جايگاه رسانه در انتقال مفاهيم اسلامي: با تكيه بر عناصر بصري در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

جايگاه رسانه در انتقال مفاهيم اسلامي: با تكيه بر عناصر بصري

دكتر سيد رضي موسوي گيلاني
چكيده
استفاده از عناصر غيرمستقيم و اثرگذار بر روح و ضمير ناخودآگاه مخاطبان براي تثبيت انديشه‌هاي ديني با امكانات موجود هنري، از مهم‌ترين و بهترين شيوه‌هاي هنر ديني است. بدون آنكه مخاطب احساس كند در معرض آموزش قرار دارد چنانكه، مخاطب ضمن سرگرمي و تفريح بصري و شنيداري، تعليم مي‌بيند و تربيت مي‌شود. بدين منظور تمام عناصر،‌ شيوه‌ها و سبك‌هاي هنري كه متكي بر سنت اسلامي و شيعي است مي‌تواند در فهم فرهنگ و تمدن ديني در عرصه رسانه‌ها و هنرهاي تصويري به هنرمندان كمك كند؛ از جمله تمامي عناصر سمبوليك، نقش‌مايه‌ها، رمزها و تلميحات ديني و عرفاني كه از سنت‌ نشانه‌شناسانه مسلمانان نشئت مي‌گيرد.

واژگان كليدي
رسانه، نقش‌مايه، سنت اسلامي، نماد، عناصر بصري.

به تعبير جامعه‌شناسان و انديشمندان رسانه و ارتباطات، دوره‌اي كه در آن به سر مي‌بريم، «عصر رسانه»1 و يا دوره «پسامدرنيته» نام گرفته است. اين دوره از عناصر فكري مدرنيته فراتر رفته است و پاره‌اي از عناصر هستي‌شناسانه و جهان‌شناسانه دوران مدرنيته را نقد يا تصحيح مي‌كند. در واقع با شكل‌گيري رسانه‌هاي جديد و تحول در رسانه‌هاي سنتي، برخي از ويژگي‌هاي دوران مدرن همچون علم‌گروي، عقل‌گروي، وحدت‌گرايي، يكسان‌سازي فرهنگ‌ها و... نقد شد و دوران پسامدرن با پذيرش چارچوب دوران مدرن، با رويكرد انتقادي و تصحيح ويژگي‌هاي اين دوران، عناصر ديگري را وارد عرصه زندگي مردم كرد. عناصري كه عبارت‌اند از: نقد علم‌گرايي افراطي، نقد عقل‌گرايي افراطي، يكسان‌گريزي و تكثرگرايي، شالوده‌شكني و مخالفت با هر نوع تفسير و روايت كلان از عالم، ايدئولوژي‌گريزي و... .
رسانه‌ها با كاستن فاصله جوامع و توده مردم، جهان را به شهري تبديل كرده‌اند كه اهالي آن دغدغه‌ها، پرسش‌ها، علايق، تنفرها و ويژگي‌هاي مشترك يافته‌اند و درباره اختلافات، فاصله‌ها و تمايز‌ها با يكديگر گفت‌وگو كرده و انديشه‌هاي يكديگر را واكاوي مي‌كنند. رسانه‌ها با هجوم اطلاعاتي انسان‌ها را از آگاهي، فربه كرده‌اند و موجب شده‌اند كه دسترسي به اطلاعات در هر زمينه‌اي ساده و آسان باشد. به اين دليل پاره‌اي از منتقدان رسانه‌ها، يادآور شده‌اند كه از جمله آسيب‌هاي رسانه، ايجاد تزلزل فكري و اعتقادي، نسبيت‌انديشي درباره حقيقت، و الهي و سرگشتگي معرفتي و نيهيليسم و بي‌معنايي است، زيرا مخاطبان رسانه‌ها با هزاران كانال ارتباط فكري مواجه هستند كه هر يك تفسير و تبييني متفاوت و جداگانه از عالم و از رخدادها ارائه مي‌دهند و گاه اين تفسيرها درباره يك پديده متناقض هستند. از نتايج روان‌شناختي آن عبارتي است كه به صورت گفته و ناگفته مخاطبان بيان مي‌كنند:‌ «من نمي‌دانم كه حقيقت چيست و كدام تفسير درست است.» به اين ترتيب، يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي دنياي پست‌مدرن شكل مي‌گيرد كه همان مخالفت با هر تفسير كلان و كلي از عالم است. زيرا انسان‌ها اين‌قدر در معرض تفسيرهاي گوناگون، متناقض و گاه موازي درباره جهان، هستي و انسان هستند كه نمي‌توانند تفسير يگانه‌اي از آنها را بپذيرند. به اين ترتيب، تفسيرهاي منطقه‌اي، بومي و خرده‌فرهنگ‌ها، نتيجه منطقي اين دوران شده است.
به تعبير ليوتار در دوره مدرنيته كوشش و هزينه فراواني شد تا بتوانند جوامع را به سوي وحدت، كل‌گرايي و همگوني سوق دهند و در برابر انديشمندان پسامدرن از آنچه كه پدران علمي‌شان بيان كرده‌اند، استغفار كرده و توصيه مي‌كنند كه هر جامعه‌اي به قرائت و خوانش خود از زندگي وفادار باشد. در عصر روشنگري توصيه مي‌شد كه همه جوامع بايد به سمت عقلانيت به معناي عقل خودبنياد گرايش يابند، عقلي كه مبتني بر مصالح، مفاسد و كاركرد است و همه جوامع و تمدن‌ها تفسير يگانه و واحدي از آن ارائه مي‌دهند، اما در دوره پست‌مدرنيته اين تلقي از عقلانيت نادرست شمرده مي‌شود و توصيه مي‌شود كه بايد عقل را در هر جامعه و فرهنگي با تكيه بر سنت فرهنگي و تاريخي همان جامعه بازخواني و تفسير كرد و بر خلاف دوران مدرنيته، از عقلانيت معنا و قرائت واحدي ارائه نمي‌شود و با توجه به هر فرهنگي، معناي آن متفاوت است. در اين دوره تلاش مي‌شود كه با اسطوره، نماد، يا پيچيدگي صوري، معنايي از جهان فهميده شود و به اغتشاش پوچ يا بي‌معني زندگي معاصر، با نوعي بي‌اعتنايي كرخت يا سبك‌سرانه و سطحي‌نگري توجه شود. (كادن، 1380: 342)
امروزه با وجود كاركردهايي كه رسانه‌ها دارند، نمي‌توان از تأثيرات آسيب‌شناسانه آن بر توده مردم، به ويژه كودكان و نوجوانان غافل ماند. همچنين نمي‌توان از اين تأثيرات در ترويج خشونت و شهوت و آنچه كه از آن به هجوم اطلاعات غير ضروري تعبير مي‌كنند، غفلت ورزيد. گسست ميان نسل‌ها و تأثيري كه بر كاركرد خانواده، مناسبات انسان‌ها و نقش‌هايي كه نسبت به هم دارند، از جمله اين آسيب‌ها است. چنانكه، بعضي از انديشمندان وفادار به جوامع باز و سكولار همچون كارل پوپر كه جامعه آمريكا را آزاد‌ترين جامعه مي‌داند، در آخرين مصاحبه خويش درباره چند مسئله اظهار ناراحتي مي‌كند كه از جمله آنها كاركرد منفي‌ و تأثيرات نادرستي است كه رسانه‌ها در تربيت كودكان و نوجوانان از خود به جاي مي‌گذارند. وي معتقد است امروزه كودكان از تلويزيون ياد مي‌گيرند كه خشونت را نسبت به هم‌سالان خود اعمال كنند و‌ اگر در گذشته به ندرت و به طور استثنا اين امر را در خيابان و عالم واقعي مي‌ديدند، امروزه وسايل بصري، روزانه تصاويري از اين دست را به آنها مي‌آموزند. (پوپر، 1378: 102 ـ 106)
در گذشته حوزه ارتباطات و استفاده از رسانه‌ها بسيار محدود و وابسته به مجموعه اندكي بود، اما امروزه رسانه‌ها در تغذيه و جهت‌دهي فكري مردم به قدري قوي هستند كه به تعبير ادوارد سعيد، رسانه‌هاي نظام سلطه غرب مي‌توانند تباني كنند تا براي مثال ميان مفهوم مسلمان و عرب با تروريسم و خشونت، در ذهن مردم جهان، توافق و هم‌خواني ايجاد كنند و نوعي برانگيختگي عاطفي از جهان اسلام به وجود آورند، به طوري كه مردم جهان متقاعد شوند كه مسلمانان بحران‌آفرين هستند، هرچند از ديدگاه مسلمانان، رسانه‌ها اسلامي را به تصوير مي‌كشند كه با اسلام واقعي بسيار متفاوت است. (سعيد، 1379: 13 ـ 15)
ژان بودريار، بر خلاف افرادي همچون مك‌لوهان كه نگرش خوش‌بينانه به رسانه‌ها دارند، معتقد است با پيشرفت رسانه‌ها حجم بيشتري از اطلاعات دقيق در دسترس مردمان قرار نمي‌گيرد. وي بر اين باور است كه در دنياي ما، هر چه رسانه‌هاي ارتباطي بيشتر پيشرفت كرده و حجم اطلاعات بيشتر شود، معناي كمتري به دست آمده است. او از دروغ‌گويي و خشونت نابخردانه رسانه‌هاي همگاني انتقاد كرد و نوشت كه اين رسانه‌ها توده‌ها را بمباران مي‌كنند و آنان نيز با رضايت كامل از اين كنش و نتيجه منطقي‌اش يعني از ميان رفتن توان ذهني و خلاقيت، هويت رسانه‌ها را پذيرفته‌اند. او اين حكم مشهور مك لوهان را كه «رسانه پيام است» نماد از خود بيگانگي در جامعه تكنيكي دانست و معتقد بود كه او بي‌توجه به كاركردهاي منفي رسانه‌ها، به گونه‌اي شيفته‌وار آنها را ستايش كرده است و اين امر كه در عصر ما رسانه پيام شده است، به هيچ وجه داراي جنبه مثبت نيست. (احمدي، 1384: 465)
همچنين از ديگر كساني كه رسانه‌ها و فرهنگ جديد را نقد مي‌كنند، تئودور آدورنو است. وي كه از فرهنگ جديد به صنعت فرهنگي تعبير مي‌كند، به نهادينه‌سازي پاره‌اي از امور با ابزارهاي رسانه‌‌اي از جمله هنر انتقاد مي‌كند و معتقد است كه رسانه‌ها با به كارگيري ابزاري هنرها، انتخاب‌هاي مردم را كنترل و محدود مي‌كنند، به طوري كه با تبليغ و تكرار، برانگيختگي احساس و عواطف مردم، اميال و ذائقه آنها را تغيير يا جهت مي‌دهد و مردم ناخودآگاه باور مي‌كنند يك پديده خاص بهتر از موارد همگون ديگر است. (راود راد، 1382: 57)