// نشریه / سياحت غرب 13

مسأله کارگران جدید در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

مسأله کارگران جدید

امروزه جمعیت شهرى کره زمین در حدود نیمى از انسان ها را شامل مى شود. به جز یک درصد آمارى بى اهمیت، حداقل سه بیلیون نفر انسان به همراه روستائیان کشاورز، نیم دیگر این جمعیت را تشکیل مى دهند. اطلاعات آمارى مربوط به این جمعیت به ما اجازه مى دهد، میان آنچه طبقه متوسط و آنچه طبقات پایین مى نامیم، تمایز قائل شویم.
در مرحله جارى تکامل سرمایه دارى، طبقات مسلط که شامل مالکان رسمى ابزارهاى عمده تولید و مدیران ارشد مى شوند، با ورود به بازى نمایندگىِ تنها بخش بسیار کوچکى از جمعیت جهانى، با یکدیگر متحد مى شوند. این طبقات با وجود آن که تنها بخش کوچکى از جمعیت جهانى هستند، سهم بسیار بالایى از «درآمدهاى جارى» جوامعشان را در اختیار دارند. به این طبقه، طبقات متوسط را در اصطلاح مفهومى گذشته آن (افراد داراى مشاغل آزاد، مالکان شرکت ها و مؤسسات کوچک، مدیران میانى و به طور کلى کسانى که لزوما از حیث موقعیت اقتصادى در حال افول نیستند)، اضافه مى کنیم. پس از آن، توده هاى عظیم کارگران در قسمت هاى پیشرفته تولیدى قرار دارند که شامل کلیه کارگران حقوق بگیرى مى شوند که اکنون بیش از 54 جمعیت شهرى مراکز توسعه یافته را تشکیل مى دهند. این جمعیت عظیم کارگرى، خود حداقل به دو دسته تقسیم شده است. مرز بین این دو دسته، هم براى یک ناظر بیرونى و هم براى کسانى که فعالانه و آگاهانه در میان آن ها زندگى کرده اند، قابل رؤیت است.
دسته اى از این کارگران، افرادى هستند که ما مى توانیم آن ها را در زمره «طبقات پایین با ثبات» دسته بندى کنیم، به این معنا که این دسته از کارگران، به طور نسبى داراى امنیت شغلى هستند و جاى بسى خوشبختى است که توانایى هاى حرفه اى آن ها قدرت چانه زنى با کارفرمایان را به آنان مى دهد. از این رو غالبا سازماندهى شده و حداقل در بعضى از کشورها داراى اتحادیه اى قدرتمند کارگرى هستند. در تمام موارد، این توده انبوه کارگرى مسؤولیت سیاسى هم 00برعهده دارد که قابلیت چانه زنى آن را افزایش مى دهد.
دسته دوم این کارگران، «طبقات پایین متزلزل» را تشکیل مى دهند که به خاطر قابلیت هاى پایین آن ها در چانه زنى با کارفرمایان، در معرض بیکار شدن قرار دارند. ضعف سطوح مهارتى این کارگران، منجر به کاهش شأن و اعتبار اجتماعى آن ها مى شود و با آن ها به مثابه افراد روستایى شهرى نشده برخورد مى شود و در معرض انواع تبعیض هاى ناشى از جنسیت و قومیت قرار مى گیرند و در نهایت مانند بیکاران و فقرا در بخش هاى غیررسمى فعالیت اقتصادى قرار مى گیرند. از آن جا که این کارگران نیز کاملاً در منطق عمومى سرمایه دارى ـ که خواهان انباشت سرمایه است ـ ادغام شده اند، ما ترجیح مى دهیم آن ها را به جاى این که «طبقات منزوى» یا «طبقات نامنسجم» بنامیم، به عنوان «طبقات پایین متزلزل» دسته بندى کنیم.
نگاهى به ترکیب طبقات شهرى پایین در نیم قرن گذشته ـ بعد از جنگ جهانى دوم ـ نشان مى دهد، ابعادى که در گذشته ساختار طبقات پایین را ترسیم مى کردند، از آنچه امروز این طبقه را مشخص مى کند، بسیار متفاوت بودند.
برخلاف امروزه که 32 جمعیت جهان سوم شهرى شده اند، در آن زمان، جمعیت شهرى جهان سوم از نصف کل جمعیت فراتر نرفته بود (در حدود یک بیلیون نفر) و کلان شهرهایى که امروزه عملاً در تمام کشورهاى جنوب مى بینیم، هنوز به وجود نیامده بودند و تنها در برخى کشورهاى چین، هند و آمریکاى لاتین به نحو چشمگیرى وجود داشتند. در کشورهاى مرکز (توسعه یافته) طبقات پایین از موقعیت استثنایى که در طول دوره پس از جنگ ایجاد شده بود، سود بردند. این موقعیت استثنایى بر یک توافق تاریخى بنا شد که به وسیله طبقات کارگرى بر سرمایه دارى تأثیر گذاشت. این مصالحه به اکثریت کارگران اجازه داد تا در اشکال سازمان هاى کارگرى تثبیت شوند، آنچه که در ادامه، به نظام کارخانه اى «فوردیسم» معروف شد.
در کشورهاى پیرامون، با این که طبقات پایین متزلزل همواره از طبقات مشابه خود در کشورهاى مرکز بزرگ تر بودند، با این حال نسبت آن ها از نیمى از جمعیت طبقات شهرى پایین فراتر نرفت. [امروزه بر عکس، بیش از 70% جمعیت را تشکیل مى دهند]. نیمه دیگر این جمعیت، هنوز بخشى شامل حقوق بگیران ثابت در قالب هاى اقتصاد استعمارى جدید و جامعه جدید مى شوند و بخشى دیگر در شکل هاى قدیمى صنایع دستى فعالیت مى کنند.
مى توان مهم ترین دگرگونى اجتماعى که نیمه دوم قرن بیستم را برجسته مى کند، در یک بحث آمارى خلاصه کرد:
در طول نیمه دوم قرن بیستم، نسبت طبقات پایین متزلزل از کمتر از 41 به بیش از21 جمعیت شهرى جهانى افزایش یافت و این پدیده «فقیرسازى»، در مقیاس مهمى در خود مراکز توسعه یافته مجددا ظاهر شده بود. این جمعیت شهرى بى ثبات در طول نیم قرن، از کمتر از 41 یک بیلیون نفر به بیش از یک بیلیون و نیم نفر افزایش یافته بود. نمودار چنین نرخ رشدى، آن هایى که توسعه اقتصادى، رشد جمعیت یا فرایند شهرى شدن را به خودى خود برجسته مى کنند، پشت سر مى گذارد.
اصطلاح بهترى به جز «توسعه فقر» براى نامگذارى تمایل تکاملى که در طول نیمه دوم قرن بیستم جریان داشت، وجود ندارد. با این همه، این واقعیت (فقیرسازى) به خودى خود تشخیص داده مى شود و در گفتمان مسلط جدید مجددا تأیید مى شود. «کاهش فقر» نیز موضوعى تکرارى در میان دیگر امورى است که سیاست هاى دولتى ادعاى تحقق آن را مى کنند. بنابراین فقر به عنوان یک مسأله، صرفا در قالب یک واقعیت اندازه گیرى شده تجربى یا بسیار ساده انگارانه به وسیله توزیع درآمد (خطوط فقر) یا به روشى کمتر ناشیانه به وسیله شاخص هاى ترکیبى مطرح شده است، (شاخص هاى ترکیبى مانند شاخص هاى توسعه انسانى که به وسیله برنامه توسعه سازمان ملل پیشنهاد مى شود) بدون آن که حتى اندکى به مکانیسم ها (سازوکارها) و ابزارهاى منطقى که باعث تولید و ایجاد فقر مى شوند، پرداخته شود.
تحلیل ما از این واقعیت هاى مشابه فراتر مى رود، چرا که این تحلیل، عینا به ما اجازه مى دهد تا تبیین روند تکامل این پدیده (فقیرسازى) را آغاز کنیم.
طبقات متوسط، طبقات پایین باثبات و طبقات پایین متزلزل، همگى در چنین نظام تولید اجتماعى ادغام شده اند و تماما کارکردهاى متمایزى در داخل آن جامعه برعهده دارند. با این حال، بعضى از این طبقات از مزایاى رفاهى چنین نظامى محروم شده اند. این طبقاتِ محروم از رفاه، بخش زیادى از این نظام را تشکیل مى دهند، در حالى که نادیده گرفتن ساختارى آن ها به معناى عدم ادغام کارکردى آن ها در نظام سرمایه دارى جدید نیست.
امروزه «فقیرسازى یا توسعه فقر» پدیده جدیدى نیست و به هیچ وجه قابل تقلیل به «فقدان درآمد کافى براى ادامه حیات» نیست. این پدیده، در واقع نوسازى فقر و بدبختى است که بر تمام ابعاد زندگى اجتماعى، اثرات ویرانگرى به جاى مى گذارد.
در طول عصر طلایى ـ در خلال سال هاى 1975-1945 ـ مهاجرانى که از گوشه و کنار کشورهاى صنعتى به مراکز شهرى مى آمدند و تمایل داشتند که به عنوان کارگران کارخانه استخدام شوند، به خوبى در طبقات پایین با ثبات ادغام شدند.
اکنون فرزندان آن دسته از مهاجرانى که اخیرا به آرزوى خود رسیده اند، در حواشى نظام اصلى تولید سرمایه دارى مستقر شده اند و به دنبال ایجاد موقعیت هاى مساعدى براى جایگزینى آگاهى طبقاتى به عنوان عامل همبستگى هاى منطقه اى هستند. در این میان، زنان بیشتر از مردان به خاطر بى ثباتى اقتصادى که منجر به وخامت اوضاع اجتماعى و مادى آن ها شده است، قربانى شده اند. بدون شک جنبش هاى فمنیستى در طول سال ها به پیشرفت هاى مهمى در تغییر دیدگاه هاى نظرى و رفتارهاى عملى که در حوزه سیاسى، اجتماعى و اقتصادى با زنان صورت مى گیرد، نائل شده اند، اما از مزایاى چنین پیشرفت هایى، مطمئنا نه زنان طبقات فقیر پایین، بلکه تقریبا به طور انحصارى، زنان طبقه متوسط بهره مند مى شوند.
بنابراین اعتبار و مشروعیت دموکراسى، به خاطر ناتوانى اش در مهار و کنترل تباهى رو به رشد وضعیت طبقات پایین به زیر سؤال رفته است.
فقیرسازى یا توسعه فقر پدیده اى است که از دو قطبى شدن در مقیاس جهانى تفکیک ناپذیر است ـ میراث ناشى از توسعه زندگى واقعا سرمایه دارى ـ به همین دلیل نیز ما باید آن را ذاتا پدیده اى امپریالیستى و خطرناک بدانیم.
فقیرسازى در میان طبقات شهرى پایین، به صورت تنگاتنگى با برنامه هاى مختلف توسعه که کشاورزان جهان سوم را قربانى مى کند، پیوند خورده است. اطاعت این جوامع از تقاضاهاى بازار براى توسعه هر چه بیشتر سرمایه دارى، از اشکال جدید دو قطبى شدن اجتماعى حمایت مى کند. توسعه بازار نیز به طور فزاینده اى سهم کشاورزان را در دسترسى سودمند از زمین کاهش مى دهد و کشاورزانى که بنیه مالى شان تحلیل رفته است یا زمین هاى کشاورزى خود را از دست دادند، به حلبى آبادها مهاجرت مى کنند. در این جا نرخ مهاجرت به این حلبى آبادها حتى از نرخ رشد جمعیت بیشتر است.
تا این جا تمامى این تحولات [ناشى از توسعه سرمایه دارى] بدتر شدن اوضاع جهانى را (مادامى که اصول لیبرالیستى قابل مناقشه نباشند)، نشان مى دهند. طبیعى است وقتى که این اصول غیرقابل خدشه تلقى شوند، هیچ خط مشى اصلاحى در ساختار لیبرالى، نمى تواند گسترش عوارض منفى آن را کنترل کند.
اخیرا جنبش هایى در منازعات اجتماعى درگیر شده اند که هدفشان تلاش براى ایجاد «جهانى دیگر» و جستجو براى یک «جهانى سازى بدیل» است که به تنهایى قادر خواهد بود که پیشرفت هاى اجتماعى مهمى را ایجاد کند. براى درافکندن یک گفت وگوى تئوریک اصیل در این راستا، در ابتدا این جنبش ها باید خود را از حصارهاى ویروس لیبرالى آزاد کنند. این جنبش ها در طول سال ها از این بیمارى نجات پیدا نکرده اند. جنبش هاى اجتماعى که حتى در بهترین گستره مفهومى آن در قید و بند حصارهاى تفکرات رسمى محبوس باقى خواهند ماند و زندانى پیشنهادات اصلاحى بیهوده خود خواهند شد. جنبش هایى که همواره با لفّاظىِ «نگرانى در باب کاهش فقر» تغذیه فکرى شده اند.
براى گشودن این گونه مباحثات، باید تحلیلى که اجمالاً در بالا شرح داده شد، در سطح جامعه عرضه گردد. به این دلیل که این بحث، دوباره حلقه ارتباطى میان «انباشت سرمایه» در یک طرف و «توسعه فقر اجتماعى» را در طرف دیگر مطرح مى کند. صد و پنجاه سال پیش نیز کارل مارکس آلمانى، تحلیل ابتکارى و جدیدى از سازوکارهاى پنهان این حلقه ارتباطى ارائه کرد که از آن زمان تا کنون، هیچ گاه در مقیاس جهانى مورد توجه قرار نگرفته است.
منبع: Review of the Month / 2003