دلتنگي نويسنده: شكوفه غلامي در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

دلتنگي نويسنده: شكوفه غلامي

اين داستان واقعي بوده فقط اندكي تخيل در آن به‌كار رفته است و تمام كليپ‌هاي ارجاع‌شده متن در فضاي مجازي موجود مي‌باشد.

شخصيت‌ها:
فاطمه (دختر هفت ساله شهيد مدافع حرم حامد بافنده)
مادرفاطمه
مادربزرگ فاطمه
سردار سليماني
نازيلا، دوست فاطمه

روز. حياط. بيروني
- فاطمه و نازيلا در پاركينگ بازي مي‌كنند. صداي چرخ‌هاي دوچرخه مي‌آيد و صداي خنده بچه‌ها كه در زنگ دوچرخه آميخته مي‌شود، صداي ميوه‌فروش از دور مي‌آيد -
فاطمه: بيا با هم مسابقه بديم.
نازيلا: باشه از اينجا تا در پاركينگ ولي اين دفعه من ميشمارم 5-2-1
- فاطمه حركت مي‌كند صداي چرخ... -
نازيلا مي‌خندد: من كه نگفتم 3
فاطمه: خيلي بي‌مزه بود؟ (مكث) نكنه مي‌ترسي ببازي مثل هميشه!
نازيلا: الان بهت نشون ميدم؛ آماده‌اي 1_2_3
- صداي چرخ‌ها صداي نفس‌زدن -
فاطمه: برو برو برفي‌جوني ... برو پرواز كن دوچرخه من ... برو ...هوراااااااااا هووووورااااا
من بردمو من بردم چلوكبابو من خوردم!
نازيلا: (با دلخوري) هيچم نبردي دوچرخه‌ات برد.
فاطمه: هميشه جر مي‌زني! دوچرخه خودش راه نمي‌ره من ركاب زدم پس من بردم.
نازيلا: اگه راست مي‌گي بيا دوچرخه‌ها عوض.
فاطمه: اِهِكي خيلي زرنگي، دوچرخه‌مو بدم مثل دوچرخه خودت خرابش كني؟
نازيلا: كي گفته خرابش كردم؟خب نده حسود!
فاطمه: خودتي! من كه همه عروسكامو دادم بهت بازي كني اينو دوس ندارم بدم اخه باباجونم واسم خريده!
نازيلا: (اداي فاطمه را در مي‌آورد) بابام ... بابام ... بابات اگه دوست داشت ولت نمي‌‌كرد تنها بموني!
فاطمه: (با غيض) دلت كتك مي‌خواد دختره زشت (دوچرخه را پرت ميكند و صداي گام‌ها) الان حاليت مي‌كنم ...بابام منو ول نكرده!
نازيلا: اي موهام؛ ولم كن ديوونه!
فاطمه: خيلي دوستم داشت
- نازيلا خود را آزاد مي‌كند و مي‌دود -
نازيلا: (نفس‌زنان همينطور كه دور مي‌شود) حقت قورباغه هم‌قدته! هيچ وقت دوست نداشت واسه همين رفت
فاطمه: (بغضش مي‌تركد به دوچرخه نازيلا لگد مي‌زند) دوسم داشت خيلي خيلي خيلي دوسم داشت
- مي‌نشيند و گريه مي‌كند و دوان دوان مي‌رود و دم خانه مي‌رسد و محكم در مي‌زند-
مادر: زمين خوردي؟
فاطمه: (گريه‌كنان) راست مي‌گن كه باباجون دوسم نداشته؟
مادر: بابا حامد عاشقت بود؛ نازيلا از روي عصبانيت حرف زد.
فاطمه: چرا ولمون كرد رفت سوريه؟
مادر: بگو ببينم اگه كسي همين نازيلا رو كه باهاش دعوات شد رو اذيت كنه تو چي نمي‌ري كمكش؟
فاطمه: ميرم.
مادر: بابا حامد رفت اونجا با آدم بدا بجنگه تا هيچ دختر كوچولويي اذيت نشه اگه بابا نمي‌‌رفت شايد اونا مي‌اومدن اينجا ما رو اذيت مي‌كردن؛ بابا رفت سوريه بجنگه كه ديگه اونا نيان.
فاطمه: (با گريه) نمي‌‌تونست مواظب خودش باشه شهيد نشه! نگفت ما تنها مي‌شيم دلمون تنگ ميشه!
مادر: (دخترش را بغل مي‌كند با بغض) اون حواسش به ما هست دختر قشنگم. (بغضش را مي‌خورد) برات دسر درست كردم هموني كه دوست داري.
فاطمه: نه نميخوام بابام خوشمزه‌تر درست مي‌كرد، همش باهام بازي مي‌كرد من بابامو مي‌خوام!
مادر: مي‌خواي فيلم بابا رو بذارم برات(كليپ 1)
روزـ بيمارستان ـ خارجي
- صداي بلندگو بيمارستان؛ صداي گريه فاطمه -
فاطمه: (جيغ مي‌زند) من مي‌خوام برم خونمون!
مادر: الان ميان آنژيو رو ازدستت درميارن عزيز دلم!
فاطمه: (با گريه) همين الان درش بيار!
مادر: نكن مادر رگ دست تو پاره مي‌كني!
- پرستار مي‌آيد-
پرستار: سرم اين خانم خوشگله هم تموم شده دست‌تو تكون ندي درد نداره.
- فاطمه همچنان گريه مي‌كند -
مادر: تموم شد عزيز دلم (رو به پرستار) خانم پرستار كي مرخص مي‌شه؟
پرستار: اجازه بدين دكتر معاينه‌اش كنه ايشالا مشكلي نبود مي‌تونه بره.
- مادربزرگ فاطمه وارد اتاق مي‌شود همچنان گريه مي‌كند -
مادربزرگ: دختر نازم چطوره؟ ببين مامان‌بزرگ چي آورده (صداي خش‌خش نايلون) عروسك خرسي هموني كه دوست داشتي نمي‌توني غذاي بيمارستانو بخوري صبحونه آوردم.
فاطمه: (لج مي‌كند) نمي‌‌خوام ...
مادربزرگ: خوراكي آوردم واسه دخترم (صداي نايلون خوراكي)
مادر: ما اگه شما رو نداشتيم چي‌كار مي‌كرديم مادرجون.
مادربزرگ: (فاطمه را مي‌بوسد كنار تخت مي‌نشيند) چرا دختر نازمو آوردن اينجا؟
مادر: بچه‌ها بايد به حرف ماماناشون گوش كنن، اگه برن زير بارون دوچرخه‌سواري معلومه مريض مي‌شن.
فاطمه: زياد خيس نشدم همش يه ذره بود!
مادربزرگ: الهي قربونت برم!
مادر: (چاي مي‌ريزد) واست غذا آوردم مادر.
مادر: اگه بدوني چقد به اين چايي احتياج داشتم!
مادربزرگ: امروز سركار نرو؟
مادر: مرخصي گرفتم اگه مجبور نبودم مزاحمتون نمي‌‌شدم.
مادربزرگ: شما رحمتين، واسه خودت ميگم از 2صبح اينجايي چشات قرمزه.
- تلويزيون روشن است و سردار سليماني را نشان مي‌دهد(*2) -
مادربزرگ: سردار سليمانيه صدا رو يكم بيشتر كن؟
فاطمه: كيه؟
مادر: فرمانده بابا تو سوريه است.
فاطمه: يعني دوست بابا جونه؟چرا اين‌جوري حرف مي‌زنه؟
مادر: داره احوال‌پرسي مي‌كنه با بچه‌هاي شهدا و ميگه پدرشون در راه خدا شهيد شده.
فاطمه: مي‌خوام بياد خونمون.
مادر: آخه اينجا نيست مثل بابايي خيلي دوره دوره.
فاطمه: مي‌خوام با من حرف بزنه ..
روزـ منزل ـ داخلي
- براي خانواده فاطمه مهمان آمده و دارند بساط شام را مي‌چينند -
دايي: آبجي قاشق و چنگال كمه.
مادر: تو كابينت روبروييه.
مادربزرگ: دخترم يه ديس ديگه برنج بكش سر سفره كم نياد، فاطمه رو ببين چه جور دور سفره مي‌دوئه و پذيرايي مي‌كنه.
مادر: رفتيم ديدار سردار بچه‌ام زمين تا آسمون فرق كرده ...
مادربزرگ: انقد كه اين بچه وابسته پدرش بود خدايش هم حامد خيلي كمكت مي‌كرد.
مادر: شما كه غريبه نيستين حس ميكنم اينم كمك حامده
فاطمه: مامان‌جون ديگه چي ببرم سرسفره؟
مامان بزرگ: هيچي قربون اون قد و بالات، برو بشين.
دايي: فاطمه خانم شنيديم معروف شدي؟ يه امضا بده به داييت جاي دوري نميرها!
فاطمه: ميدوني به حاج‌قاسم چي گفتم؟
دايي: مگه غيراز گريه حرفم زدي؟
فاطمه: پس چي! انقد حرف زدم بهم گفت جيرجيرك دو دقيقه صبر كن بذار منم حرف بزنم.
دايي: (به شوخي) تازه حاجي متوجه شد صداي تو از وزوز داعشيا بدتره.
مادربزرگ: تو داييشي اين چه حرفيه به اين بچه مي‌زني!
دايي: از لحظه‌ايي كه اومديم صدبار تعريف كرده ما رو كه فراري داده، (با خنده) احتماًلا حاجي زود از مراسم پانشد بره!
مادر: چاره چيه حلال‌زاده به داييش مي‌ره.
فاطمه: خيلي باهام مهربون بود، حس كردم واقعني بابا دارم، بهش گفتم ما ديگه تو خونمون مرد نداريم ما ديگه تنهاي تنها شديم. گفتش دختر گلم بايد هواي مامانو داشته باشي به حرفاش گوش بدي اگه دختر خوبي باشي زود زود بهت زنگ ميزنم منم منتظر زنگشم ...
روز ـ منزل ـ داخلي
- صداي زنگ تلفن، صداي دويدن فاطمه -
فاطمه: من جواب مي‌دم ...الو حاجي {پكر مي‌شود} مامان‌بزرگ تازه زنگ زدي كه!
- صداي قدم‌هاي مادر -
مادر: فاطمه؟ بله مامان جان!
مادر: الو سلام حالتون چطوره؟ كنار تلفن نشسته (مكث) آره منتظر تماس حاج‌قاسمه، دو ماه ميشه زنگ نزده، هرچي بهش مي‌گم حاجي ايران نيست شايد سرش شلوغه گوشش بدهكار نيست،{سكوت} نه مامان جان خسته‌ام باشه برا يه شب ديگه ... نه ... خدانگهدار
مادر: فاطمه خانم هيچ‌كار خوبي نكردي!
فاطمه: شايد حاجي پشت خطتون بياد{افسرده}مگه نمي‌‌دونه دلم واسش تنگ شده هروقت مي‌بينمش يا حرف مي‌زنم ناراحتيم مي‌ره.
- زنگ تلفن و مكالمه سردار و فاطمه .كليپ3 -
روز ـ گلزار شهدا ـ خارجي
- سر مزار حاج‌قاسم صداي آميخته مداحي و قرآن؛ صداي قدم‌ها فاطمه و مادرش -
مادر بغض‌آلود: همين‌جاست عزيزم ديگه هروقت دلت تنگ شدي مي‌تونيم بياييم اينجا ديدنش. زيرلب فاتحه مي‌خواند.
- (كليپ 4) -

كليپ‌هاي ارجاع‌شده در متن:
1-كليپ: مداحي شهيد حامد بافنده توي سوريه
2-كليپ: صحبت سردار به زبان عربي با فرزندان شهدا (سلام عليكم محمدعلي، ابوالفضل، علي كيف سعدكم، احوالكم ...)
3-كليپ: مكالمه تلفني سردار سليماني با فاطمه (سردار سليماني: فاطمه سلام خوشگل من چطوري؟من شماره‌تو گم كرده بودم خيلي وقت نتونستم تماس بگيرم، عزيزمي قربونت برم من انتقام بابا تو گرفتم ...)
4_كليپ: فاطمه و مادرش سر مزار سردار هستند (فاطمه بغض‌آلود مي‌گويد به سردار: من قول مي‌دم انتقامتو بگيرم قول مي‌دم قول مي‌دم مجاهدشم ... قول مي‌دم راهتو ادامه بدم.)