عنوانتصويربرداري صدا و سيما از زندگي شهيد رجايي
خلاصهوقتي از زندگي شهيد رجايي فيلم برداري مي‌كنند مي‌گويد من از مردم كشورم خجالت مي‌كشم.
حكايتوقتي از تلويزيون مي‌خواستند بيايند و از نزديك تصوير منزل و زندگي ساده‌ دائي‌ام را فيلمبرداري كنند و به مردم نشان بدهند ايشان به آنها گفته بود من از مردم كشورم خجالت مي‌كشم كه بعضي از آنها سرپناهي ندارند و بخاطر يك منزل كوچك در عذاب هستند و آن وقت شما مي‌خواهيد خانه مرا به آنها نشان بدهيد. بعد گفته بود نمي‌دانم چه لزومي دارد كه اين كار را بكنيد چون مردمي كه اين فيلم را مي‌بينند از دو سه دسته بيرون نيستند يا مرا مي‌شناسند كه قبول مي‌كنند آنها حتي اگر زباني هم از كسي وضع زندگي مرا بشنوند مي‌پذيرند و يا مرا نمي‌شناسند و قبول ندارند كه هر چقدر شما از اين فيلمها به آنها نشان بدهيد باورشان نمي‌شود و خواهند گفت اين يكشب رفته منزل يكي از پاسدارهايش تا اين فيلم را از او بگيرند!
شخصيتشهيد محمدعلي رجايي
راوييوسف صباغان
راوييوسف صباغان
منبعسيره شهيد رجايي
نويسندهغلامعلي رجايي
ناشرنشر شاهد
محل چاپتهران
سال چاپتابستان 1378
نوبت چاپسوم
صفحه560
مشاهده گزیده
عنوانانتقاد ناروا از رجايي در حضورش در اتوبوس
خلاصهشهيد رجايي به اتوبوس دو طبقه سوار مي‌شود راننده و شاگردش در حضورش به او حرفهايي مي‌زنند كه واقعيت نداشته ولي رجايي خودش را معرفي نمي‌كند.
حكايتروزي كه با دايي‌ام به جايي مي‌رفتيم تعريف مي‌كرد يك بار كه اتوبوس دو طبقه سوار شده بودم راننده اتوبوس با شاگرد خود در مورد افزايش قيمت پيكان كه به يكصد هزار تومان رسيده بود صحبت مي‌كرد و مي‌گفت شنيده‌اي كه قيمت پيكان صد هزار تومان شده است شاگرد به او گفت بشود يك ميليون تومان آن موقع كه قيمت آن سي هزار تومان بود ما نمي‌توانستيم ماشين بخريم حالا هم نمي‌توانيم. بعد نگاهي به من كرد و به راننده گفت مثلاً اين آقا را ببين چقدر شبيه آقاي رجايي است ولي حالا او كجا دارد زندگي مي‌كند و با چه ماشين‌هايي رفت ‌و آمد مي‌كند و اين بنده خدا هم آمده سوار اتوبوس دو طبقه شده است! بعد مي‌گفت راننده حرف او را باور و تأييد كرد و كلّي به من بد و بيراه گفت.
وقتي كار به اين جا رسيده من به او گفتم آقاي راننده حالا شما از كجا مي‌دانيد شايد اين بنده خدا هم مثل شما زندگي مي‌كند و زندگيش با شما تفاوتي نمي‌كند راننده جواب داد: نه آقا تو هم دلت خوش است شما چقدر ساده‌اي! آنها زندگي‌يي دارند كه به خيال من و تو هم نمي‌رسد شاگرد او هم مرتب حرف راننده را تأيد مي‌كرد و من نگفتم كه خود من رجايي هستم.
شخصيتشهيد محمدعلي رجايي
راويمحمد صديقي
راويمحمد صديقي
منبعسيره شهيد رجايي
نويسندهغلامعلي رجايي
ناشرنشر شاهد
محل چاپتهران
سال چاپتابستان 1378
نوبت چاپسوم
صفحه559
مشاهده گزیده
عنوانناسزاي راننده تاكسي و جواب شهيد رجايي
خلاصهروزي شهيد رجايي سوار تاكسي بود كه مشاهده مي كند راننده با يك مسافر ديگري حسابي به مرحوم بهشتي و رجايي ناسزا مي‌گفتند،ناگهان شهيد رجايي به حرف درمي‌آيد كه اين حرفهاي شما واقعيت ندارد من رجايي‌ام.
حكايتيك روز پسر‌خاله‌ام مي‌گفت دائيم تعريف مي‌كرد يكروز كه در تاكسي بودم ديدم راننده با دو مسافر حسابي دم‌گرفته‌اند و عليه من و آقاي دكتر بهشتي و آقاي باهنر حرف مي‌زنند كه بله اينها همه سرمايه‌دارند و راننده هم كه از حرفهاي آن دو مسافر متأثر شده بود شروع كرد به ناسزا دادن به من. ايشان مي‌گفت من ديدم ديگر اين خيلي ظلم است لذا رو به آن راننده كردم و گفتم آن برادر كه تو داريرعليه او حرف مي‌زني كه سرمايه‌دار است و چه دارد خود من هستم! مي‌گفت راننده باورش نميشد كه وزير آموزش و پرورش به تاكسي او سوار شده باشد. يك نگاهي از آينه بمن كرد و گفت: آخر چنين چيزي ممكن است كه شما وزير باشيد و ماشين نداشته باشيد و سوار تاكسي بشويد؟ گفتم بله وقتي پابرهنه‌هاي يك جامعه انقلاب بكنند آدمهايي هم مثل من وزير مي‌شوند و چون از خودشان ماشيني ندارند سوار تاكسي و اتوبوس مي‌شوند.
شخصيتشهيد محمدعلي رجايي
راويمحسن صديقي
راويمحسن صديقي
منبعسيره شهيد رجايي
نويسندهغلامعلي رجايي
ناشرنشر شاهد
محل چاپتهران
سال چاپتابستان 1378
نوبت چاپسوم
صفحه558 و 559
مشاهده گزیده

عنوانحقوق اندك وزيران كابينه در دولت شهيد رجايي
خلاصهدر دولت شهيد رجايي براي هر وزيري هفت هزار تومان حقوق تعيين شد كه بسيار اندك بود، وقتي بعدها ديدند خيلي كم است دو هزار تومان افزودند.
حكايتدر اولين جلسه هيئت دولت كه به رياست آقاي رجايي تشكيل شد ايشان بحثي را در مورد ميزان حقوق وزيران به ميان كشيد و پس از تبادل و نظر تصميم نهايي خودش را بر مبناي پرداخت ماهيانه هفت‌هزار تومان حقوق به وزرا اعلام كرد كه اين مبلغ در سطح حقوق يك كارمند متوسط بود. دوستان چيزي نگفتند تا اينكه پس از گذشت چند ماه تدريجاً زمزمه‌هايي شروع شد كه اين حقوق كفاف زندگي وزراء را كه اكثراً عائله‌مند بودند و مي‌بايستي از اين مبلغ اجاره منزل را بپردازند نمي‌كند اما بدليل حيائي كه از ايشان داشتند كسي چيزي نمي‌گفت. برخي از دوستان ترجيح دادند مسئله را بمن منتقل كنند آنها مي‌گفتند حقيقتاً قضيه اينطوري است و نمي‌رسد. من هم كه نظر دوستان را داشتم به آقاي رجايي مسئله را منتقل كردم و گفتم نظر برخي از دوستان و خود من هم اين است كه اين حقوق كفاف زندگي متوسط ما را هم نمي‌كند از آنجا كه ايشان يك فرد منطقي بود. وقتي ديد قضيه تقريباً حالت عمومي بخود گرفته است قبول كرد و دوهزار تومان ديگر به حقوق وزراء اضافه كند اين در حالي بود كه در آن زمان سقف حقوق وزراء بيشتر از پانزده هزار تومان بود ولي هدف آقاي رجايي اين بود كه وزراي كابينه‌اش يك زندگي متوسطي در حد همه مردم و كارمندان دولت داشته باشند.
شخصيتشهيد محمدعلي رجايي
راويسيد‌علي اكبر پرورش
راويسيد‌علي اكبر پرورش
منبعسيره شهيد رجايي
نويسندهغلامعلي رجايي
ناشرنشر شاهد
محل چاپتهران
سال چاپتابستان 1378
نوبت چاپسوم
صفحه557
مشاهده گزیده
عنوانرفت و آمد عادي شهيد رجايي بين مردم
خلاصهخيلي از افراد وقتي آقاي رجائي را در خيابان مي‌ديدند و چون باور نمي‌كردند آقاي رجايي پياده راه برود مي‌گفتند اين آقا چقدر شبيه نخست‌وزير است.
حكايتدر دوران نخست‌وزيري دائي‌ام يك روز ايشان كه طبق معمول براي بازديد از خواهرش به خانه ما آمده بود پس از اينكه مي‌خواست برود از يك نانوايي كه در آن محل نان خوبي مي‌پخت چند نان خريد و بطرف منزلش پياده راه افتاد. من هم كه دوست داشتم لحظات بيشتري را با ايشان باشم به همراهشان حركت كردم تا چهارراه آبسردار با هم رفتيم سر پيچ فخر‌آباد يك ماشين جلوي ما پيچيد و اندكي توقف كرد و نگاهي سراپا تعجب به آقاي رجايي كه دو نان خريده و پياده راه مي‌رفت كرد، باورش نمي‌شد اين همان رجايي نخست‌وزير است. كسي كه عقب نشسته بود به او گفت نگاه كن اين آقاي رجايي است. راننده هم گفت خيال مي‌كني اين شبيه رجايي است. رجايي كه توي پياده‌رو راه نمي‌رود. به دائي‌ام گفتم در اين رفت و آمدها ممكن است خداي ناكرده شما را ترور كنند گفت نه از اين جور مسايل كه الآن ديدي زياد براي من اتفاق افتاده و من چون بدون برنامه قبلي اين كارها را مي‌كنم همه خيال مي‌كنند فردي را كه كوچه و در خيابان و پياده‌ور مي‌بينند كسي شبيه من است نه خود من لذا كاري به كار من ندارند و خطري احساس نمي‌كنم مگر اينكه مرا از ابتدا كاملاً تعقيب و شناسائي كنند.
شخصيتشهيد محمدعلي رجايي
راويمحمد صديقي
راويمحمد صديقي
منبعسيره شهيد رجايي
نويسندهغلامعلي رجايي
ناشرنشر شاهد
محل چاپتهران
سال چاپتابستان 1378
نوبت چاپسوم
صفحه556
مشاهده گزیده

عنوانساده زیستی و مردمداری شهید رجایی
خلاصهمرحوم رجايي گاهي پياده رفت ‌و آمد مي‌كرد برخي باور نمي‌كردند او شهيد رجايي است مي‌گفتند: او چقدر شبيه آقاي رجايي است.
حكايتدر دوراني كه هنوز جو ترور خيلي بالا نگرفته بود مردم كوچه و بازار و خيابان كه اوضاع وزراء رژيم شاه را در ذهن داشتند يكدفعه مي‌ديدند فردي كه پياده و كاملاً ساده از خيابان عبور مي‌كند آقاي رجايي وزير آموزش و پرورش است كه مثلاً ديروز در نماز جمعه صحبت كرده و صحبت‌هاي او از راديو تلويزيون هم پخش شده است. چون باور نمي‌كردند ايشان باشد ترديد مي‌كردند كه به او سلام و اداي احترام بكنند يا نه! خود عمو مي‌گفتند: يك بار كه در اتوبوس نشسته بودم ديدم يكي مرا به دوستش نشان ميدهد و مي‌گويد: فلاني خلقت خدا را نگاه كن قيافه اين يارو عين قيافه آقاي رجايي است!
شخصيتشهيد محمدعلي رجايي
راويمحمد رجايي
راويمحمد رجايي
منبعسيره شهيد رجايي
نويسندهغلامعلي رجايي
ناشرنشر شاهد
محل چاپتهران
سال چاپتابستان 1378
نوبت چاپسوم
صفحه553 و 554
مشاهده گزیده
عنوان شهيد رجايي مثل عامه مردم
خلاصهوقتي شهيد رجايي بين مردم مي‌آمد خيلي شنيده مي‌شد كه آنها مي‌گفتند: اين كه سرو وضعش عين ماست.
حكايتدر اوايل سال 60 به همراه آقاي رجايي به مرودشت شيراز رفتيم تا ايشان در آن روزهاي نخست فروردين، ايام نوروز را در ميان جنگزدگان و مهاجرين مقيم آن شهر و ساير شهرهاي ديگر بگذراند وقتي از ماشين پياده شديم آقاي رجايي بطرف جايگاه سخنراني رفت و من هم براي اينكه از نظريات مردم مطلع باشم در ميان جنگ‌زدگان رفتم. بي‌اختيار متوجه شدم تا چشم مردم به سرو وضع ساده و بي‌آلايش و رفتار مردمي آقاي رجايي افتاد همه او را به يكديگر نشان مي‌دادند و با تعجب مي‌گفتند واقعاً اين نخست‌وزير مملكت است؟ اين كه سرو وضعش مثل خودمان ماست.
شخصيتشهيد محمدعلي رجايي
راويصادق عزيزي
راويصادق عزيزي
منبعسيره شهيد رجايي
نويسندهغلامعلي رجايي
ناشرنشر شاهد
محل چاپتهران
سال چاپتابستان 1378
نوبت چاپسوم
صفحه553
مشاهده گزیده
عنوانحضور يافتن شهيد رجائي در محل كار با موتور
خلاصهبارها چه در زمان وزارت چه نخست‌وزيري چه نماينده مجلس،شهيد رجايي با موتور سيكلت به سر كارها و قرارهايش مي‌رفت.
حكايت1 ـ يكي از دوستان دوران زندان آقاي رجايي براي من تعريف مي‌كرد يك روز كه با موتور از ميدان بهارستان عبور مي‌كردم ناگهان صداي كسي را شنيدم كه نام مرا صدا كرد و گفت علي آقا، وقتي به عقب نگاه كردم با كمال تعجب ديدم آقاي رجايي وزير آموزش و پرورش است. خدمتشان رفتم بعد از حال و احوالپرسي گفت داشتي‌ كجا مي‌رفتي؟ وقتي مسيرم را ذكر كردم با تواضع و افتادگي خاصي كه داشت در حالي كه به ترك موتور من سوار شد گفت مسير من به تو مي‌خورد! در مسير كه مي‌رفتيم بياد گذشته و دبدبه و كبكبه ‌اي كه نه وزراي سابق بلكه حتي رؤساي دفاتر آنها داشتند افتادم و با وضع پس از انقلاب و وزراي دولت اسلامي بخصوص آقاي رجايي مقايسه‌اي كردم و خدا را شكر گفتم.
2 ـ يك روز صبح زود كه هوا نيمه روشن بود عازم محل كارم بودم ديدم يك موتور سوار كه يك نفر را هم ترك خود سواركرده است از كنار من رد شد. وقتي آن فردي كه بر ترك موتور سوار شده به من سلام كرد با تعجب ديدم آقاي رجايي نخست‌وزير است پرسيدم آقاي چرا با موتور؟ گفت ماشين نيامد و من هم كاري دارم كه بايد زودتر از هر روز به نخست‌وزيري بروم. بعد معلوم شد تلفن كرده و گفته‌اند هنوز راننده نيامده گفته هر چه هست بيايد كه من به كارم برسم و آنها هم كه مي‌دانستند عادت به تشريفات ندارد يكي از محافظين‌شان را با موتور به در منزل فرستاده بودند.
3 ـ در دوره اوّل مجلس شوراي اسلامي كه من و آقاي رجايي در آن شركت داشتيم و هر دو نفرمان هم در كميسيون آموزش و پرورش عضو بوديم جلسه‌اي متشكل از حدود دوازده نفر از نمايندگان هفته‌اي يكي دوبار تشكيل مي‌شد كه من و ايشان در اين جلسه شركت مي‌كرديم در اين جلسه بيشتر تصميماتي كه قرار بود در مجلس مطرح شود جمع‌بندي و به صورت تحليل به نمايندگان ارائه مي‌شد. در آن موقع من با موتوري كه داشتم صبحها سر راه مجلس با موتور به در منزل ايشان مي‌رفتم و دو نفري به مجلس مي‌رفتيم.
4 ـ صبح يك روز كه از جلو منزل آقاي رجايي رد مي‌شدم ديدم يكي از پاسدارهاي محافظ او بطرف يك نفر ديگر كه سوار موتور بود دويد و گفت برو. ناگهان پسر كوچك آقاي رجايي كه صدا را شنيده بود از منزل بيرون آمد و به او گفت نه نرو، پدرم آماده است و دارد مي‌آيد كه با موتور شما به نخست‌وزيري برود. به او گفتم آقاي كمال چي شده‌؟ گفت پدرم منتظر ماشين بود ولي عجله دارد زودتر برود مي‌خواهد با موتور محافظين به نخست‌وزيري برود.
5. يكي از همسايگان نزديك آقاي رجايي برايم تعريف مي‌كرد پاسي از شب گذشته بود در كوچه صداي يك موتور را شنيدم با توجه به اينكه دوران ترور بود نگران شده سراسيمه خودم را به در منزل رساندم چون تصور مي‌كردم ممكن است خطري منزل آقاي رجايي را تهديد كند وقتي به در منزل را باز و به كوچه نگاه كردم ديدم آقاي رجايي كه در آن زمان نخست‌وزير بود در حالي كه بر ترك يك موتور سوار بود از نخست‌وزيري به منزل بازگشته است آن شب از تواضع و خلوص و سادگي اين مرد بزرگ بسيار هيجان زده شدم و خدا را شكر كردم كه چنين مسئوليني را بما داده است.
6. يكي از محافظين آقاي رجايي براي من تعريف كرد يك روز كه كار مهمي پيش آمده بود چون تلفن منزل آقاي رجايي جواب نمي‌داد بمن گفتند سريعاً با موتور به در منزل ايشان كه نخست‌وزير بود، بروم و خبر بدهم و آماده باشند چون كاري پيش آمده، زودتر تشريف بياورند. وقتي اين خبر را به ايشان دادم تا آمدم بگويم الآن ماشين شما مي‌آيد گفت چند دقيقه صبر كن رفت و لباس پوشيد و برگشت و گفت برويم. دست‌پاچه شدم و گفتم آقاي رجايي الآن ماشين شما مي‌رسد. گفت آقا جان باش برويم براي چه بيايد همين كه شما آمده‌ايد بس است! برو كه به قرارمان برسيم. اين را گفت و پشت سر من سوار موتور شد.
شخصيتشهيد محمدعلي رجايي
راويحسن رجايي ـ حسين امير مؤيد ـ سيدعلي‌اكبر پرورش ـ مرضيه حديده‌چي ـ غلامرضا فاضلي
راويحسن رجايي ـ حسين امير مؤيد ـ سيدعلي‌اكبر پرورش ـ مرضيه حديده‌چي ـ غلامرضا فاضلي
منبعسيره شهيد رجايي
نويسندهغلامعلي رجايي
ناشرنشر شاهد
محل چاپتهران
سال چاپتابستان 1378
نوبت چاپسوم
صفحه546 ـ 548
مشاهده گزیده
عنوانرفتن شهيد رجائي با ژيان
خلاصهشهيد رجايي در دوراني كه وزير بودند،ضمن عزيمت با ژيان دوستانش، مي‌گويد: من دوست دارم به ژيان سوار شوم نه اين ماشين‌هاي تشريفات.
حكايتدر موقعي كه آقاي رجايي وزير آموزش و پرورش بود تا يكي از دوستان كه در مدرسه كمال، افتخار شاگردي ايشان را داشتيم قرار گذاشتيم. به ديدن او برويم. قبلاً تلفن زديم كه مي‌خواهيم خدمت برسيم ايشان گفت من در اين ساعت مي‌خواهم به وزارت راه بروم شما به اينجا بيائيد با همديگر مي‌رويم و توي راه صحبت مي‌كنيم ما با ژيان دوستمان راهي ميدان بهارستان شديم و ايشان را از وزارت آموزش و پرورش سوار كرديم و براه افتاديم در طول مسير آقاي رجايي مي‌گفتند من ترجيح مي‌دهم مثل شما در ماشين ژيان سوار بشوم تا اين ماشين‌هاي تشريفاتي وزارتخانه‌ها، كه وقتي آدم سوار مي‌شود احساس مي‌كند كم‌كم گردنش بطرف عقب پيش مي‌رود و يك حالت تكبري به او دست ميدهد بعد گفت من اصلاً از اين تشريفاتي كه هست خوشم نمي‌آيد.
شخصيتشهيد محمدعلي رجايي
راوي سيد‌علي بنايي
راوي سيد‌علي بنايي
منبعسيره شهيد رجايي
نويسندهغلامعلي رجايي
ناشرنشر شاهد
محل چاپتهران
سال چاپتابستان 1378
نوبت چاپسوم
صفحه543
مشاهده گزیده
عنوانمسافرت شهيد رجايي در دوره نخست‌وزيري( و هيأت همراه) با اتوبوس كهنه
خلاصهدر يكي از مسافرت‌ها به خوزستان چند ماشين براي آوردن شهيد رجايي و همراهانشان به فرودگاه مي‌روند ايشان مي‌گويد يك ميني‌بوس يا اتوبوس نداريد جواب مي‌دهند يك اتوبوس كهنه واحد هست مناسب نيست شهيد رجايي مي‌گويد: بگوييد آن را بياورند و با آ‌ن بهمراه هيأت همراه سفر را شروع مي‌كند.
حكايتزمستان سال 59 از استانداري خوزستان به فرمانداري دزفول تلفن زدند و گفتند آقاي رجايي نخست‌وزير به همراه هيأتي به پايگاه هوايي دزفول وارد مي‌شوند كه از آنجا براي بازديد به كشت و صنعت كارون در شوشتر بروند. از ما خواستند وسيله‌هايي را كه در فرمانداري قابل استفاده هست جهت استفاده هيئت همراه ايشان به پايگاه ببريم و منتظر ورود ايشان باشيم. ما هم سه ماشين كه شامل يك شورلت قديمي پيكان و يك جيب آهو بود به پايگاه برده و منتظر مانديم. استاندار وقت آقاي مهندس غرضي هم با يكي دو نفر از مسئولين استانداري با دو سه ماشين به آنجا آمدند. وقتي هواپيماي C ـ130 كه يك هواپيمايي حمل‌ونقل باربري در نيروي هوائي ارتش است به زمين نشست آقاي رجايي از آن پياده شد و بعد از سلام و احوالپرسي چون با من قبلاً آشنايي پيدا كرده بود وقتي ديد چند ماشين براي ايشان آماده كرده‌ايم به من گفتند اگر در فرمانداري يك ميني‌بوس يا اتوبوس داريد بياوريد و نيازي نيست كه اين همه ماشين را راه بيندازيم. خدمتشان عرض كردم تنها موجودي ما در فرمانداري يك اتوبوس شركت واحد خارج از رده است كه از تهران آورده‌ايم و آن را بازسازي كرده‌ايم بعد به شوخي به ايشان گفتم حتي سقف آن را كه سوراخ بوده است قيرگوني كرده‌ايم بعد گفتم تعريفي ندارد و ممكن است در راه بماند. گفت عيبي ندارد شما بگوئيد همين را بياوريد. تلفن كرديم و يكي از برادران اتوبوس را آورد آقاي رجايي تا از دور ديد اتوبوس دارد مي‌آيد لبخندي زد و گفت درست شد، همين خوب است! بعد همه هيئت دولت سوار اتوبوس شدند و به طرف شوشتر حركت كردند. نكته جالب اينكه چون مردم دزفول از آمدن آقاي رجايي مطلع شده بودند در مسير راه ايشان تجمع كرده و ابراز احساسات مي كردند. آقاي رجائي وقتي اين شور و احساسات مردمي را ديد از جاي خود بلند شد و در ركاب اتوبوس سرپا ايستاد و به ابراز احساسات مردم پاسخ مي‌داد. آنجا بود كه احساس كردم آقاي رجايي واقعاً يك عنصر مخلص و متواضع و به تمام معني عاشق مردم است.
شخصيتشهيد محمدعلي رجايي
راويامير خاكسار
راويامير خاكسار
منبعسيره شهيد رجايي
نويسندهغلامعلي رجايي
ناشرنشر شاهد
محل چاپتهران
سال چاپتابستان 1378
نوبت چاپسوم
صفحه542
مشاهده گزیده