‌پوست آويخته از يك درخت اعدام شناسايي كنيم، هيچ درك خالصي از مسيحيت در امريكا و هيچ عزيمتي از ميراث ظالمانه بردگي و برتري سفيدپوستان وجود نخواهد داشت.
اخيراً در گفت‌وگويي كه با او داشتم، وي در مورد كتاب صليب و درخت اعدام گفت: «من اين كتاب را تماماً و با همه احساساتم، براي همسرم نوشته‌ام. تمام وجودم را در اين كتاب گذاشته‌ام. هيچ چيز را هم از قلم نينداخته‌ام. من نبودم كه انتخاب كردم آن را بنويسم. كتاب بود كه من را انتخاب كرد».
وي گفت: «مطالعه درباره اعدام و وضعيت تاريخي صليب‌ها در روم و در زمان عيسي مسيح را آغاز كردم و بعد اين پرسش برايم مطرح شد كه افريقايي ـ امريكايي‌ها چگونه توانستند از دوران سلطه وحشت اعدام جان سالم به در ببرند و در برابر آن مقاومت كنند؟ (نزديك به پنج هزار مرد، زن و كودك افريقايي ـ امريكايي بين سال‌هاي 1880 تا 1940 در ايالات متحده به دار آويخته شدند.) زندگي كردن هر روزه در وحشت مرگ. من در آركانزاس بزرگ شده‌ام. چيزهايي در اين باره مي‌دانم. من شاهد بودم كه پدر و مادرم با اين موضوع سروكار داشتند. با اين حال، وقتي از نظر تاريخي درباره اين موضوع مطالعاتي كردم، مجبور بودم بپرسم: آنها چگونه جان سالم به در بردند و چگونه توانستند در ميان چنان وحشتي، سلامت عقلي‌شان را حفظ كنند؟ تا اينكه كشف كردم راز اين جان سالم به در بردن، صليب بوده است؛ ايمان آنها به صليب. اينكه اگر خدا با عيسي مسيح بوده است، بايد با ما هم باشد؛ چون ما هم به صليب كشيده شده‌ايم. بعد پرسش ديگري برايم پيش آمد. اينكه مسيحيان سفيدپوست مي‌گويند اعتقاد دارند عيسي مسيح براي نجات آنها روي صليب جان باخت، چگونه توانستند چنين كاري را انجام دهند. آنها چگونه توانستند سياه‌پوستان را به صليب بكشند و آنها را فقط به اين خاطر مصلوب كنند كه رومي‌ها عيسي مسيح را به صليب كشيدند؟ اين موضوع برايم تناقضي حيرت‌انگيز شده بود. در اينجا افريقايي ـ امريكايي‌ها از ايمان براي بقا و مقاومت و مبارزه استفاده كردند، در حالي كه سفيدپوستان از ايمان براي به وحشت انداختن مردمان سياه‌پوست سود جستند. دو اجتماع. هر دو مسيحي. هر دو با يك اعتقاد مذهبي زندگي مي‌كردند. سفيدپوستان اعدام‌هايشان را در اراضي متعلق به كليساها انجام مي‌دادند. آنها چگونه توانستند اين كار را انجام دهند؟ سپس عواطف من به ميان آمد. اين تناقض هم از ميان همين‌ها بيرون آمد. تناقضي كه مجبور به دست و پنجه نرم كردن با آن شدم».
او گفت: «بسياري از مسيحيان باور دارند كه عيسي مسيح براي آزاد ساختن نوع بشر از گناه بر صليب جان داد. آنها مي‌گويند عيسي مسيح، فديه‌اي براي همگان بود كه روي صليب رنج كشيد و جان باخت. صليب، نماد بزرگ روايت مسيحي از رستگاري است. متأسفانه در طول دوره دو هزار ساله تاريخ مسيحيت، اين نماد رستگاري از رنج‌ها و سركوب جاري انسان‌ها يا مردمان مصلوب تاريخ جدا شده است. صليب به وسيله‌اي بي‌آزار و غير تهاجمي تبديل شده است كه مسيحيان به گردن مي‌آويزند. به جاي آنكه ما را به ياد هزينه حواري بودن بيندازد، به شكلي از فيض الهي ارزان‌قيمت تبديل شده است؛ به راهي ساده براي رستگاري كه ما را وادار به مواجهه با قدرت پيام و مأموريت عيسي مسيح نمي‌كند.» كان در فصلي از كتاب خود با عنوان «رينولد نيبور»6 ـ مهم‌ترين اخلاق‌گراي اجتماعي مسيحي قرن بيستم و الهيات‌شناسي كه كان كتاب او را تدريس مي‌كند ـ ، چشم بستن نيبور بر سركوب سفيدپوستان و پيچيدگي تلويحي آن را افشا مي‌كند. بردگي، جداسازي و وحشت از به دار آويخته شدن در تأملات الهيات‌شناسانه نيبور يا هر الهيات‌شناس سفيدپوست ديگر، جايگاهي بسيار اندك دارد يا اصولاً هيچ جايگاهي ندارد. آن‌گونه كه كان اشاره مي‌كند، او نسبت به كساني كه مقهور استعمارگران سفيدپوست شدند، هم‌دردي اندكي داشت. نيبور ادعا مي‌كند امريكاي شمالي «در زمان ورود آنگلوساكسون‌ها، قاره‌اي بكر بود كه معدودي سرخ‌پوست و يك فرهنگ بدوي در آن حضور داشت.» بنا به گفته كان، وي امريكا را به عنوان سرزميني انتخاب شده از سوي خداوند براي گسترش امپراتوري مي‌ديد و «در مورد اعراب فلسطيني و مردمان رنگين‌پوست جهان سوم نيز به همين شيوه سخن گفته و توجيهي اخلاقي براي استعمارگرايي ارائه داده است».
كان گفت‌وگويي راديويي بين نيبور و جيمز بالدوينِ7 نويسنده را در سپتامبر 1963 بازگو مي‌كند كه به مناسبت بمبگذاري در كليساي خيابان شانزدهم باپتيست‌ها در بيرمنگام انجام شد كه به كشته شدن چهار دختر انجاميده بود. نيبور به زبان ميانه‌روانه‌اي سخن گفت كه چهره‌هايي چون مارتين لوتر كينگ و بالدوين را به خشم آورد. بالدوين در اينجا با اين سخنان خود، نيبور را خلع سلاح مي‌كند.
بالدوين مي‌گويد: «تنها مردمي كه در اين كشور و در اين لحظه به مسيحيت باور دارند، ... مردمي هستند كه در اينجا برده بودند و كتك‌خورده‌ترين و تحقيرشده‌ترين مردمان در اين كشور بودند ... بايد آنها را در اين لحظه، تنها اميد اين كشور دانست. به نظر نمي‌رسد هيچ كدام از نوادگان اروپاييان قادر به انجام كاري باشند؛ كاري كه هم اكنون سياه زنگي‌ها مي‌كوشند انجام دهند. اين، ديدگاهي شووينيستي يا نژادي نيست. ديدگاهي است كه به شكلي به ماهيت خود زندگي مرتبط مي‌شود. شما را وامي‌دارد چيزي را كه در واقع با آن زندگي مي‌كنيد، كشف كنيد. از آنجا كه بيشتر امريكاييان مدتهاست بسيار امن و خوابزده بوده‌اند، ديگر از آنچه با آن زندگي مي‌كنند، هيچ درك واقعي ندارند. به نظر من، آنها واقعاً فكر مي‌كنند چيزي كه از آن حرف مي‌زنيم، كوكا كولاست».
كان گفت: «اگر نيبور مي‌توانست آن را ناديده بگيرد، بايد چيزي معيوب در خود اين ايمان باشد. اگر معيوب نبود كه آنها سياه‌پوستان را بر صليب نمي‌كردند. اگر معيوب نبود كه نيبور نمي‌توانست درباره آن ساكت بماند. من نگاه مي‌كنم و مي‌بينم، درست همين اتفاق، امروزه دارد در مجموعه‌هاي زندان‌هاي صنعتي رخ مي‌دهد. شما مي‌توانيد با چيزي بيشتر از آويختن از يك درخت هم به دار بياويزيد. مي‌توانيد آنها را زنداني كنيد. اين وحشت تا كجا ادامه خواهد يافت؟ من مسيحي‌ام. رنج، ايمان را تقويت مي‌كند. من به شما كمك مي‌كنم كه با رنج خود كنار بياييد. با اين حال، رنج كشيدن با ايماني كه موجب افزايش آن مي‌شود، در تناقض است. مثل اين مي‌ماند كه يعقوب با يك فرشته كشتي بگيرد. من نمي‌توانم با كشتي گرفتن تسليم شوم».
كان گفت: «مسيحي بودن مثل سياه‌پوست بودن است. يك پارادوكس است. وقتي شما بزرگ مي‌شوي، فكر مي‌كني چرا به اين شكل با شما رفتار مي‌شود. با اين حال، هم‌زمان، پدر و مادرم به من مي‌گفتند: «آن‌طور كه آنها نفرت مي‌ورزند، نفرت نورز. اگر اين كار را كني، با دست خودت، خودت را از بين مي‌بري. نفرت فقط نفرت‌ورز را نابود مي‌كند، نه كسي كه به او نفرت ورزيده شده است.» اين ايمان آنها بود كه منابع برتافتن ستمگري و ديدن زيبايي واقعي را به آنها مي‌بخشيد. اين يك راز است. يك راز كه چگونه افريقايي ـ امريكايي‌ها بعد از دو و نيم قرن بردگي و يك قرن به دار آويخته شدن و جداسازي‌هاي جيم كراو،8 هنوز به سفيدپوستان عشق مي‌ورزند. اكنون بيشتر سفيدپوستان فكر نمي‌كنند كه من آنها را دوست دارم، ولي دارم. هر وقت اين را به آنها مي‌گويم، احساس عجيبي به آنها دست مي‌دهد. مي‌دانيد، عشق عميق‌تر مي‌شود، عواطف بيشتر مي‌شود، به ويژه وقتي كسي كه شما به او عشق مي‌ورزيد، شما را بيازارد. آنها برادران و خواهران شمايند و با اين حال، مثل يك دشمن با شما رفتار مي‌كنند. پارداوكس اين است. اين است كه با وجود تمام اينها، افريقايي ـ امريكايي‌ها تنها مردمي هستند كه هيچ وقت براي به چنگ آوردن اين كشور سازمان‌دهي نكرده‌اند. ما مبارزه كرده‌ايم. جانمان را داده‌ايم. بي‌توجه به اينكه آنها با ما چه كرده‌اند، هنوز با همه كنار مي‌آييم. هنوز دنبال معناييم. فكر مي‌كنم كه منابع اين چيزها در فرهنگ و در مذهبي قرار دارد كه به آن عمل مي‌شود. اين ايمان و فرهنگ، موسيقي معنوي، اين ايمان و فرهنگي كه به افريقاييان ـ امريكاييان اين احساس را مي‌بخشد كه آنها چيزي نيستند كه سفيدپوست‌ها مي‌گويند».
كان، صليب را «يك نماد مذهبي تناقض‌آميز مي‌بيند؛ چرا كه نظام ارزشي دنيا را در نقطه مقابل موضوع‌هايي قرار مي‌دهد كه در آن، اميد از دل شكسته بيرون مي‌آيد؛ كه در آن با رنج و مرگ، همه چيز به پايان نمي‌رسد؛ كه در آن، اولي بايد دومي و دومي، اولي باشد.» او اشاره مي‌كند كه اين ايده براي خرد بي‌معناست. با اين حال، در عمق جان مردمان سياه‌پوست، زنده و واقعي است. مسيح مصلوب براي كساني كه خود نيز مصلوب شده‌اند، روشن مي‌سازد كه «حضور عشق‌ورزانه و آزادي‌بخش خدا در تناقض‌هاي زندگي سياهان ـ همان حضور تعالي‌بخش در زندگي مسيحيان سياه‌پوست است كه به آنها اين ايمان را مي‌دهد كه در نهايت، در معادي كه خدا وعده داده است، مشكلات جهان، آنان را شكست نخواهد داد، فارغ از اينكه رنج‌هاي آنها چه اندازه بزرگ و دردناك باشد.» كان اين تناقض را كه آن را «ادعاي پوچ ايمان» مي‌نامد، با اشاره به اين موضوع توضيح مي‌دهد كه اين پوچي تنها زماني امكان‌پذير مي‌شود كه يك نفر از قدرت محروم شود؛ كه يك نفر قادر به مباهات كردن و توان‌مند بودن نباشد؛ وقتي يك نفر درك مي‌كند كه خدا او را براي حاكميت بر ديگران برنگزيده است. «صليب، نقد خدا از قدرت ـ سفيدپوستان ـ با عشق به بي‌بهرگان از قدرت بود كه پيروزي را از دل شكست بيرون مي‌كشيد».
كان گفت: «اين مثل عشق است. چيزي است كه نمي‌توانيد به درستي آن را بيان كنيد. وجود خود آن است كه روشنگر آن است. من آن را در ميان بسياري از مسيحيان سياه‌پوستي ديده‌ام كه به ويژه در جنبش حقوق مدني مبارزه مي‌كردند. آنها مي‌دانستند قرار است بميرند. مي‌دانستند كه هيچ راه روشني براي پيروزي پيش رو ندارند. با اين حال، آنها مجبور به انجام دادن كاري بودند كه انجام مي‌دادند، به خاطر واقعيتي كه در آن لحظه معنوي با آن روبه‌رو بودند، آن واقعيت، قدرتمندتر از آن بود كه بتوان با آن مخالفت كرد؛ كه بتوان آن را رد كرد. مردم با چيزي كه قدرتشان را از آنها مي‌گيرد، در درونشان پاسخ مي‌دهند. اين كار سبب مي‌شود آنها دريابند وقتي دنيا به گونه‌اي با آنها رفتار مي‌كند كه انگار هيچ چيز نيستند، پس كسي هستند. وقتي بتوانيد اين كار را انجام دهيد، مي‌توانيد در جانتان دست به كاري بزنيد. وقتي كه مي‌فهميد، واقعيتي وجود دارد كه بسيار بزرگ‌تر از شماست. و اين چيزي است كه باورمندان سياه‌پوست با وجود تمامي نقص‌هايش شهادت مي‌دهند. اين موضوع از واقعيتي شهادت مي‌دهد كه مردم را براي انجام دادن كاري كه ناممكن به نظر مي‌رسد، توان‌مند مي‌سازد. من با اين باور بزرگ شده‌ام. به ياد ندارم تا به حال آرزو كرده باشم يك سفيدپوست باشم. شايد آرزو كرده باشم، اما واقعاً به ياد ندارم. و اين به دليل اين واقعيت بوده است كه اجتماعي كه در آن زندگي مي‌كردم، چنان قدرتمند بوده است كه از تمام چيزهاي ديگري كه در پيرامونم مي‌ديده‌ام، برايم بيشتر اهميت داشته است. موسيقي، وعظ‌ها، عشق ورزيدن‌ها، رقص‌هاي سياه‌پوستان؛ همه چيز برايم بسيار جالب توجه‌تر از چيزهاي ديگر بوده است».
كان مي‌پرسد: «مردم از كجا مي‌فهمند آنها چيزي نيستند كه دنيا مي‌گويد؛ در صورتي كه دلايل اجتماعي، اقتصادي و سياسي بسيار اندكي براي ادعاي اين انسانيت وجود دارد؟ منابع سياسي بسيار كم. منابع اقتصادي و تحصيلي بسيار اندكي براي سخن گفتن از اين انسانيت وجود دارند. چگونه آنها هنوز اين ادعا را مي‌كنند و قادر به ديدن چيزي بيشتر از آن هستند كه دنيا درباره آنها مي‌گويد؟ به نظر من، اين پديده در اين فرهنگ وجود دارد و چيزي در ايمان است كه از اين فرهنگ قابل تفكيك نيست. اينها نوعي منبع هستند؛ منبعي فرهنگي و اسرارآميز كه يك قوم را قادر به ابراز انسانيت خود مي‌سازد، حتي اگر آنها از نظر روشن‌فكري، منابع زيادي براي ابراز آن نداشته باشند. بالدوين فقط دوره دبيرستان را به پايان رسانده بود. رايت فقط نه كلاس تحصيل كرده است، اما او همچنان حرف‌هايي براي گفتن دارد. بي بي ‌كينگ9 حتي هرگز نتوانست دوران راهنمايي را به آخر برساند. لوئيز آرمسترانگ كه اصلاً به مدرسه نرفت. حالا من به خودم مي‌گويم اگر لوئيز مي‌تواند چنين ترومپتي بنوازد، من هم مي‌توانم به همان روشي كه او ترومپت مي‌نوازد، از الهيات بنويسم. من مي‌خواهم به منابعي دست پيدا كنم كه مردم را قادر مي‌سازد تا ابراز وجود كنند، در صورتي كه دنيا مي‌گويد هيچ حرفي براي گفتن ندارند.» كان ادامه داد: «پدر و مادرم از فرصتي كه من داشتم، برخوردار نبودند. براي همين وقتي كه من مي‌نويسم و حرف مي‌زنم، مي‌كوشم از طرف آنها نيز بنويسم و حرف بزنم. آنها اينجا نيستند. آنها هيچ‌گاه اين شانس را نيافتند كه در مقابل سفيدپوستان بايستند و به آنها بگويند كه چگونه مي‌انديشند. من بايد به شكلي اين كار را بكنم. من مي‌كوشم در سراسر جهان اين كار را انجام دهم. به لوسي كان10 و چارلي كان11 فكر مي‌كنم و به تمام لوسي كان‌ها و چارلي كان‌هايي كه نتوانستند حرفشان را بزنند. به آنها مي‌انديشم. به خودم نمي‌انديشم. اين كار، معنويت من را تقويت مي‌كند. به من چيزي براي ادامه دادن مي‌بخشد كه مي‌توانم حس و لمسش كنم. اين تجربه‌اي به شدت معنوي است، چون داريد كاري را براي كساني كه دوستشان داريد، انجام مي‌دهيد كه آنها نمي‌توانند و هرگز شانس سخن گفتن در چنين بستري را نخواهند يافت. بنابراين، چه نيازي به سخن گفتن از خودم دارم؟ من بايد از آنها سخن بگويم. اگر شما اين حس را در صدايم احساس كنيد، انرژي نهفته در اين متن را حس مي‌كنيد؛ به اين دليل كه من در انديشه لوسي و چارلي (مادر و پدرم) بوده‌ام و تا وقتي كه اين كار را مي‌كنم، در مسير درست قرار خواهم داشت».