// نشریه / سياحت غرب 15

آغازى بر تغییرات در یادداشت های شما ذخیره شد. توجه داشته باشید که یادداشت ها موقت بوده وبعداز خروج شما حذف خواهد شد.

آغازى بر تغییرات

آنتونى زبروسکى1


چکیده:
زندگى بشر امروز بر این فلسفه مبتنى است که این جهان براى او خلق شده است و فرمانروایى مطلق و نامحدود بر آن جزو سرنوشت آدمى است، اما آیا با چنین فلسفه خودخواهانه اى مى توان به حیات بشرى ادامه داد؟ آیا طبیعت تحمل این نوع برخورد انسانها را براى همیشه خواهد داشت؟ آیا وقت آن نرسیده است که براى اصلاح این وضعیت از سوى جوامع بشرى اقدامى صورت گیرد؟




هر روز با این خبر که جهان به انتهاى خود نزدیک مى شود بمباران مى شویم. اعم از این که موضوع خبر سیاسى یا مربوط به محیط زیست و یا درباره بلایاى طبیعى باشد. مى شنویم که به نبرد نهایى (آرماگدون)2 نزدیک تر شده ایم. همه در حالصحبت درباره این نبرد نهایى هستند. موضوع امروز که در باب تردید و دودلى مان بر کارهاى خودمان است، بسیار تأسف برانگیز است.
فلسفه وجودیمان هر روز تکرار مى شود؛ فلسفه اى که اگر یک بار فاش شود ساده و آشکار به نظر مى رسد. اساس تمدنمان بر پایه این فلسفه است که مى گوید: «این جهان براى بنى بشر خلق شده است و فرمانروایى مطلق بر آن جزو سرنوشت آدمى است.»
فرهنگ ما که فرهنگ 99% مردم جهان است، بر پایه این فلسفه بنا شده است. مردم چنان با این فلسفه زندگى مى کنند که انگار حقیقت محض است و حقى در زندگیشان محسوب مى شود. اگر به یک بانکدار یا یک دامدار بگویید چنین حقیقتى براى جهان مضر است، محترمانه به خارج از محل کار و زندگیشان هدایتتان مى کنند و گوش شنیدن چنین مزخرفاتى! را ندارند. جنگل هاى بیشترى را تخریب مى کنند و مزارع بیشترى مى سازند، موانع بیشترى درست مى کنند و مالیات هاى بیشترى وضع مى کنند.
به طور طبیعى چرا کسى نباید فرمانروایى مطلق را دوست داشته باشد؟ به نظر مى رسد که بر محیط زیست خود کنترل کاملى داریم، البته به جز زمین لرزه ها و سیل ها. مى توانیم پیام هایمان را به سرعت نور بفرستیم و در غرفه هاى بارنز و نوبل مذهب را خریدارى کنیم. در چند ساعت به آن سوى کره زمین پرواز مى کنیم. نیروى درونى انسان ها بى حد و مرز است. از هر خدایى که تا کنون وجود داشته است تواناتریم. تنها آنچه را که آدمى نمى تواند ببیند این است که ما همانند خدایان قدرت جادویى نداریم، براى چرخاندن عصاى سحرآمیزمان به منابع زمین و قدرت زمین محتاجیم. عدم مسؤولیت پذیرى، نادانى و تکبر دست از دامن آدمى بر نمى کشد.
قصد دارم منظورم را با داستان کوتاهى برایتان واضح تر بیان کنم. این دانش انسان ها در مورد هواى متحرک نبود که باعث پرواز آدمیان شد؛ انسان ها با امیدى بسیار کم، وسایل عجیبى ساختند و از بالاى صخره ها رهایشان کردند تا پرواز کنند. بگذارید خودمان را جاى خلبانى تصور کنیم که به تازگى یکى از این وسایل پرواز را با شبیه سازى پرندگان ساخته است. همه چیز براى پرواز آماده است. در حالى که دیوانه وار پدال مى زنیم از لبه صخره مى پریم. پرواز شگفت آور است اینطور نیست؟ اما متوجه این موضوع نمى شویم که با سرعتى معادل سى و دو پا در ثانیه به سمت پایین مى رویم. به همان اندازه که مردم دوست دارند فکر کنند ما در حال پروازیم، در حال نقض قوانین حرکت هوا هستیم. در حالى که مى گوییم: «نه، ببین، بال هایم حرکت مى کنند، در هوا معلق هستم، در حال پروازم...» زمین نزدیک تر مى شود و به سرعت بیشترى پدال مى زنیم. این که چند نفر و با چه سرعت و نیرویى در حال پدال زدن مى باشند مهم نیست. هیچ وقت قادر به جلوگیرى از سقوط این وسیله پرنده نخواهیم بود، حتى اگر شش میلیارد نفر نیز پدال بزنند نخواهیم توانست وسیله را در هوا نگاه داریم. تقدیرمان این است که به زمین بازگشته و از وسیله پرنده پیاده شویم. ده هزار سال پیش بود که سوار وسیله پرنده مشابهى شدیم به عنوان اجتماعى که تمدن یافته است، بدون هیچ نظریه اى، و به کلى از وجود قوانینى که زندگى را اداره مى کنند بى خبر بودیم؛ این قوانین حتى براى ما اهمیتى نیز نداشتند، تنها به پرواز مى اندیشیدیم.
در ابتداى کار همه چیز عالى بود. مى توانستیم آزادیمان را در آسمان حس کنیم. آزادى از هر قانونى در زندگى. با همین آزادى بود که شگفتى هاى زندگى مدرن پا به عرصه ظهور گذاردند. شگفتى هایى مانند چراغ هاى چرخان دیسکوها و کامپیوترهاى کتابى. البته در این میان نباید علم، ریاضى و فوتبال را نیز فراموش کنیم.
در آن وسیله پرنده هیچ گاه به این موضوع فکر نکردیم که باید قوانین ایرودینامیک را رعایت کنیم، چون بالاخره در آسمان و در حال پرواز بودیم، این گونه نبود؟