عنوانفضائل اخلاقي امام حسن مجتبي(ع)
سيرهبي‌ترديد، اخلاق پسنديده و فضائل اخلاقي از جمله ويژگي‌هايي است كه از كمالات انساني محسوب مي‌شود. تمام اديان الهي، بشر را به تحصيل اخلاق پسنديده دعوت كرده‌اند و پروردگار متعال الگو و نمونه‌هاي آراسته به صفات پسنديده و فضائل انساني را نيز به بندگان خود معرفي نموده تا با اقتدا به ايشان و پيروي از آنان راه سعادت را انتخاب كنند و وجود مبارك پيامبر(ص) تجسم همان فضائل اخلاقي است. از همين رو، قرآن او را صاحب خلق عظيم معرفي مي‌كند و مي‌فرمايد (وَ اِنّكَ لَعَلي خُلُقِ عظيم)(1) بعد از رسول خدا(ص) خاندانش نمونه‌هاي بارز فضائل اخلاقي و عملي‌اند كه امام مجتبي(ع) يكي از پرورش يافتگان بي‌واسطه مكتب نبوت است، يكي از اوصاف پسنديده حضرت مجتبي(ع) خوف و خشيت از خداي متعال بود. قرآن كريم عالمان را اين چنين مي‌ستايد (اِنّما يَخشَي الله مِنْ عِبادِه العُلَماء)(2) وقتي انسان به اين مقام رفيع رسيد و خشيت الهي را پيدا كرد، ديگر از هيچ چيز نمي‌هراسد (وَ يخْشَونَهُ وَلا يَخْشَونَ اَحَداً اِلاّ الله)(3) آن گونه كه در مصادر نقل شده است، امام مجتبي(ع) از جمله كساني بود كه داراي اين منزلت بود و او تجسم خشيت الهي بود. سيره نويسان نقل كرده‌اند كه: ديده نشد كه آن حضرت لحظه‌اي از ذكر خداوند غافل باشد و هنگامي كه صحبت از بهشت و آتش به ميان مي‌آمد در آن حضرت اضطراب شديدي پيدا مي‌شد و مي‌گفت: از خدا بهشت را مسئلت مي‌كنم و از آتش به او پناه مي‌برم. و چون ياد مرگ مي‌نمود و هم چنين از قيامت و معاد ياد مي‌كرد، مي‌گريست و وقتي از حضور در پيشگاه خداي متعال سخن مي‌گفت، فرياد زده و گاه از حال مي‌رفت(4) نقل شده: هنگامي كه آن حضرت مي‌خواست وضو بسازد، بدنش لرزان و چهره‌اش زرد مي‌شد. از علت آن سؤال كردند، فرمود: سزاوار است هركس در برابر پروردگارش قرار مي‌گيرد منقلب شود و چون به درب مسجد مي‌رسيد، مي‌گفت: خدايا ميهمان تو بر درِ خانه توست، اي احسان كننده! گناه‌كاري نزد تو آمده، پس از زشتي‌هايي كه از او مي‌داني به خوبي درگذر، اي كريم.(5) چون حضرت به نماز مي‌ايستاد در اثر خوف از خدا، لرزه براندامش مي‌افتاد، و چون از نماز صبح فراغت مي‌يافت، تا طلوع خورشيد به غير از ذكر خدا تكلم نمي‌كرد.(6) هنگامي كه آن حضرت به حج مي‌رفت با پاي پياده مسافت را مي‌پيمود(7) و چه بسا با پاي برهنه راه مي‌رفت؛ و هر وقت ياد مرگ مي‌نمود گريه مي‌كرد؛ و وقتي ياد قبر مي‌كرد گريه مي‌نمود؛ و هنگامي كه ياد روز رستاخيز و زنده شدن مي‌نمود گريه مي‌كرد؛ و چون از گذشتن از صراط ياد مي‌نمود اشك مي‌ريخت؛ و وقتي ياد قرار گرفتن در برابر محكمه الهي مي‌نمود فريادي مي‌زد و از هوش مي رفت؛ و چون براي نماز مي‌ايستاد بدن مباركش در برابر پروردگارش مي‌لرزيد؛ و هنگامي كه ياد بهشت و دوزخ مي‌نمود مضطرب مي‌گشت و از خدا بهشت را مسئلت مي‌نموده و از آتش و دوزخ به او پناه مي‌برد.(8) از فائق نقل شده است كه امام مجتبي(ع) هنگامي كه از نماز صبح فارغ مي‌شد سخن نمي‌گفت تا آفتاب طالع شود، و اگر خواسته مي‌شد كه از آن مكان برخيزد ،باز سخن نمي‌گفت.(9) حضرت ابوالحسن الرضا(ع) از پدرانش نقل كرده است: هنگامي كه آخرين لحظات زندگي امام حسن مجتبي(ع) فرا رسيد، آن حضرت گريست. به او عرض شد: اي پسر رسول خدا! چرا گريه مي‌كني؟ با توجه به منزلت و قربي كه به رسول خدا(ص) داري، و با سخناني كه پيامبر(ص) درباره شما و فضل شما فرموده است و در حالي كه بيست مرتبه پياده به حج رفته‌ايد و سه مرتبه تمام اموال حتي كفش خود را در راه خدا انفاق فرموديد؟! امام مجتبي(ع): من براي دو چيز گريه مي‌كنم: خوف از روز قيامت؛ فراق عزيزانم.(10)
پاورقي
منبعقصه صلح خونين
نويسندهعلي نظري منفرد
ناشرانتشارات سرور
محل چاپقم
سال چاپ1383
نوبت چاپاول
صفحه344
مشاهده گزیده
عنواناحاديث امام مجتبي(ع) از پيامبر(ص)
سيرهامام مجتبي(ع) از جدّ بزرگوارش احاديثي نقل كرده است كه به برخي از آنها اشاره مي‌شود:
1. از نبيّ اكرم(ص) نقل كرده كه فرمود: از چيزهايي كه براي انسان مغفرت را در پي دارد، شاد كردن برادر مسلمان است.
2. از اميرالمؤمنين(ع) و ايشان از رسول خدا(ص) نقل كرده است كه فرمود: هيچ گاه دو نفر بيش از سه روز با يكديگر قهر و از هم دوري نكنند، مگر اينكه صحيفه زيارات آن دو نفر بسته شود. از حضرت رسول(ص) سؤال شد: صحيفه زيارات چيست؟ فرمود: نماز نافله و دو عمل مستحبي كه اهميت و ثواب آن همانند واجب باشد. 3. از پدرش و ايشان از رسول خدا(ص) نقل كرده است كه فرمود: هر كجا هستيد بر من درود بفرستيد به درستي كه درود شما به من خواهد رسيد. 4. ابوالحراء گويد: به حسن بن علي(ع) گفتم: در عهد رسول خدا(ص) چگونه روزگار سپري مي‌كردي؟ فرمود: رسول خدا(ص) مي‌فرمود: چيزي را كه شك در آن داري رها كن و به سوي آنچه يقين داري،گام بردار. به درستي كه شك؛ موجب شرّ، و يقين ؛ سبب آرامش است. 5. ابن ابي ليلي از امام حسن بن علي(ع) نقل كرده است كه رسول خدا(ص) فرمود: ملتزم به مؤدت اهل‌بيت (ع)باشيد زيرا كسي كه خدا را ملاقات كند و ما اهل‌بيت را دوست داشته باشد، به سبب شفاعت ما وارد بهشت خواهد شد و سوگند به آن كس كه جانم به دست اوست، هيچ بنده‌اي از عمل خود سود نبرد مگر اينكه حق ما را بشناسد.(1) 6. عمير بن مأموم از حسن بن علي(ع) نقل كرده كه فرمود: رسول خدا(ص) فرمود: (تُحفَةٌ الصّائمِ الدُّهْنُ وَالمِجْرُ)(2) تحفه روزه‌دار، روغن و بوي خوش است.
پاورقي
منبعقصه صلح خونين
نويسندهعلي نظري منفرد
ناشرانتشارات سرور
محل چاپقم
سال چاپ1383
نوبت چاپاول
صفحه328
مشاهده گزیده
عنوانمنزلت امام مجتبي(ع) در نزد اميرالمؤمنين(ع)
سيرهاميرالمؤمنين(ع) در روز جنگ جمل، محمد بن حنفيه را طلب كرد و نيزه خود را به او داد و فرمود: با اين نيزه آهنگ شتر (كه به منزله علم لشكر بود) مي‌نمايي. وقتي محمد خواست به طرف شتر برود قبيله بنوضبه ممانعت كردند و او نتوانست نزديك شود، هنگامي كه نزد پدرش بازگشت، امام مجتبي(ع) نيزه را از دست او گرفت و آهنگ شتر نمود و با نيزه بر او زخمي زد، وقتي نزد پدر بازگشت آثار خون بر نيزه نمايان بود، چهره محمدبن حنفيه از رشادت و دلاوري امام مجتبي(ع) متعجب شد، پس اميرالمؤمنين(ع) به او فرمود: ناراحت نباش زيرا او فرزند پيامبر(ص) است و تو فرزند علي(ع) هستي.(1)
پاورقي
منبعقصه صلح خونين
نويسندهعلي نظري منفرد
ناشرانتشارات سرور
محل چاپقم
سال چاپ1383
نوبت چاپاول
صفحه300
مشاهده گزیده
عنوانعلت كوتاهي دوران خلافت امام مجتبي(ع)
سيرهدوران امامت امام مجتبي(ع) به دو بخش خلافت و صلح تقسيم مي‌شود كه دوران خلافت امام مجتبي(ع) بسيار كوتاه بود. ايشان كمتر از هفت ماه در كوفه خلافت كرد كه اين دوره كوتاه نيز در نابساماني و كشمكش سودجويان و قدرت طلبان سپري شد.(1) ايشان با همان مردمي روبه‌رو بود كه در اثر بازي‌هاي سياسي معاويه فريب خورده بودند و نمي‌خواستند در جبهه حق شركت كنند. امام مجتبي(ع) با ديدن بي‌وفايي ياران، براي حفظ جان وناموس افراد بي‌گناه، از حكومت كناره گرفت. پس از بازگشت امام(ع) به مدينه، غربت و انزواي ايشان دو چندان شد، تا آنجا كه حضرت را (مُذِلٌّ المؤمنين؛ خوار كننده مؤمنان) مي‌خواندند(2) تبليغات زهرآگين دشمنان عليه خاندان عصمت روز به روز اوج مي‌گرفت و بر مظلوميت آنان افزوده مي‌شد. سرانجام كتاب زندگاني پر رنج امام مجتبي(ع) كه در تنهايي و خيانت اطرافيان گذشت در 28 صفر سال 51 هجري بسته شد با انتشار خبر شهادت امام حسن مجتبي(ع) شهر مدينه يكپارچه در سوگ نشست و مردم دسته دسته به سوي خانه امام آمدند.(3)
پاورقي
منبعچشم در چشم فرات
نويسنده ابوالفضل هادي منش
ناشرانتشارات خادم الرضا(ع)
محل چاپقم
سال چاپ1386
نوبت چاپاول
صفحه86
مشاهده گزیده
عنوانپاسخ امام حسن(ع) به سؤال معاويه
سيرهسليم بن قيس گويد: از عبدالله بن جعفر بن ابي‌طالب (ع)شنيدم كه مي‌گفت: معاويه به من گفت: چرا اين قدر حسن و حسين را تعظيم مي‌كني در حالي كه آن دو بهتر از تو نيستند، و پدرت هم كمتر از پدرشان نيست، و اگر فاطمه دختر رسول خدا نبود، مي‌گفتم كه مادرت (اسماء بنت عميس) كمتر از مادر ايشان نيست. عبدالله بن جعفر مي‌گويد: من از سخن او در غضب شدم و حالتي در من به وجود آمد كه بي‌اختيار شدم و گفتم: شناخت تو به حسن(ع) و حسين(ع) و پدر و مادر آنها كم است. آري، به خدا سوگند، حسن(ع) و حسين(ع) بهتر از من هستند و پدرشان و مادرشان بهتر از پدر و مادر من است. از رسول خدا(ص) شنيدم كه هميشه درباره فضل و برتري حسن و حسين و پدر و مادرشان سخن مي‌گفت. من كودك بودم كه اين سخنان را شنيدم و حفظ كردم و چون در مجلس كسي غير از حسن، حسين و ابن عباس برادر فضل نبود، لذا معاويه به من گفت: آنچه از رسول خدا شنيده‌اي بيان كن، تو دروغ‌گو نيستي. عبدالله بن جعفر گفت: حسن (ع)و حسين(ع) از آنچه تو مي‌پنداري، برترند. معاويه گفت: اگرچه برتر از اُحد و حراء(1) باشند بگو، زيرا اكنون در اينجا كسي از اهل شام حضور ندارد، مرا باكي نيست. هنگامي كه خدا بزرگتان را كشت و جمع شما را متفرق كرد و امر خلافت به اهلش رسيد، مرا باكي نيست از آنچه بگوييد و مرا ضرري نمي‌رسد از هرچه شما ادّعا كنيد. عبدالله گفت: روزي در حالي كه در خانه، فاطمه، حسن، حسين(عليهم السلام) و عمرو بن ام سلمه، اسامة بن زيد، ام ايمن، ابوذر و زبير بن عوام حضور داشتند، از رسول خدا(ص) شنيدم كه خطاب به علي(ع) فرمود: من به مؤمنين سزاوارتر از خودشان هستم و هركسي كه به او سزاوارترم، تو به او اولي‌تر از خودش هستي در حالي كه رسول خدا(ص) دست بر بازوي علي(ع) مي‌زد، سه مرتبه اين جمله را تكرار فرمود و بر امامت دوازده امام(ع) تصريح كرد، و سپس فرمود: صلوات الله عليهم، و آن‌گاه اضافه فرمود: در امّت من دوازده امام ضلالت نيز وجود دارد و تمام آنها، گمراه و گمراه كننده‌اند: ده نفرشان از بني‌اميّه است و دو نفر از قريش. گناه همه آنها و گمراه كردنشان بر عهده آن دو نفر است پس رسول خدا(ص) نام آن دو و اسامي ده نفر را بيان كرد. معاويه گفت: نام آنها را ذكر كن. عبدالله بن جعفر گفت: فلان و فلان و فلان و صاحب السلسلة و پسرش از آل ابي سفيان و هفت نفر از اولاد حكم بن ابي العاص كه اول آنها مروان است. معاويه گفت: اگر آنچه مي‌گويي حق است پس من و آن سه نفر كه قبل از من بوده‌اند هلاك شديم. و هركس از امت كه آنها را دوست دارد و اصحاب رسول خدا(ص) ـ كه از مهاجرين و انصار و تابعين آنها هستند ـ همه هلاك شده‌اند. عبدالله بن جعفر گفت: به خدا سوگند، آنچه گفتم حق است و آن را از رسول خدا(ص) شنيدم. معاويه به حسن و حسين(عليهماالسلام)، ابن عباس، فضل، ابن ام سلمه و اسامه روي كرد و گفت: آيا شما گفته‌هاي عبدالله بن جعفر را تصديق مي‌كنيد؟ گفتند: آري. معاويه گفت اي پسران عبدالمطلب ،شما امر بزرگي را ادّعا مي‌كنيد و به حجتي قوي احتياج مي‌كنيد اگر آن حق باشد، شما بر امري صبر كرده و آن را مي‌پوشانيد و مردم در غفلت و كوري به سر مي‌برند و به تحقيق امت دچار هلاكت شده‌اند و از دين برگشت و به پروردگار خود كافر و پيامبر خدا را انكار كرده‌اند، مگر شما اهل‌بيت و تعداد كمي از مردم كه گفته شما را مي‌پذيرند. ابن عباس گفت: خدا مي‌فرمايد: (وَ قليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشّكُورُ)(2)، اي معاويه! تعجب مي‌كني از اينكه خداوند ائمه را يكي پس از ديگري ذكر كرده باشد! رسول خدا(ص) در غدير خم تصريح كرد كه علي(ع) پس از من ولي و مولاي هر مؤمن، و خليفه و جانشين من است، و كلام پيامبر(ص) وحي و از جانب خداوند است، و علي(ع) ولي هر مولا و مؤمني و خليفه پيامبر است. اي معاويه! رسول خدا(ص) لشكر (موته) را فرستاد و در روز جنگ فرمود: فرمانده و امير شما جعفر است؛ و اگر او شهيد شد، زيد؛ و اگر زيد شهيد شد، عبدالله بن رواحه، پس همه كشته شدند تو مي‌پنداري كه رسول خدا امت را رها كرده و براي‌ آنها بعد از خودش خليفه تعيين نكرد، تا اينكه مردم براي خود خليفه تعيين كنند! گويا رأي مردم براي خودشان بهتر از رأي پيامبر(ص) و اختيار اوست و آنچه مردم بعد از رسول خدا(ص) انجام دادند، همگي پس از آن بود كه حضرت مسائلش را بيان نمود و آنها را در كوري و شبهه رها نكرد. معاويه به امام حسن(ع) گفت: شما چه مي‌گويي؟ فرمود: اي معاويه! گفته من و ابن عباس را شنيدي، از كم شرمي و جرأت تو در برابر خدا در شگفتم! گفتي: خدا علي را كشت و حكومت را به اهلش داد. آيا تو معدن خلافتي، نه ما؟ واي بر تو و بر آن سه نفري كه تو را در اين جايگاه نشاندند و اين سنّت را براي تو پديد آوردند تا من سخني گويم كه تو سزاوارش نيستي، اما مي‌گويم تا خويشان من، كه در اينجا هستند، بدانند. مردم بر امور زيادي اتفاق كردند كه بين آنها اختلاف و نزاعي نيست: شهادت به توحيد و رسالت، نمازهاي پنجگانه، زكات، روزه، حج و موارد زيادي از تكاليف الهي كه جز خدا آن را احصا نكند هم‌چنين اتفاق كردند بر تحريم زنا، سرقت كذب، قطيعه، خيانت و چيزهاي زيادي از معاصي كه جز خدا آن را احصا نكند؛ و در اموري اختلاف كردند كه به سبب آن جنگيدند و گروه گروه شدند برخي، بعضي را لعن كردند و آن ولايت است، و برخي از گروهي برائت جستند، و بعضي، دسته‌اي را كشتند كه كدام سزاوارتر به ولايت‌اند و هيچ يك بر حق نيستند. مگر فرقه‌اي كه از كتاب خدا و سنّت پيامبر پيروي كردند. پس كسي كه آنچه مسلمين در آن اختلاف نكردند، اخذ كرد؛ و در مورد آنچه اختلاف كردند، علم آن را به خدا واگذار نمود، از آتش رهايي يافته و به بهشت رود؛ و كسي كه خداوند او را موفق بدارد و بر او منّت نهد و دلش را به معرفت ائمه نوراني كند و بداند معدن علم كيست، نزد خدا سعيد و رستگار است؛ پيامبر فرمود: خداي رحمت كند كسي كه حق را بشناسد. ما مي‌گوييم اهل بيتيم و امامان از ما هستند و خلافت جز در ميان ما نيست و كسي غير از ما صلاحيت آن را ندارند و خدا ما را اهل خلافت قرار داده است و به اين مطلب در كتاب خدا و سنّت پيامبر تصريح شده و علم در اختيار ماست و ما اهل آن هستيم و مجموع آن به تمام نزد ما مي‌باشد و هيچ چيزي تا روز قيامت رخ ندهد گرچه بسيار كوچك باشد مگر اينكه آن به املاي رسول خدا(ص) و خطّ علي(ع) نزد ما مي‌باشد مردم سه دسته هستند؛ اول ـ مؤمني كه حق ما را مي‌داند و تسليم ماست و به ما اقتدا مي‌كند؛ او اهل نجات و دوست خدا و ولي اوست. دوم ـ شخص ناصبي كه با ما دشمني كند و از ما دوري جويد و ما را لعن كرده و خون ما را حلال بداند، و حقّ ما را انكار كند و دين خدا را به برائت از ما مي‌داند، او كافر و مشرك و فاسق است و كفر و شركش از روي ناآگاهي است؛ همان‌طور كه گروهي از روي جهالت خدا را سب كردند و مشرك شدند. سوم ـ كسي كه مي‌پذيرد آنچه در آن اختلاف نيست، و آنچه را مشكل است و نمي‌داند، به خدا وامي‌گذارد، و ولايت ما را دارد، اما به ما اقتدا نمي‌كند و با ما دشمن هم نيست و حقّ ما را نمي‌شناسد، من اميدوارم كه مشمول مغفرت خدا واقع شود و به بهشت رود، و اين مسلمان ضعيف مستضعف است.(3)
پاورقي
منبعقصه صلح خونين
نويسندهعلي نظري منفرد
ناشرانتشارات سرور
محل چاپقم
سال چاپ1383
نوبت چاپاول
صفحه283
مشاهده گزیده
عنوانپاسخ امام حسن مجتبي(ع) به عبدالله بن زبير
سيرهامام حسن مجتبي(ع) و معاويه در مجلسي حضور داشتند كه عبدالله بن زبير نيز حاضر بود. معاويه به امام (عليه‌السلام) عرض كرد: اي ابا محمد! گمان دارم كه خسته و به زحمت افتاده‌ايد؛ به منزل رفته و استراحت كنيد. پس هنگامي كه حضرت از آن مجلس برخاست و بيرون رفت، معاويه به عبدالله بن زبير گفت: چه شود تو بر حسن افتخار كني، زيرا تو پسر حواريِ رسول خدا(ص) هستي ـ كه او پسر عمه پيامبر(ص) است ـ و پدرت زبير ارج و منزلت بلندي در اسلام داشته است. ابن زبير گفت: چنين خواهم كرد، پس برخاست و آن شب را در تدارك و تهيه حجت‌هايي و امتيازاتي براي فخر كردن بر امام(ع) گذراند. صبح روز بعد در مجلسي كه عبدالله بن زبير و معاويه حضور داشتند، امام مجتبي(ع) وارد شده و نشستند. معاويه، حضرت را تحيّت گفت و از حال او جويا شد .عبدالله بن زبير روي به امام حسن(ع) كرد و گفت: اگر در جنگيدن ضعيف‌ و ترسو نبودي، هرگز قدرت را به معاويه واگذار نمي‌كردي، سزاوار بود كه چنين نكني، زيرا پسر علي هستي كه شجاعت و بزرگيش بر همه معلوم است. من نمي‌دانم چه چيزي باعث شد كه چنين كردي؟ آيا اين تسليم از ضعف رأي و يا از سستي طبيعت تو نبود؟ من گمان ندارم كه تو خالي از اينها باشي. به خدا سوگند اگر من سپاهي همانند تو داشتم، مي‌ديدي كه پسر زبيرم و از شجاعان روي نمي‌گردانم، چرا چنين نباشد كه جدّه‌ام صفيّه (دختر عبدالمطلب) و پدرم زبير حواري رسول خداست كه مردي شجاع و در جاهليت داراي نژادي كريم بود و مطيع‌ترين خلق به رسول خدا(ص) محسوب مي‌شد. امام مجتبي(ع) به وي نگاهي كرد و فرمود: اگر بني‌اميه مرا به عجز در گفتار متهّم نمي‌كردند، پاسخت را نمي‌دادم اكنون به تو نشان مي‌دهم كه من عاجز از بيان نيستم. مرا سرزنش مي‌كني و بر من فخر مي‌فروشي، در حالي كه جدت در جاهليّت هيچ فضيلتي نداشت و چون با صفيّه دختر عبدالمطلب ازدواج كرد، در ميان عرب شرافت پيدا كرد تو چگونه فخر مي‌كني بر كسي كه او بزرگ اشراف است؟ ما گرامي‌ترين مردم زمين هستيم و شرف و كرامت ما روشن و سرآمد همه است. تو مي‌پنداري كه من قدرت را به معاويه واگذار كردم و تسليم او شدم؟! چگونه چنين باشد! واي بر تو، من پسر شجاع‌ترين عرب هستم، مرا بهترين زن‌ها (فاطمه) به دنيا آورده كه سرورِ زنان عالم است. نه، من اين كار را از روي ترس و ضعف نكردم كساني با من بيعت مي‌كردند كه همانند تو بودند، اظهار دوستي مي‌كردند و من به ياري آنان اطمينان نداشتم .شما اهل بيتي هستيد كه هميشه خيانتكار بوده‌ايد. چگونه چنين نباشد در حالي كه پدرت با اميرالمؤمنين(ع) بيعت كرد و آن را شكست، پشت به او كرد و يكي از اطرافيان رسول خدا(ص) را فريب داد تا بدين وسيله مردم را گمراه كند هنگامي كه روي به سپاهيان كرد و برق نيزه‌ها را ديد، كشته و خونش ضايع شد تو را به اسارت گرفتند، در حالي كه زير پاي دليران لگدمال شده بودي و شتر بر سينه‌ات نشست، و همانند سگي كه شيران او را احاطه كنند، آب دهانت گلوگير شده و بر پشت نشستي. واي بر تو! ما نور بلاد و ملوك آنهاييم. امّت به ما فخر مي‌كند و كليدهاي امور در اختيار ماست. آيا من قهر مي‌كنم در حالي كه تو زنان را فريب مي‌دهي، سپس بر فرزندان انبيا فخر مي‌فروشي؟! بدان كه گفته‌هاي ما هميشه پذيرفته شده و سخنان تو و پدرت مردود است. مردم بعضي با اكراه و برخي هم از روي ميل در دين جدّم وارد شدند، سپس با اميرالمؤمنين(ع) بيعت كردند. آن‌گاه او به سوي پدرت و طلحه رفت، در آن هنگام كه آنها بيعت خود را شكستند و همسر رسول خدا(ص) را فريفتند، سپس پدرت و طلحه كشته شدند و تو را اسير آوردند، در صورتي كه دم تكان مي‌دادي و اميرالمؤمنين(ع) را به خويشاوندي سوگند مي‌دادي كه تو را نكشد. پس او تو را عفو فرمود و در حقيقت تو آزاد شده پدرم هستي. عبدالله بن زبير گفت: اي ابا محمد! عذر مرا بپذير كه معاويه مرا به اين كار وادار كرد و خواست بين ما فتنه بيفكند، حال كه من جهالت كردم تو مرا ببخش كه به طبيعت شما (خاندان) حلم و گذشت است. معاويه عبدالله بن زبير گفت: اكنون ناراحتي سينه‌ام از تو تسكين يافت و تو در برابر او همانند كبوتري در دام باز بودي كه از خود هيچ اختيار نداشتي، پس از اين، ديگر تو بر كسي هرگز افتخار نخواهي كرد.(1)(2)
پاورقي
منبعقصه صلح خونين
نويسنده علي نظري منفرد
ناشرانتشارات سرور
محل چاپقم
سال چاپ1383
نوبت چاپاول
صفحه278
مشاهده گزیده
عنوانعلمداري حضرت ابوالفضل(ع)
سيرهدر ميان 17 منصبي كه براي جناب[ابوالفضل(ع)] مي‌نويسند يكي علمداري است و اين وظيفه اجتماعي، سياسي جنگي در صدر اسلام داراي اهميت بسزايي بوده است.(1) در روز تاسوعا از حضرت حسين(ع) سؤال كردند پرچم را به دست كي خواهي داد؟ فرمود: به دست بزرگترين و ارجمندترين كسان پرچم سپرده مي‌شود. روز عاشورا حضرت حسين(ع) بر حسب آداب جنگي با آن سپاه محدود در قبال لشگر انبوه (دشمن) پرچم را به دست عباس(ع) برادر خود داد كه از همه قوي تر و با استقامت‌تر بود .مقام و منصب پرچمداري مقامي نيست كه به انسان ترسو و بزدل داده شود. در جنگ‌هاي اسلامي پرچمدار مولانا اميرالمؤمنين(ع) بود و ديگران نتوانستند اين مقام رفيع را كسب نمايند. حضرت ابوالفضل(ع) با شجاعت و استقامتي كه داشت سزاوار بود، مقام پرچمداري پدر را به ارث ببرد. حضرت سيدالشهداء(ع) هنگامي كه برادر گراميش اجازه جهاد گرفت گريه شديدي نمود و فرمود: يا اخي انت صاحب لوائي اي برادر تو علمدار من هستي، اگر تو شهيد شوي ياران متفرق مي‌شوند ولي مگر عشق حسين(ع) گذاشت راحت بنشيند، عشق حق آرام را از او گرفته بود؛
دل جز ره عشق تو نپويد هرگز * جز مخت و درد تو نجويد هرگز
صحراي دلم عشق تو شورستان كرد * تا مهر كسي دگر نرويد هرگز
پاورقي
منبعسلام بر علمدار كربلا
نويسنده سيد محمود ميردامادي
صفحه38
مشاهده گزیده
عنوانشجاعت حضرت ابوالفضل(ع)
سيرهيكي از صفات ممتاز حضرت ابوالفضل(ع) شجاعت فوق‌العاده او مي‌باشد. ايشان ضمن اينكه عابدي بزرگ بود و در خشيت الهي ممتاز بود، مجاهدي شجاع و پرچمداري استوار و شكيبا به شمار مي‌آمد و اين خود درسي براي دوستان ابوالفضل(ع) است كه هم به جنبه عبادت و خودسازي توجه كنند و هم به مبارزه عليه دشمنان دين اهميت دهند و با شجاعت از مكتب اهلبيت(ع) دفاع نمايند .حضرت ابوالفضل شجاعت را از پدرش علي(ع) به ارث برده بود. علي(ع)؛
در شجاعت شير ربانيستي * در سخاوت خود كه داند كيستي
اسدالله و اسد رسوله كه؛
خوف را در سينه او راه نيست * خاطرش مرعوب غير الله نيست
قبل از عاشورا در زمان حضرت مجتبي(ع) و بعد از شهادت آن حضرت، عباس(ع) فرمانده قشون و ملتزم ركاب برادران بود. عده‌اي از جوانان بني هاشم و صحابه به فرمان آن حضرت مجهز و زير لواي آن جناب براي دادخواهي و برقراري حق آماده بودند. گاه با شمشيرهاي برهنه به رياست حضرت ابوالفضل(ع) در حمايت حضرت امام حسن (ع)و امام حسين(ع) در معابر و گذرها به حركت مي‌آمدند. قامت بلند عباس(ع) و شجاعت آن جناب زبان زد خاص و عام بود، هنگامي كه اين فرمانده با شهامت با جوانان بني هاشم در كوچه و بازار به حركت مي‌آمد ترس و رعبي در دل مخالفين مي‌افتاد.
منبعسلام بر علمدار كربلا
نويسندهسيد محمود ميردامادي
صفحه37
مشاهده گزیده
عنوانحضرت عباس(ع) و جهاد با نفس
سيرههنگامي كه حضرت ابوالفضل(ع) به سوي فرات آمد و با تلاش خود را به آب رسانيد تشنگي بر ايشان چيره شده بود، دست زير آب نمود تا بنوشد به ياد تشنگي امام حسين(ع) و اهل‌بيتش افتاد، آب را ريخت؛
يا نفس من بعدالحسين هوني * و بعده لا كنت ان تكوني
هذا حسين وارد المنون * و تشربين بارد المعين
هيهات ما هذا فعال ديني * و لا فعال صادق اليقين
خطاب به خودش فرمود: اي عباس بعد از حسين(ع) خواهان زندگي هستي؟ بعد از حسين(ع) مبادا زنده بماني حسين(ع) به سوي مرگ (و شهادت) مي‌رود و تو آب سرد مي‌نوشي؟ اين كار با دين و آئين من سازگار نيست، و اين كار از شخص راستگو بدور است. حضرت عباس(ع) براي آب نوشيدن هيچ اشكال شرعي نداشت، ولي مجاهده با نفس نمود و جوانمرديش مانع شد حتي آب بچشد.
به دريا پا نهاد و تشنه لب بيرون شد از دريا * فتوت بين، جوانمردي نگر، غيرت تماشا كن
ماموم بايد به امامش اقتداء كند. مقلد بايد به مرجع تقليد خود توجه كند. حضرت ابوالفضل(ع) به امام حسين(ع) اقتداء داشت و از ايشان پيروي مي‌كرد همين امر باعث شد ايشان آب ننوشد و با لب تشنه جان دهد صغير، شاعر اصفهاني سروده است:
هيچ سقا نشنيده كه لب تشنه دهد جان * جز تو اي شاه كه سقاي يتيمان ز وفائي
عبدالله ابي محل پسر برادر حضرت ام‌البنين(س) بوده است، او كسي است كه از ابن زياد براي حضرت ابوالفضل(ع) و برادرانش امان نامه گرفت و بوسيله غلام خود آن امان نامه را براي حضرت ابوالفضل(ع) فرستاد. وقتي غلام امان‌نامه را به حضرت ابوالفضل(ع) و برادرانش داد، ايشان گفتند به عبدالله ابي محل بگو: ما نيازي به امان شما نداريم ـ امان خدا از امان پسر سميه (يعني ابن زياد) بهتر است. شمر نيز فرزندان ام‌البنين(س) را صدا زد و به ايشان پيشنهاد سازش داد و گفت در امان هستيد. حضرت ابوالفضل(ع) و برادرانش با كمال شجاعت پيشنهاد شمر را رد نموده و او و امانش را لعن و نفرين كردند و اين خود مجاهده‌اي بزرگ است كه انسان فريب زر و زيور و زرق و برق دنيا را نخورد و دل به متاع دنيا نبندد امام زمانش را بر ديگران مقدم بدارد و فقط سر بر اين بارگاه فرود بياورد.
موحد چو زر ريزي اندر برش * چو شمشير هندي نهي بر سرش
اميد و هراسش نباشد ز كس * بر اين است بنياد توحيد و بس
حضرت ابوالفضل(ع) لحظه‌اي از ولي امر و حجت الهي غافل نماند و در راه محبوبش امام حسين(ع) فدا گرديد فداي همت عباس(ع) كه پاي بند يكي گشت، به راه حق متعلق شد از هزار برست.
منبعسلام بر علمدار كربلا
نويسندهسيد محمود ميردامادي
صفحه33
مشاهده گزیده
عنوانحضرت ابوالفضل(ع) عبدصالح خدا
سيرهيكي از لقب‌هاي حضرت ابوالفضل(ع) عبدالصالح است. اين كلمه به معناي بنده نيكوكار مي‌باشد و نشان دهنده بندگي و تقوي آن حضرت است. اين لقب پر افتخار را حضرت صادق(ع) به قمر بني هاشم عطا فرمود ؛ (السلام عليك ايها العبد الصالح). مرحوم علامه مجلسي(ره) در شرح حال موسي بن جعفر(ع) از ابن شهر آشوب نقل مي‌كند: هارون كنيزي به زندان موسي بن جعفر(ع) فرستاد و مي‌خواست با اين عمل مردم را نسبت به آن حضرت بدبين كند و عليه آن امام معصوم تبليغ نمايد. بعد از مدتي كنيز را را نزد هارون آوردند (حالش متغير گشته) متصل نماز مي‌خواند. از او سؤال كردند چرا اين همه نماز مي‌خواني؟ گفت: از عبدالصالح (موسي بن جعفر(ع)) فرا گرفتم. گفتند: اين لقب را كي به موسي بن جعفر داده كه تو تكرار مي‌كني؟ گفت: فرشتگان بهشتي كه مشغول خدمتگزاري آن حضرت بودند به آن جناب مي‌گفتند عبدالصالح(1) خداوند متعال به بندگان مخلص خود توجه دارد و آنها را بر ديگران برتري داده است. اولين پاداشي كه براي افراد بنده خدا هست، نورانيت مي‌باشد كه؛ فان اردت العلم فاطلب او لا في نفسك حقيقة العبوديه .دومين پاداش براي بندگان خدا، توانايي بر اموري كه ديگران از انجامش عاجزند مي‌باشد. دست انسان مطيع قادر به انجام كارهاي خارق‌العاده مي‌شود و باذن الله معجزات و يا كراماتي انجام مي‌دهد(2) خداوند حرف انسان متقي را مي‌شنود، چون او حرف خدا را شنيده درخواست انسان مطيع را مي‌پذيرد چون اوامر خدا را پذيرفته است. حضرت ابوالفضل(ع) چون عبدصالح خداوند و مطيع حق بود، باب الحوائج مي‌باشد. حاجتمندان، گرفتاران از فقير و غني رو سوي او مي‌كنند و او باذن الله تعالي همه حاجات را برآورده مي‌كند اميد آنكه شيعيان را از گرفتاري‌ها نجات و اسلام را بر كفر پيروزي دهد. السلام عليك ايها العبد الصالح.
پاورقي
منبعسلام بر علمدار كربلا
نويسندهسيد محمود ميردامادي
صفحه30
مشاهده گزیده