عنواننكوهش مردم آزاري
ضرب المثلخر بارْ بر بِه كه شير مردمْ دَر.
زمينه پيدايشاين ضرب المثل برگرفته از گلستان سعدي است: «غافلي را شنيدم كه خانه رعيت خراب كردي تا خزانه سلطان آباد كند، بي‌خبر از قول حكيمان كه گفته‌اند هر كه خداي را عزوجل بيازارد تا دل خلقي به دست آرد خداوند تعالي همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد. آتش سوزان نكند با سپند * آنچه كند دود دل دردمند سرجمله حيوانات گويند كه شير است و اذل جانوران خر و به اتفاق خر بارْ بَر به كه شير مردمْ دَر. مسكين خر اگر چه بي‌تميز است * چون بار همي برد عزيز است گاوان و خران بار بردار * به ز آدميان مردم‌آزار».(1)
پيامهاپيام اين ضرب‌المثل دوري از اذيت و آزار انسان‌هاست. و كاربرد آن در مذمّت و نكوهش مردم‌آزاري مي‌باشد.
ضرب المثل هاي هم مضمونـ آب نمي‌آوري كوزه را مشكن.(2) ـ مردمي، به ز مردم‌آزاري.(3) ـ يك سوزن به خودت بزن يك جوالدوز به ديگران.(4)
اشعار هم مضمونبه نيكي گراي و ميازار كس * ره رستگاري همين است و بس(6) (فردوسي) خدا را بر آن بنده بخشايش است * كه خلق از وجودش در آسايش است(7) (سعدي) زنبور درشت بي‌مروّت را گوي * باري، چون عسل نمي‌دهي نيش مزن(8) (سعدي)
ريشه هاي قرآني حديثيرسول خدا(ص): «لا تُؤذُوا عِبادَ اللهِ؛ يعني بندگان خدا را نيازاريد.»(9) رسول خدا(ص): «شَرُّ الناسِ مَنْ تَأَذّي بِه النّاسُ؛ بدترين مردم كسي است كه مردم از وي آزار بينند».(10)
لغاتمردمي: مروّت. جوالدوز: سوزن بزرگ. مردمْ در: وحشي و خونخوار.
پاورقي2. يحيي برقعي، كاوشي در امثال و حكم فارس، قم، نمايشگاه و نشر كتاب، چ 2، 1364، ص 225. 3. امين خضرايي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، شيراز، نويد شيراز، چ 1، 1382، ص 28. 4. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار ضرب المثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 881. 5. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 4، ص 2046. 6. همان، ج 1، ص 470. 7. همان، ج 2، ص 718. 8. همان، ج 2، ص 922. 9. متقي هندي، كنز العمّال، تصحيح: صفوة السقاء، بيروت، مؤسسة الرساله، چ 1، 1389 هـ.ق، ح 43740. 10. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 75، ص 281.
منبعدوازده هزار مثل فارسي
نويسندهابراهيم شكورزاده بلوري
ناشرآستان قدس رضوي
محل چاپمشهد
سال چاپ1384
نوبت چاپ2
صفحه449
مشاهده گزیده
عنوانسفارش به اعتدال در انجام كارها
ضرب المثلرهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود.
زمينه پيدايشخرگوشي لاك‌پشتي را به مسخره گرفت و حركت آهسته و آرام او را مضحك توصيف كرد. لاك‌پشت با متانت به او جواب داد: «حالا تو با آن تند و تيزي و چالاك و چابكي و من با همين حركت آهسته حاضرم با تو مسابقه‌اي برگزار كنم ببينم تو تا چه حد موفق خواهي بود» خرگوش از پيشنهاد لاك‌پشت فوراً استقبال كرد قرار شد از همان جايي كه بودند به طرف دروازه شهر حركت كنند. هر دو با هم حركت كردند خرگوش از همان اول كار دويدن آغاز كرد تا نزديكي دروازه شهر كه رسيد با خود گفت: «من كه برنده بودنم مسلّم است چرا اينجا زير اين درخت قدري استراحت نكنم پس همان جا خوابيد و به خواب خرگوشي رفت! اما لاك‌پشت به حركت لاك‌پشتي خود ادامه داد تا دم دروازه شهر رسيده، ديد كه خرگوش كه احتمالاً تازه از خواب بيدار شده بود شتابان دارد به طرف دروازه مي‌آيد، ولي ديگر براي برنده شدن خرگوش دير شده بود، و لاك‌پشتِ برنده، خرگوشِ شرمنده و بازنده را به نصيحت گرفت و گفت: رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود * رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود.(1)
پيامها1. در كارها نبايد با عجله و شتابزده عمل نمود، بلكه بايد آهسته و مداوم هر كاري را انجام داد تا ثمربخش باشد. موارد كاربرد: 1. براي دعوت و تشويق كسي كه در كارهايش دچار افراط و زياده‌روي است. 2. بيان حال كسي كه با آهستگي و بدون شتابزدگي، اما به طور مداوم به مسير زندگاني و اهداف خود ادامه مي‌دهد.
ضرب المثل هاي هم مضمون(ـ آهسته برو هميشه برو. ـ ذره ذره پشم، قالي مي‌شود. ـ رفتن و نشستن، به كه دويدن و گسستن. ـ يواش‌تر برو زودتر مي‌رسي. ـ آش مردان، دير مي‌پزد. ـ پله پله بايد رفت سوي بام).(2)
اشعار هم مضمون(دل از ديري كار غمگين مدار * تو نيكي طلب كن نه زودي كار «اسدي طوسي» مشو سوي رودي كه نايي به در * به يك ماه دير آي و بر پل گذر «اسدي» به رفتن مرنجان چنان بارگي * كه آرد گه كار بيچارگي ز يك روزه دو روزه ره ساختن * به از اسب كشتن ز بس تاختن)(3)
ريشه هاي قرآني حديثيامام علي(ع): «قَليلٌ تَدُومُ عليه اَرْجي من كثيرٍ مَمْلُولٍ منه؛ كار كسي كه بر آن مقاومت كني، اميدوار كننده‌تر از كار زياد خسته كننده است. (يعني به نتيجه مورد نظر نزديكتر است).»(4) پيامبر اعظم(ص): «مَنْ تَأنَّي اَصابَ اَوْ كادَ؛ هر كه درنگ كند به هدف مي‌رسد يا به آن نزديك مي‌شود».(5)
پاورقي1. امين خضرايي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، شيراز، نويد شيراز، چ 1، ص 1382، ص 580. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 475. 3. همان. 4. 5. متقي هندي، كنز العمال، ترجمه: صفوة السقاء، بيروت، مؤسسة الرساله، چ 1، 1389 هـ.ق، ح 5678.
منبعامثال و حكم
نويسندهعلي اكبر دهخدا
ناشراميركبير
محل چاپتهران
سال چاپ1357
نوبت چاپ4
جلد2
صفحه889
مشاهده گزیده
عنوانسفارش به خودداري از افراط و تفريط
ضرب المثلنه آتش زيرش كن، نه جارو توي سرش بزن!
زمينه پيدايشمردي از دهكده گراش (نزديك شهرستان لار) به شهر آمده بود. در بازار از دكه باروت سازي گذشت كه شوره مي‌پخت. هر دم آتش زير ديگ را تيز مي‌كرد و چون ديگ به كف مي‌نشست با جارويي كه در دست داشت بر كف‌ها مي‌كوفت تا فرو نشيند. يك چند در كار او نگريست و چون ديد او خود با تيز كردن آتش سبب كف كردن ديگ مي‌شود به نصيحت گفت: «برادر! نه آتش زيرش كن، نه جارو تو سرش بزن!»(1)
پيامهاپيام‌ها: 1. انسان بايد از افراط و تفريط پرهيز كند. 2. زياده‌روي و افراط همان مقدار كار را خراب مي‌كند كه تفريط و كوتاهي. 3. اعتدال و ميانه‌روي بهترين راه به سرانجام رسيدن كارهاست. موارد كاربرد: 1. براي كسي كه در كارهاي خود تعادل ندارد و يا افراط مي‌كند و يا تفريط. 2. در مذمت و نكوهش افراط و تفريط در كارها.
ضرب المثل هاي هم مضمون(ـ حمام گرم، زود عرق مي‌آورد. ـ رشد زيادي، مايه جوان‌مرگي است. ـ زيان بود چو فراوان خورند شهد و شكر. ـ كار نايد از طبايع چون نماند اعتدال. ـ گاهي از دروازه درون نمي‌آيد، گاهي از سوراخ سوزن بيرون مي‌رود. ـ گفتند پيش نيا كه مي‌افتي، آنقدر پس رفت كه از آن طرف افتاد. ـ نه به آن داريه و دنبك زدنت، نه به آن زينب و كلثوم شدنت. ـ هر چه از حد بگذرد ناچار گردد ضدّ آن، يا از اين لب بام مي‌افتد يا از آن لب بام)(2) ـ نه به آن شوري شوري، نه به اين بي‌نمكي.(3)
اشعار هم مضمونبر‌ آن كدخدا زار بايد گريست * كه دخلش بود نوزده، خرج بيست «سعدي» طرب، آزرده كند چون كه ز حدّ در گذرد * آب حيوان بكشد نيز چو از سر گذرد «ايرج ميرزا»(4)
ريشه هاي قرآني حديثيامام علي(ع): «لا تَرَي الْجاهِلَ اِلاَّ مُفْرِطاً اَوْ مُفَرِّطاًَ. نادان را نبيني مگر افراط‌گر يا تفريط‌گر».(5)
لغاتيك چند: مدتي. داريه و دنبك: آلات موسيقي. طرب: شادي. شوره:‌ جسمي است سفيد رنگ و شكننده و قابل حل در آب كه تركيبي از پتاسيم و نيتروژن و اكسيژن است و در صنايع شيشه‌سازي و باروت‌سازي از آن استفاده مي‌شود.
پاورقي1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 841. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 72. 3. جعفر شهري، قند و نمك، تهران، معين، چ 4، 1381، ص 591. 4. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، ص 72. 5. نهج‌البلاغه سيد رضي، ترجمه و تحقيق: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، ص 70.
منبعامثال و حكم دهخدا
نويسندهعلي اكبر دهخدا
ناشرامير كبير
محل چاپتهران
سال چاپ1357
نوبت چاپ4
مشاهده گزیده
عنوانحساب به جاي خود، بخشش به جاي خود.
ضرب المثلحساب به دينار، بخشش به خروار.
زمينه پيدايشنمايندگان سازمان خيريه‌اي براي دريافت اعانه، به خانه بانوي مالداري رفتند كه به بخشندگي و نيكوكاري شهره بود، اما در آن ساعت كه به انتظار ديدارش نشسته بودند ناگهان شنيدند كه جايي در اندرونِ سرا، بانو با آشپز خويش ماجرا مي‌كند كه چرا براي افروختن اجاق، كبريتي ديگر افروخته است حال آنكه مي‌توانست نيم‌سوخته كبريت نخستين را با شعله اجاق روشن كند. با اين همه حيرت نمايندگان كه از شهرت بخشندگي اينچنين كسي به شگفت آمده بودند هنگامي به اوج رسيد كه بانوي صاحب‌خانه از حضورشان آگاه شد و چون مقصود ايشان را دريافت در نهايت گشاده‌رويي و دريادلي مبلغي چشمگير در برابر ايشان نهاد! چون بانوي خيّر از سبب حيرت ايشان پرسيد گفتند: «به دريافت ديناري اميد نداشتيم؛ چرا كه آن جنجال لحظه‌اي پيش را به تصادف شاهد بوديم، و اكنون درمانده‌ايم كه چگونه آن‌كه دمي پيش از اين از چوب كبريتي نمي‌گذشت چه طور از چنين مبلغي مي‌گذرد.» بانوي نيكوكار خنديد و گفت: «حساب به دينار، بخشش به خروار.»(1)
پيامها1. نبايد دوستي و بخشش مانع از حسابرسي و حساب و كتاب باشد. 2. موقع حسابرسي بايد حساب يك ريال را هم داشت، اما موقع بخشش نبايد حساب يك قِران، دو هزار را رفت. 3. در حسابرسي دقيق و سختگير و در بخشش گشاده‌دست و فراخ‌نظر بايد بود. 4. هر چيزي را بايد در جاي خود ملاحظه نمود، حساب به جاي خود، بخشش به جاي خود. موارد كاربرد: اين ضرب المثل به كساني گفته مي‌شود كه در كار و زندگي حساب روشني ندارند و با گفتنِ‌ ما و شمايي ندارد، من و تويي در بين نيست، من و تو يك جان در دو قالب هستيم، هرج و مرج ايجاد مي‌كنند.
ضرب المثل هاي هم مضمون(ـ برادري به جا، بزغاله يكي هَفْصَنّار! ـ برادري‌مان به جا، جو بده آلو زرد ببر. ـ تكلف گر نباشد خوش توان زيست. ـ جايي كه دوستي است تكلف چه حاجت است. ـ حساب، حساب است، كاكا برادر. ـ دوستي چون برادر، معامله چون غريبه.)(2) ـ دوستي به جاي خود، حساب و كتاب به جاي خود.(3)
اشعار هم مضموندر سخاوت هر آنچه خواهي ده * ليكن اندر معاملت بِستِه ستد و داد را مباش زبون * مرده بهتر كه زنده و مغبون(4)
ريشه هاي قرآني حديثيامام علي(ع): «لا تُضَيِّعَنَّ حَقَّ اَخيكَ اِتّكالاً عَلي ما بَيْنَكَ وَ‌ بَيْنَهُ فَاِنَّهُ لَيْسَ لَكَ بِأخٍ مَنْ اَضَعْتَ حَقَّهُ؛ حق برادرت را به اعتماد و دوستي ميان خودتان، ضايع نگردان؛ زيرا آن‌كه حقش را ضايع كرده‌اي برادر تو نيست.»(5) امام علي(ع): «شَرُّ الْاِخْوانِ مَنْ تُكُلِّفَ لَهُ؛ بدترين برادران، كسي است كه برايش به رنج افتند».(6)
لغاتشهره بود: مشهور بود. به تصادف: تصادفاً. هفصَنّار: هفتصد دينار. تكلف: به زحمت انداختن. كاكا: برادر. بِسِته: سختگيري كن، كه البته در اينجا نه نظر به تندروي و خشونت و بدقلقي بلكه مقصود دقت و جلوگيري از حيله و مغبونيت مي‌باشد.
پاورقي1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 421. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 344. 3. جعفر شهري، قند و نمك، تهران، معين، چ 4، 1381، ص 139. 4. همان. 5. شيخ صدوق، الفقيه، ترجمه و تحقيق: علي اكبر غفاري، قم، دفتر انتشارات اسلامي، ج 4، ص 392. 6. نهج‌البلاغه سيد رضي، ترجمه: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، حكمت 479.
منبعدوازده هزار مثل فارسي
نويسندهابراهيم شكورزاده بلوري
ناشرآستان قدس رضوي
محل چاپمشهد
سال چاپ1384
نوبت چاپ2
صفحه417
مشاهده گزیده
عنوانلزوم حفظ اميدواري به خدا در سخت‌ترين شرايط
ضرب المثلخدا از سلطان محمود بزرگ‌تر است.
زمينه پيدايشروزي سلطان محمود بر لب ايوان بارگاه خود قدم مي‌زد. چشمش به زن مرد نجاري افتاد. سخت عاشق زن شد و بي‌قرار از وزيرش راه چاره خواست. وزير كه خيلي زيرك بود گفت: اگر شاه اين راز را فاش كند، يا بخواهد علني نجار را بكشد، خيلي بد مي‌شود. چه خوب است به نجار ايراد بگيريم و به او بگوييم در مدت يك شبانه‌روز بايد براي ما يك بار جو از چوب بتراشي. اگر از يك بار يك سير هم كم باشد تو را بدون چون و چرا مي‌كشيم. سلطان محمود به هوش وزير آفرين گفت و او را مأمور اين كار كرد. وزير به خانه نجار رفت و امر سلطان را به او حالي كرد و گفت: تا فردا بايد يك بار جو از چوب بتراشد و تحويل دهد.‌ نجار بيچاره كه از همه جا بي‌خبر بود و نمي‌دانست سلطان محمود مي‌خواهد با اين بهانه او را دنبال نخود سياه بفرستد، نزديك بود از ترس قالب تهي كند. با ترس و وحشت آمد و قضيه را به زنش گفت و كمك فكري براي چاره اين كار خواست. زن نجار خيلي دانا و هشيار و عفيفه و پاكدامن بود، به اصل مطلب پي برد و به شوهرش گفت: چرا خودت را باخته‌اي، ترس مكن، خدا از سلطان محمود بزرگ‌تر است. ولي مرد از ترس آرام نمي‌گرفت. تا اينكه صبح شد و نجار فقط به اندازه يك مشت جو از چوب تراشيده بود. با زنش وداع كرد و گفت: الان غلامان شاه مي‌آيند و مرا مي‌برند و به چوبه دار مي‌كشند. زن باز هم گفت: نترس، خدا از سلطان محمود، بزرگ‌تر است. در اين گفت‌وگو بودند كه ديدند در خانه زده شد. رنگ از صورت نجار پريد و نزديك بود از ترس روح از تنش پرواز كند. به زنش گفت: من قادر نيستم تو برو جواب آنها را بده. زن رفت در را باز كرد ديد نوكران سلطان هستند. بيچاره خيال كرد براي بردن بار جو يا شوهرش آمده‌اند. پرسيد: با كي كار داريد؟ گفتند: مي‌خواهيم شوهرت را ببريم براي سلطان محمود كه مرده است تابوت درست كند. زن با خوشحالي برگشت و به شوهرش گفت كه سلطان محمود مرده. نگفتم نترس، خدا از سطان محمود بزرگ‌تر است.(1)
پيامهااين ضرب المثل در دلداري به كسي به كار مي‌رود كه گرفتار مشكل سخت و دشوار شده باشد. و پيام آن اميدوار بودن به فردا و آينده و نااميد نشدن از مشكلات و موانع مي‌باشد و اينكه همواره بايد به خدا اميدوار بود و قدرت خدا از همه قدرت‌ها بالاتر است.
ضرب المثل هاي هم مضمون(ـ نااميد شيطان است. ـ تا جان هست، اميد هست. ـ تو هم يك تنبان قرمز پيش خدا داري. ـ از اين ستون به آن ستون فرج است. ـ خدا بزرگ است. ـ خدا را چه ديدي؟ ـ خدا، كسِ بي‌كسان است. ـ غنچه گو، تنگدل از كار فروبسته مباش. ـ درِ دنيا را نبسته‌اند. ـ نااميدي را خدا گردن زده است. ـ نباشد ز يزدان كسي نااميد. ـ سيب را كه به هوا بيندازي هزار چرخ مي‌خورد تا دوباره به زمين مي‌رسد).(2)
اشعار هم مضمونبه هنگام سختي مشو نااميد * كز ابر سيه بارد آب سفيد(3) (نظامي) گفت پيغمبر كه چون كوبي دري * عاقبت زان در برون آيد سري چون نشيني بر سر كوي كسي * عاقبت بيني تو هم روي كسي(4) (مولوي) (هميشه خردمند اميدوار * نبيند به جز شادي از روزگار (فردوسي) كوي ناميدي مرو اميدهاست * سوي تاريكي مرو خورشيدهاست (مولوي) شنيده‌اي كه كلاهي چو بر هوا فكني * هزار چرخ خورد تا رسد دوباره به سر (قاآني)(5)
ريشه هاي قرآني حديثي«وَلاَ تَيْأَسُواْ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لاَ يَيْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ؛ [يعقوب به پسرانش گفت:] از رحمت خدا نااميد نشويد كه جز كافران كسي از رحمت خدا نااميد نمي‌شود.» (يوسف: 87) رسول خدا(ص): «كُنْ لِما لا تَرْجُوا اَرْجي مِنْكَ لِما تَرْجُو؛ به آنچه اميد نداري اميدوارتر باش تا به آنچه اميد داري.»(6) امام صادق(ع): «لا تَيْأَسْ فَاِنَّ الْيَأْسَ كُفْرٌ؛ نااميد نباش كه نااميدي كفر است».(7)
لغاتسيه: سياه. تُنبان: شلوار، زير جامه.
پاورقي1. امين خضرايي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، شيراز، نويد شيراز، چ 1، 1382، ص 1046. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 80. 3. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 1، ص 481. 4. همان، ج 3، ص 1315. 5. حكمت‌نامه پارسيان، ص 82. 6. متقي هندي، كنزل‌العمال، تصحيح: صفوة السقاء، بيروت، مؤسسة الرسال، چ 1، 1389 هـ،ق ح 5904. 7. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 78، ص 203.
منبعفرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني
نويسندهامين خضرايي
ناشرنويد شيراز
محل چاپشيراز
سال چاپ1382
نوبت چاپ1
صفحه402
مشاهده گزیده
عنوانترجيح دشمن دانا بر دوست نادان
ضرب المثلدشمن دانا به از نادان دوست!
زمينه پيدايشكودكي از جمله آزادگان * رفت برون با دو سه همزادگان پايش از آن پويه درآمد ز دست * مهر دل و مُهره پشتش شكست شد نفس آن دو سه هم‌سال او * تنگ‌تر از حادثه حال او آن كه ورا دوست‌ترين بود گفت * در بُن چاهيش ببايد نهفت تا نشود راز چو روز آشكار * تا نشويم از پدرش شرمسار عاقبت انديش‌ترين كودكي * دشمن او بود در ايشان يكي گفت:‌«همانا كه درين همرهان * صورت اين حال نماند نهان چون كه مرا زين همه دشمن نهند * تُهمتِ اين واقعه بر من نهند زي پدرش رفت و خبردار كرد * تا پدرش چاره آن كار كرد هر كه در او جوهر دانايي است * ‌بر همه چيزش توانايي است دشمن دانا كه غم جان بود * بهتر از آن دوست كه نادان بود(1)
پيامها1. دوست نادان، ضرر رساني‌اش بيشتر از خير رساني‌اش است. 2. جهل و ناداني حتي از جانب دوست نيز غير قابل تحمل است. 3. خطر معاشرت با نادان بيش از خطر دشمن فهميده و دانا است. 4. دوست نادان قابل تحمل نيست چه برسد به دشمني او. كاربرد: 1. گوشزد كردن خطرات معاشرت با نادان. 2. در مذمت و نكوهش جهل و ناداني. 3. در برشمردن آيين و شرايط دوست‌يابي.
ضرب المثل هاي هم مضمونـ مشو يار خر تا نكشي بار خر! ـ عاقل آن است كه پرهيز كند از جاهل. ـ گلشن با بي‌خردان گلخن است.(2)
اشعار هم مضموناگر دانا بُوَد خصم تو بهتر * كه با نادان شوي يار و برادر (ناصر خسرو) چو دانا تو را دشمن جان بُوَد * بِهْ از دوست مردي كه نادان بود (فردوسي) دشمن دانا كه غم جان بُوَد *‌بهتر از آن دوست كه نادان بود (نظامي) كُنَد ار عاقلت به حق در خشم * بِهْ از آن كت ببندد ابله چشم (سنايي) گر زهر دهد تو را خردمند بنوش * ور نوش رسد ز دست نااهل بريز (خيام)(3)
ريشه هاي قرآني حديثيامام علي(ع): «عَدُوُّ عاقِلٌ خَيْرٌ مِنْ صَديقٍ اَحْمَق؛ دشمن عاقل از دوست احمق بهتر است.»(4) امام علي(ع): «اياك و مصادقة الاحمق، فانّه يُريدُ اَن يَنْفَعْكَ فَيَضُرُّكَ؛ از دوستي احمق بپرهيز؛ زيرا او مي‌خواهد به تو سود برساند ولي ضرر مي‌زند.»(5)
لغاتهمزادگان: هم‌سالان. پويه: دويدن. بن: ته، ريشه. همرهان: همراهان. تهمت نهند: تهمت زنند. نوش: چيز شيرين و گوارا. كت: كه تو را. ابله: نادان، احمق.
پاورقي1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 506. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 337. 3. همان. 4. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 78، ص 12. 5. نهج‌البلاغه سيد رضي، تحقيق: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، حكمت 38.
منبعدوازده هزار مثل فارسي
نويسندهابراهيم شكورزاده بلوري
ناشرآستان قدس رضوي
محل چاپمشهد
سال چاپ1384
صفحه527
مشاهده گزیده
عنواندلهره و نگراني انسان خائن از افشا شدن رازش
ضرب المثلپنبه‌دزد دست به ريشش مي‌كشد.
زمينه پيدايشپنبه‌هاي تاجري به سرقت رفت. هر چه گشتند دزد را نيافتند و عاقبت به قاضي شكايت بردند. قاضي دستور داد همه افراد مشكوك را در يك محل جمع كنند تا دزد را پيدا كند. وقتي همه جمع شدند، قاضي دستور داد به صورت همه نگاه كنند هر كه پنبه به صورتش چسبيده باشد او دزد پنبه‌هاست. در اين ميان دزد از ترس دستي به صورت خود كشيد تا اگر پنبه‌اي به ريشش چسبيده باشد پاك كند. قاضي متوجه شد و بلافاصله دستور داد دزد را گرفتند.(1)
پيامها1. انسان‌هاي خلافكار و مجرم، هميشه در دل ترس از مجازات دارند. 2. كسي كه در راه حق است و به وظايف خويش عمل مي‌نمايد، ترس از جهان واپسين ندارد. 3. خيانتكار دائماً از حساب مي‌ترسد. 4. انديشه و عملكرد صحيح موجب آرامش خاطر و آسودگي وجدان است. اين ضرب المثل را به كسي گويند كه در زندگي نقطه ضعف ندارد ولي از بعضي رويدادها و كنكاش‌ها در رابطه با كار و زندگي‌اش هراس به دل راه مي‌دهد و اظهار ناراحتي مي‌نمايد.(2)
ضرب المثل هاي هم مضمون(ـ آن را كه حساب پاك است از محاسبه چه باك است؟ ـ انبر كه در آتش بگذارند، آقا دزده حساب كار خود را مي‌كند. ـ بي‌گناهان، دلير مي‌باشند. ـ راست باش و مدار از كس بيم. ـ تو پاك باش و مداراگراي برادر از كس باك. ـ چرا ترسم ز ناكرده گناهي؟ ـ دل، قوي باشد چو دامن، پاك باشد مرد را. ـ دل كه پاك است، زبان بي‌باك است. ـ راست باش و ز مير و شاه مترس. ـ زر پاك از محَك چه دارد باك؟ ـ زر، خالص است و باك نمي‌دارد از محك. ـ هر كه خيانت ورزد، دستش از حساب بلرزد. ـ هر كه دزدي كرد مي‌ترسد ز هر پيشامدي.)(3) ـ طلا كه پاك است چه منتش به خاك است.(4)
ريشه هاي قرآني حديثيامام حسين(ع): «اَلْاَمينُ آمِنٌ، وَ الْبَريءُ جَريءٌ وَ الْخائِنُ خائِفٌ، وَ الْمُسيءُ مُسْتوحِشٌ؛ آدم امين در امان است، بي‌گناه بي‌باك است، خيانتكار ترسان است و بدكار هراسان.(5)
لغاتباك: ترس. مير: امير. محك: سنگي به وسيله آن عيار طلا و نقره را تعيين مي‌كنند.
پاورقي1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 313. 2. فرج الله شريفي گلپايگاني، گزيده و شرح امثال و حكم، تهران، هيرمند، چ 2، 1381، ج 1، ص 45. 3. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 126. 4. گزيده و شرح امثال و حكم، ج 1، ص 399. 5. حسين بن محمد حلواني، نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، قم، مدرسه امام مهدي(ع)، 1408 هـ.ق، ص 84.
منبعدوازده هزار مثل فارسي
نويسندهابراهيم شكورزاده بلوري
ناشرآستان قدس رضوي
محل چاپمشهد
سال چاپ1384
نوبت چاپ2
صفحه307
مشاهده گزیده
عنوانتمايل انسان به هم شأن و هم‌خوي
ضرب المثلديزي مي‌گردد درش را پيدا مي‌كند.
زمينه پيدايشدر زمان‌هاي قديم مردي عالم و دانا به شهري مي‌رفت. در راه يك مرد عامي با او همراه شد. مرد دانا از او پرسيد: «تو مرا خواهي برد يا من تو را؟» مرد فكري كرد و گفت: «چه سؤال احمقانه‌اي اينكه ديگر من و تو ندارد. هر دو داريم مي‌رويم.» دانشمند خاموش شد. پس از طي مقداري راه به قبرستاني رسيدند. دانشمند اشاره به گورها كرد و پرسيد: «اينها مرده‌اند يا زنده‌اند؟» دومي باز سري جنباند و گفت: «امروز با چه مرد احمقي هم‌سفرم.» مرد دوباره خاموش شد. به راه ادامه دادند تا نزديكي‌هاي شهر، ديدند كه مردم شهر گندم‌هاي سنبله‌دار را در يك جا انباشته‌اند. دانشمند از مرد پرسيد: «مردم شهر اين گندم‌ها را خورده‌اند؟» مرد گفت: «شما چقدر سؤال‌هاي بي‌سر و ته از آدم مي‌كنيد، مي‌بينيد كه همه‌اش اينجاست. اگر خورده بودند كه اينجا نبود.» دانشمند ديگر حرفي نزد تا به شهر رسيدند و دانشمند مهمان آن مرد شد. مرد پيش زن و دخترش رفت و گفت:‌ «امروز يك مهمان خل و ديوانه‌اي به خانه آورده‌ام كه حرف‌هاي عجيب و غريب و بي‌سر و ته مي‌زند.» دختر او كه از عاقل‌ترين دختران زمان خود بود از پدرش پرسيد: «پدر جان مهمان چه سؤال‌هايي از شما كرده است؟» مرد گفت: «وقتي راه افتاديم از من پرسيد كه تو مرا مي‌بري يا من تو را ببرم؟» دختر گفت: «منظورش اين بوده كه تو در راه قصه و حكايت خواهي گفت تا مشغول باشيم و رنج راه را حس نكنيم يا من بگويم؟» مرد انگشتش را گزيد و تعجب كرد. دختر گفت: «سؤال دومش چه بود؟» مرد گفت: «وقتي به قبرستان رسيديم از من پرسيد اينها مرده‌اند يا زنده‌اند؟» دختر گفت: «منظورش اين بوده كه آنها نام نيك از خود به جا گذاشته‌اند يا نه؟ اگر نام نيك از خود گذاشته باشند زنده‌اند وگرنه، مرده حقيقي هستند، مرد بيشتر تعجب كرد و سؤال سوم را گفت و دختر جواب داد: «منظورش اين بوده كه گندم‌ها را قبلاً فروخته‌اند و پولش را خرج كرده‌اند يا نه؟» مرد شرم‌زده شد و پيش مهمان آمد و جواب سؤال‌ها را گفت. مرد دانشمند پرسيد: «جواب اين سؤال‌ها را چه كسي گفت؟» مرد جواب داد: «دخترم.» دانشمند از دختر او خواستگاري كرد و همان شب دختر را به عقد خود درآورد. وقتي مردم اين قصه را شنيدند گفتند: «گو دوش ديغير لائيب دو واغين تاپيب؛ يعني ديزي مي‌گردد درش را پيدا مي‌كند.
پيامها1. انسان بايد با هم‌جنس و هم‌خوي خودش دوستي و هم‌نشيني داشته باشد. 2. افراد هم‌شأن و هم‌خلق و خو بهتر مي‌توانند با هم معاشرت داشته باشند. 3. تو اول بگو با كيان دوستي من آن‌گه بگويم كه تو كيستي. اين ضرب‌المثل اشاره به يكي از آداب معاشرت دارد و دستور و توصيه به معاشرت با هم‌شأن و هم‌خوي دارد؛ زيرا كه خلاف آن عذابي دردناك است.
ضرب المثل هاي هم مضمونـ آب آب را پيدا مي‌كند، آدم آدم را. ـ آوازه‌خوان ماهي، قورباغه است. ـ ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد. ـ سوراخ كج، ميخ كج مي‌خواهد. ـ كور عصا را مي‌جويد، آب گودال را. ـ هليله با هليله، قند با قند.(2)
اشعار هم مضمونپليد جفت پليد است و پاك، همسر پاك * ز جنس، جنس ندارد به هيچ رويْ گذر‌ (قاآني) كبوتر با كبوتر، باز با باز * كند هم‌جنس با هم‌جنس پرواز(3) (نظامي)
ريشه هاي قرآني حديثيامام علي(ع): «كُلُّ امْرِءٍ يَميلُ اِلي مِثْلِهِ؛ هر كس، به همانند خود گرايش دارد».(4)
لغاتهليله:
پاورقي1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 525. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 343. 3. همان. 4. تميمي آمدي، غرر الحكم و دررالكلم، تحقيق: سيد جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 6865.
منبعدوازده هزار مثل فارسي
نويسندهابراهيم شكورزاده بلوري
ناشرآستان قدس رضوي
محل چاپمشهد
سال چاپ1384
نوبت چاپ2
صفحه554
مشاهده گزیده
عنوانسفارش به دقت در انتخاب دوست و تأثير آن
ضرب المثلپسر نوح با بدان بنشست و خاندان نبوتش گم شد.
زمينه پيدايشمصراع بالا از شيخ اجل سعدي شيرازي است كه در باب اول گلستان در سيرت پادشاهان آمده است: پسر نوح با بدان بنشست * خاندان نبوتش گم شد سگ اصحاب كهف روزي چند * پي نيكان گرفت و مردم شد نوح چندين فرزند داشت و همه به جز كنعان در اطاعت پدر بودند. كنعان با بت‌پرستان هماهنگي مي‌كرد و نصايح و احتجاج پدر در هدايت و دلالتش اثري نداشت. خداي تعالي فرمان داد به جاي تبليغ و ارشاد قوم كشتي بسازد. ديري نگذشت كه ساختمان كشتي به پايان رسيد. پس از‌ آنكه نوح و همراهان داخل كشتي شدند فرمان قهر خدا فرا رسيد: «فارالتنور؛ يعني: از تنور آتش آب بجوشيد» و آن‌گاه طوفاني عظيم برخاست. كشتي نوح بر روي امواج خروشان به حركت درآمد. نوح كه در عرشه كشتي ناظر جريان بود غفلتاً فرزندش كنعان را ديد كه با مرگ دست در گريبان است و براي خلاصي از گرداب هولناكي كه وي را در ميان گرفته بود بيهوده دست و پا مي‌زند. نوح به حكم غريزه و محبت پدري فرياد زد: «كنعان، به كجا مي‌روي؟ هنوز وقت باقي است كه ايمان آوري و به كشتي درآيي.» كنعان كه هنوز گرفتار غرور و نخوت بود به اتكاي بازوي توانايش گفت: «قريباً به كوهي پناه خواهم برد.» ولي لحظه‌اي نگذشت كه موج خروشاني ميان پدر و پسر جدايي انداخت و كنعان را با خود برد. نوح از شدت تأثر دست تضرع به جانب خداي متعال دراز كرد و گفت: «خدايا، اين پسر من و از خاندان من است. تو وعده داده بودي كه مرا و خاندانم را نجات بخشي». خداي تعالي به نوح وحي فرستاد: «اي نوح، او از اهل تو نيست» و با عمل ناشايسته خاندان نبوتش گم شد؛ زيرا اينجا صحبت تقوا و توحيد است نه حََسَب و نَسَب خويشاوندي.(1)
پيامها1. از مصاحبت با افراد بد بايد پرهيز كرد. 2. يكي از مهم‌ترين و مؤثرترين عوامل در شكل‌گيري شخصيت انسان،‌ دوستان و هم‌سالان او مي‌باشد. 3. انسان از دوستان و هم‌سالان خود بيشتر از پدر و مادر حرف‌شنوي دارد. كاربرد: در مورد هشدار دادن به دقت در دوست‌يابي و نيز سرزنش كسي كه دوستان ناباب دارد.
ضرب المثل هاي هم مضمونـ آلو چو به آلو نگرد رنگ برآرد. ـ از بدان بد شَوي ز نيكان نيك. ـ انگور ز انگور همي گيرد رنگ. ـ با بدان سر مكن كه بد گردي. ـ با ماه نشيني ماه شوي، با ديگ نشيني سياه شوي. خوشبويْ بود كلبه همسايه عطار. ـ صحبت روشن ضميران، كور را بينا كند. ـ صحبت نيكان بدان را از بدي باز آورد. ـ گل بشكفد چو هم‌نفس صبحدم شود. ـ مردي گردي، چو گرد مردي گردي. ـ مشو با ناكسان همدم كه صحبت را اثر باشد. ـ هر چيز كه در كان نمك رفت نمك شد. ـ هر كه با ديگ نشيند بِكُند جامه سياه.(2)
اشعار هم مضمون(با بدان كم نشين كه در ماني * خوپذير است نفس انساني (سنايي) تو اول بگو با كيان دوستي * من آ‌ن‌گه بگويم كه تو كيستي چه بهره مي‌بري از اختلاط نااهلان * بِه جُز شراره و دود از دكان آهنگر مدتي با خر نشيني، خر شوي *‌ گر روي گرمابه با گر، گر شوي واي آن زنده كه با مرده نشست * مرده گشت و زندگي از وي بجست (مولوي)(3)
ريشه هاي قرآني حديثيرسول خدا(ص): «اَلْمَرْءُ عَلي دينِ خَليلِهِ وَ قَرينِهِ؛ آدمي به دين دوست و يار خود است.»(4) رسول خدا(ص): «مَثَلُ الْجَليسِ الصّالِحِ مَثَلُ الْعَطّارِ، اِنْ لَمْ يُعطِكَ مِنْ عِطْرِهِ اَصابَكَ مِنْ ريحهِ، وَ مَثَلُ الْجَليسِ السُّوءِ مَثَلُ الْقَيْنِ اِنْ لَمْ يُحْرِقْ ثَوْبَكَ اَصابَكَ مِنْ ريحِه؛ حكايت هم‌نشين خوب، حكايت عطار است كه اگر از عطرش به تو ندهد، بوي خوش آن به مشامت مي‌رسد، و حكايت هم‌نشين بد، مانند آهنگر است كه اگر [حرارت كارگاه او] لباست را نسوزاند، بوي بد آن مشامت را مي‌آزارد.»(5) رسول خدا(ص): «اِعتِبُروا الصّاحِبَ باالصّاحِبِ؛ دوست را به دوستش بسنجيد و بشناسيد.»(6) امام علي(ع): «قارِنْ اَهْلَ الْخَيْرِ تَكُنْ مِنْهُمْ وَ بايِنْ اَهْلَ الشَّرِّ تَبنْ عَنْهُمْ؛ قرين اهل خير باش تا از ‌آنان شوي و از اهل شر دوري گزين تا از‌ آنان بركنار باشي».(7)
لغاتمردي: جوان‌مرد. گر: اگر. كيان: چه كساني. اختلاط: معاشرت. گرمابه: حمام. گر: كچل.
پاورقي1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 308. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 330. 3. همان. 4. شيخ كليني، كافي، تحقيق: علي اكبر غفاري، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چ 3، 1388 هـ.ق، ج 2، ص 375. 5. متقي هندي، كنزالعمال، ترجمه: صفوة السقاء، بيروت، مؤسسة الرساله،‌ چ 1، 1389 هـ.ق،‌ حديث 24736. 6. همان. 7. نهج‌البلاغه سيد رضي، تحقيق: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، نامه 31.
منبعامثال و حكم
نويسندهعلي اكبر دهخدا
ناشراميركبير
محل چاپتهران
سال چاپ1357
نوبت چاپ4
مشاهده گزیده
عنوانتدبير و اتحاد راه غلبه بر دشمن
ضرب المثلپشه چو پُر شد بزند پيل را.
زمينه پيدايشصعوه‌اي در كنار دريا بالاي درختي آشيانه داشت و بچه كرده و در آن بيشه فيلي بود. هر روز به كنار دريا مي‌آمد و آب مي‌خورد و در سايه آن درخت مي‌آسود و پشت و پهلوي خود را به درخت ماليدي و درخت را به حركت‌ آوردي و بچگان مرغ را زحمت رساندي. روزي كه آن گنجشك، بچگان خود را در رنج و تَعَب ديد، گفت: «فيل مرا دشمن است بايد كه دشمن را از روي حكمت و تدبير از پاي درآورد. در اين كار هم‌دستي مي‌بايد. پيش مهتر پشه‌ها بايد رفت و با او مصلحت و مشورت كرد.» پيش مهتر پشه‌ها رفت و حقيقت حال خود و فيل باز گفت و گفت: «از تو مدد و ياري مي‌خواهم كه تو را با لشكرت در چشم و گوش او فرود آورم و لشكر خود را بفرمايي كه به چشم و گوش او نيش زنند.» مهتر پشه‌ها قبول كرد و گفت: «اين كار سهل است.» در ساعت، مهتر با فوج و لشكر بر سر و گوش و چشم فيل فرود آمدند تا آنكه خون روان شد. آن‌گاه صعوه پيش مهتر مگسان رفت و حقيقت حال فيل باز گفت كه پشه‌ها بر سر و چشم و گوش او فرود آمدند و زخم زنده‌اند. الحال بايد كه شما با فوج و حشم خود بر آن جراحت‌ها بنشينيد و طعمه خود كنيد و بالاي زخم سرگين بيندازيد تا كرم بر آن جراحت‌ها افتد و نابينا گردد. در ساعت مهتر مگسان با فوج خود بر گوش و چشم فيل فرود آمدند و يك شب و روز بر‌ آن جراحت‌ها سرگين مي‌انداختند تا كرم افتاد و فيل نابينا گشت و به چَرا نتوانست رفت. صعوه گفت: «در اين مقام، پاره‌اي انتقام خود كشيدم، اما حيله بايد كرد كه به يك بارگي هلاك گردد.» آن‌گاه نزديك غوك رفت و گفت: «مدد تو باقي مانده است.» گفت: «كدام است؟» گفت: «در كنار دريا موضعي كه بسيار عميق باشد در وقت صبح چنان‌كه عادت شماست با ياران خود آنجا جمع گشته بانگ و فرياد كنيد، چون امروز چهار روز است كه فيل كور شده است او راه آب نمي‌داند تشنه است بر اثر صداي شما به آب خوردن خواهد آمد چون به كنار آب رسد پاي در آب نهد غرق شود در آن وقت از شر او ايمن گرديم.» پس غوك در وقت سحر با ياران خود به موضعي كه بسيار عميق بود رفتند و بانگ و فرياد مي‌كردند. فيل از شدت تشنگي پي بانگ غوكان رفت تا به كنار دريا رسيد. پاي در آب نهاد فرو رفت و غرق شد و در ميان مردم مثل گشت «پشه چو پُر شد بزند پيل را.»(1)
پيامها1. اتحاد و همدلي موجب افزايش نيرو و توانايي انسان‌هاست. 2. انسان‌ها با اتحاد و انسجام كارهاي نشدني را مي‌توانند انجام دهند. 3. يك دست صدا ندارد. 4. شرط موفقيت يك جامعه اتحاد و همدلي افراد آن است. اين ضرب‌المثل در بيان فايده اتحاد و همدلي به كار مي‌رود.
ضرب المثل هاي هم مضمونـ آب به آب مي‌خورد زور بر مي‌دارد. ـ آتش از آتش گُل مي‌كند. ـ آري، به اتفاق جهان مي‌توان گرفت. ـ آنها دو نفر بودند همراه، ما صد نفر بوديم تنها. ـ اتحاد، موجب قوّت است. ـ دو بلبل بر گلي خوش‌تر سُرايند. ـ دو هيزم را به هم بهتر بود سوز.(2)
اشعار هم مضمونچو هم‌پشت باشيد و هم يكزبان * يكي كوه كندن ز بن مي‌توان (فردوسي) صد هزاران «خيط يك تو» را نباشد قوّتي *‌ چون به هم برتافتي اسفنديارش نگسلد (سعدي) مورچگان را چو بود اتفاق * شير ژيان را بدرانند پوست (سعدي)
ريشه هاي قرآني حديثي«وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ؛ همگي به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد.» (آل عمران: 103) امام علي(ع): «اِنَّهُ لَمْ‌يَجْتَمِعْ قَوْمٌ قَطُّ عَلي اَمْرٍ واحِدٍ اِلاَّ اشْتَدَّ اَمْرُهُمْ وَاسْتُحكِمَتْ عُقْدَتُهُم؛ هرگز گروهي بر يك كار متحد نشدند مگر آنكه كارشان قوّت گرفت و پيمانشان استحكام يافت».(3)
لغاتصعوه: گنجشك. ماليدي: مي‌ماليد. تعب: زحمت. مهتر: رئيس بزرگ. حشم: خدمتكاران. سرگين: مدفوع. هم‌پشت: يار. بُن: ريشه. خيط يك‌تو: نخ يك لايه. برتافتي: ببافي. نگسلد: جدا نكند. ژيان: خشمگين.
پاورقي1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 311. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 51. 3. همان. 4. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 32، ص 405.
منبعامثال و حكم
نويسندهعلي اكبر دهخدا
ناشراميركبير
محل چاپتهران
سال چاپ1357
نوبت چاپ4
جلد2
صفحه671
مشاهده گزیده