عنوانشهادت طفل شيرخوار امام حسين(ع) از قول چند راوي
خلاصهامام حسين(ع) طفل شيرخوار خود را بر سر دست گرفت و حرمله نابه كار به تيري او را ذبح كرد.
حكايتحضرت بر در خيمه آمد و به جناب زينب(س) فرمود: كودك صغيرم را به من سپاريد تا او را وداع كنم. پس آن كودك معصوم را گرفت و صورت به نزدك او برد تا او را ببوسد كه حرملة بن كاهل اسدي لعين تيري انداخت و بر گلوي آن طفل رسيد و او را شهيد كرد.
پس آن كودك را به خواهر داد، زينب(س) او را گرفت و حضرت امام حسين(ع) كف هاي خود را زير خون گرفت، همين كه پر شد به جانب آسمان افكند و فرمود: سهل است بر من هر مصيبتي كه بر من نازل شود زيرا كه خدا مي نگرد.
و سبط ابن جوزي در تذكره از هشام بن محمد كلبي نقل كرده كه: چون حضرت امام حسين(ع) ديد كه لشكر در كشتن او اصرار دارند، قرآن مجيد را برداشت و آن را از هم گشود و بر سر گذاشت و در ميان لشكر ندا كرد:
بَيْني وَ بَيْنَكُمْ كَتابُ اللهِ وَ جَدّي مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ(ص).
اي قوم! براي چه خون مرا حلال مي دانيد؟ آيا من پسر دختر پيغمبر شما نيستم؟ آيا به شما نرسيد قول جدم در حق من و برادرم حَسَن(ع): «هذانِ سَيِّد شّبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ»
و در اين هنگام كه با آن قوم احتجاج مي نمود، ناگاه نظرش افتاد به طفلي از اولاد خود كه از شدّت تشنگي مي گريست، حضرت آن كودك را بر دست گرفت و فرمود: «يا قَوْمُ، اِنْ لَمْ تَرْحَمُوني فَارْحَمُوا هذا الطِّفْلَ».
اي لشكر! اگر بر من رحم نمي كنيد پس بر اين طفل رحم كنيد. پس مردي از ايشان تيري به جانب آن طفل افكند و او را مذبوح نمود. امام حسين(ع) شروع كرد به گريستن و گفت: اي خدا! حكم كن بين ما و بين قومي كه خواندند ما را كه ياري كنند بر ما پس كشتند ما را، پس ندايي از آسمان آمد كه بگذار او را يا حسين كه از براي او دايه اي است در بهشت.
و در كتاب احتجاج مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نيام شمشير گودي در زمين كند و آن كودك را به خون خويش آلوده كرد، پس او را دفن نمود.
و طبري از حضرت ابوجعفر باقر(ع) روايت كرده كه: تيري آمد، رسيد بر گلوي پسري از آن حضرت كه در كنار او بود، پس آن حضرت مسح مي كرد خون را بر او و مي گفت:
«اَللّهُمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنٰا لِيَنْصُرُونٰا فَقَتَلُونا».
پس امر فرمود آوردند حِبره ايي و آن جامه اي است يماني، آن را چاك كرد و پوشيد، پس با شمشير به سوي كارزار بيرون شد.
منبعمنتهي الآمال
نويسندهشيخ عباس قمي
ناشرنشر جمال
محل چاپقم
سال چاپ1382
نوبت چاپاول
صفحه566 و 567
مشاهده گزیده
عنواناحوالات اهل بيت(ع) و حضرت سجاد(ع) در واپسين لحظات عمر سيد الشهدا(ع)
خلاصهامام سجاد(ع) و اهل بيت هنگامي كه نداي مظلوميت و ياري طلبي امام حسين(ع) را شنيدند، صدا را به گريه و ناله بلند كردند.
حكايتزماني كه حضرت سيدالشهدا(ع) به نفس نفيس عازم قتال شد، امام زين العابدين(ع) چون پدر بزرگوار خود را تنها و بي كس ديد با آنكه از ضعف و ناتواني قدرت برداشتن شمشير نداشت، راه ميدان پيش گرفت، ام كلثوم از قفاي او ندا در داد كه: اي نور ديده! برگرد! حضرت سجاد(ع) فرمود كه: عمه! دست از من بردار و بگذار تا پيش روي پسر پيغمبر(ص) جهاد كنم. حضرت سيدالشهدا(ع) به اُمّ كلثوم فرمود كه: بازدار او را تا كشته نگردد و زمين از نسل آل محمد عليهم السلام خالي نماند.
بالجمله، امام حسين(ع) در چنين حال نيز از محبت امت دست باز نداشت و خواست بلكه تني چند را به راه هدايت درآورد. لاجرم ندا در داد كه: آيا كسي هست كه ضرر دشمن را از حرم رسول خدا(ص) بگرداند؟ آيا خداپرستي هست كه در باب ما از خدا بترسد؟ آيا فريادرسي هست كه اميد ثواب از خدا داشته باشد و به فرياد ما برسد؟ آيا معيني و ياوري هست كه به جهت خدا ياري ما كند؟ زن ها كه صداي نازنينش را شنيدند به جهت مظلومي او صدا را به گريه و ناله بلند كردند. از كتاب حدائق الورديّه نقل است كه: چون روز عاشورا انصار و اصحاب سيدالشهدا(ع) به درجه رفيعه شهادت رسيدند. حضرت شروع كرد به ندا كرد: اَلٰا نٰاصِرٌ فَيَنْصُرُنٰا، زنان و اطفال كه صداي آن حضرت را شنيدند و صيحه كشيدند.
سعد بن الحارث الأنصاري العجلاني و برادرش ابوالحتوف كه در لشگر عمر سعد بودند، چون اين ندا شنيدند و صيحه آن جناب را استماع كردند ميل به جانب نمودند و پيوسته مقاتله كردند تا جمعي را مقتول و برخي را مجروح نمودند و آخرالأمر هر دو شهيد شدند. رحمة الله عليهما.
منبعمنتهي الآمال
نويسندهشيخ عباس قمي
ناشرنشر جمال
محل چاپقم
سال چاپ1382
نوبت چاپاول
صفحه565 و 566
مشاهده گزیده
عنوانوصيت امام حسين(ع) به امام سجاد(ع) در مورد پرهيز از ظلم به مظلوم
خلاصهامام حسين(ع) به امام سجاد(ع) در مورد پرهيز از ظلم وصيت فرمود.
حكايتدر كافي روايت شده كه: حضرت امام زين العابدين(ع) وقت وفات خويش حضرت امام محمد باقر(ع) را به سينه چسبانيد و فرمود: اي پسر جان! من وصيت مي كنم تو را به آنچه كه وصيت كرد به من پدرم هنگامي كه وفاتش حاضر شد. و فرمود: اين وصيت را پدرم به من نموده، فرمود: «يا بُنَيَّ اِيّاكَ وَ ظُلْمَ مَنْ لا يَجِدُ عَلَيْكَ نٰاصِراً اِلّا الله».
[يعني:] اي پسر جان من! بپرهيز از ظلم بر كسي كه ياوري و دادرسي ندارد مگر خدا.
منبعمنتهي الآمال
نويسندهشيخ عباس قمي
ناشرنشر جمال
محل چاپقم
سال چاپ1382
نوبت چاپاول
صفحه565
مشاهده گزیده
عنوانتعليم دعاي رفع هم و غم و بلاهاي سخت توسط امام حسين(ع) به امام سجاد(ع)
خلاصهامام حسين(ع) در واپسين ساعات عمر دعايي جهت رفع غم و بلاهاي سخت به امام حسين(ع) تعليم فرمود.
حكايتدر دعوات راوندي از حضرت امام زين العابدين(ع) روايت كرده كه فرمود، پدرم مرا در برگرفت و به سينه خود چسبانيد در آن روز كه كشته شد و خون ها در بدن مباركش جوش مي خورد، و فرمود: اي پسر من! حفظ كن از من دعايي را كه تعليم فرمود آن را به من فاطمه(س) و تعليم فرمود به او رسول خدا(ص) و تعليم نمود به آن حضرت جبرئيل از براي حاجت و اندوه و بلاهاي سخت كه نازل مي شود و امر عظيم و دشوار، و فرمود بگو:
بِحَقِّ يٰس وَ القرآنِ الْحَكيمِ وَ بِحَقِّ طٰهٰ وَ الْقُرآنِ الْعظيمِ يٰا مَن يَقْدِرُ عَلي حَوائِجِ السّائِلينَ يا مَنْ يَعْلَمُ ما فِي الضَّميرِ يا مُنَفِّس عَنِ الْمَكْرُوبينَ يا مُفَرِّجَ عَنِ الْمَغْمومينَ يا راحِمَ الشَّيخِ الْكَبيرِ يا رازِقَ الطِّفْلِ الصَّغيرِ يا مَنْ لا يَحْتاجُ اِلَي التَّفْسيرِ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَافْعَلْ بي كذا وَ كَذا.
منبعمنتهي الآمال
نويسندهشيخ عباس قمي
ناشرنشر جمال
محل چاپقم
سال چاپ1382
نوبت چاپاول
صفحه565
مشاهده گزیده
عنوانوصيت امام حسين(ع) به امام پس از خود
خلاصهامام حسين(ع) در واپسين ساعات حيات خويش ودايع امامت را به امام پس از خويش سپرد.
حكايتاز حضرت امام محمد باقر(ع) روايت است كه: امام حسين(ع) در روز شهادت خويش، طلبيد دختر بزرگ خود فاطمه را و عطا فرمود به او كتابي پيچيده و وصيّتي ظاهره و جناب علي بن الحسين(ع) مريض بود و فاطمه آن كتاب را به علي بن الحسين عليهما السلام داد، پس آن كتاب به ما رسيد.
و در اثبات الوصيّة است كه: امام حسين(ع) حاضر كرد علي بن الحسين(ع) را و آن حضرت عليل بود، پس وصيت فرمود به او به اسم اعظم و مواريث انبيا عليهم السلام و آگاهنمود او را كه علوم و صُحف و مصاحف و سلاح را كه از مواريث نبوّت است نزد امّ سلمه (رضي الله عنها) گذاشته و امر كرده كه چون امام زين العابدين(ع) برگردد به او سپارد.
منبعمنتهي الآمال
نويسندهشيخ عباس قمي
ناشرنشر جمال
محل چاپقم
سال چاپ1382
نوبت چاپاول
صفحه564 و 565
مشاهده گزیده
عنوانمظلوميت و هدايت گري امام حسين(ع)
خلاصهامام حسين(ع) در عين غربت و مظلوميت همچنان به فكر هدايت مردم بود.
حكايتچون حضرت امام حسين(ع) به قصر بني مقاتل رسيد و خيمه عبيدالله بن حرّ‌جعفي را ديد حجّاج بن مسروق را فرستاد به نزد او و او را طلبيد و او نيامد، خود حضرت به سوي او تشريف برد. از عبيدالله بن حُرّ نقل است كه: وارد شد بر من حسين(ع) و محاسنش مثل بال غُراب سياه بود، پس نديدم احدي را هرگز نيكوتر از او و نه مثل كسي را كه چشم را پر كند، و رقّت نكردم هرگز مانند رقّتي كه بر آن حضرت كردم در وقتي كه ديدم راه مي رفت و صبيانش در دورش بودند.
منبعمنتهي الآمال
نويسندهشيخ عباس قمي
ناشرنشر جمال
محل چاپقم
سال چاپ1382
نوبت چاپاول
صفحه564
مشاهده گزیده
عنوانمظلوميت و غربت حضرت ابي عبدالله الحسين(ع) در وداع با اهل بيت خود
خلاصهامام حسين(ع) پس از شهادت ياران و اصحاب خود با اهل بيت خويش وداع كرد.
حكايتچون حضرت سيدالشهدا(ع) نظر كرد و هفتاد و دو تن از ياران و اهل بيت خود را شهيد و كشته بر روي زمين ديد عازم جهاد گرديد، پس به جهت وداع زن ها رو به خيمه كرد و پردگيان سرادق عِصمت را طلبيد و ندا كرد كه: اي سكينه! اي فاطمه! اي زينب! اي امّ كلثوم!‌ عَلَيْكُنَّ مِنّي السَّلامُ:
پس سكينه عرض كرد: اي پدر! آيا تن به مرگ داده اي؟ فرمود: چگونه تن به مرگ ندهد كسي كه ياور و معيني ندارد! عرض كرد: پس ما را به حرم جدّمان بازگردان. حضرت در جواب بدين مَثَل تمثّل جست. اگر صيّاد از مرغ قطا دست برمي داشت، آن پرنده در آشيانه خود آسوده مي خفت. كنايت از آنكه اين لشكر دست از من برنمي دارند، و نمي گذارند كه شما را به جايي بَرَم. زن ها صدا به گريه بلند كردند، حضرت ايشان را ساكت فرمود. و گويند كه آن حضرت رو به امّ كلثوم نمود و فرمود:
«اُوصيكِ يا اُخَيَّة بِنَفْسِكِ خَيْراً و اِنّي بارزٌ اِلي هٰؤلآءِ الْقَوْمِ».
منبعمنتهي الآمال
نويسندهشيخ عباس قمي
ناشرنشر جمال
محل چاپقم
سال چاپ1382
نوبت چاپاول
صفحه563 و 564
مشاهده گزیده
عنوانشهادت حضرت ابوالفضل العباس(ع)
خلاصهشيرمرد ميدان كربلا عباس(ع) براي طلب آب به شريعه وارد شد مشك پر كرد و تشنه بيرون آمد اما دو دست او را قطع كرد و مشكش تير زدند و در اين شريعه شهيدش نمودند.
حكايتحضرت عباس(ع) كه اكبر اولاد امّ البنين و پسر چهارم اميرالمؤمنين(ع) بود و كنيتش ابوالفضل و ملقّب به سقّا و صاحب لواي امام حسين(ع) بود، چنان جمال دلآرا و طلعتي زيبا داشت كه او را ماه بني هاشم مي گفتند و چندان بلندبالا بود كه [وقتي] بر پشت اسب قوي و فربه مي نشست، پاي مباركش بر زمين كشيده مي شد!‌ او را از مادر و پدر سه برادر بود كه هيچ كدام را فرزند نبود. ابوالفضل(ع) اول ايشان را به جنگ فرستاد تا كشته ايشان را ببيند و اجر مصيبت ايشان را درك فرمايد.
پس از شهادت ايشان بعضي از ارباب مقاتل گفته اند كه چون ان جناب تنهايي برادر خود را ديد به خدمت برادر آمد، عرض كرد: برادر! آيا رخصت مي فرمايي كه جان خود را فداي تو گردانم؟ حضرت از شنيدن سخن جانسوز او به گريه آمد و گريه سختي نمود، پس فرمود: برادر! تو صاحب لواي مني، چون تو نماني كس با من نماند. ابوالفضل(ع) عرض كرد: سينه ام تنگ شده و از زندگاني دنيا سير گشته ام و اراده كرده ام كه از اين جماعت منافقين خونخواهي خود كنم. حضرت فرمود: پس اكنون كه عازم سفر آخرت گرديده اي، از براي اين كودكان، كمي آب طلب كن. پس حضرت عباس(ع) حركت فرمود و در برابر صفوف لشكر ايستاد و هرچه توانست پند و نصيحت كرد ولي كلمات آن بزرگوار اصلاً در قلب آن سنگدلان اثر نكرد.
به ناچار حضرت عباس(ع) به خدمت برادر شتافت و آنچه از لشكر ديد به عرض برادر رسانيد. كودكان اين بدانستند بناليدند و نداي العَطَش! العَطَش! در آوردند. جناب عباس(ع) بي تابانه سوار بر اسب شده و نيزه بر دست گرفت و مشكي برداشت و آهنگ فرات نمود شايد كه آبي به دست آورد. پس چهار هزار تن كه موكّل بر شريعه فرات بودند، دور آن جناب را احاطه كردند و تيرهاي به چلّه كمان نهاده و به جناب او اندختند.
حضرت عباس(ع) از هر طرف كه حمله مي كرد لشكر را متفرّق مي ساخت، تا آنكه هشتاد تن را به خاك هلاك افكند، پس وارد شريعه شد و خود را به آب فرات رسانيد، چون از زحمت گير و دار و شدّت عطش جگرش تفتيده بود، خواست آبي به لب خشك تشنه خود رساند، دست فرا برد، و كفي از آب برداشت، اما تشنگي سيدالشهدا(ع) و اهل بيت او را ياد آورد و آب را از كف بريخت.
مَشك را پر آب نمود و بر كتف راست افكند و از شريعه بيرون شتافت تا مگر خويش را به لشكرگاه برادر برساند و كودكان را از زحمت تشنگي برهاند. لشكر كه چنين ديدند راه او را گرفتند و از هر جانب او را احاطه كردند، و آن حضرت مانند شير غضبان بر آن منافقان حمله مي كرد و راه مي پيمود. ناگاه زيد بن وَرقا كمين كرده، از پشت نخلي بيرون آمد و حكيم بن طفيل او را ياري نمود، پس تيغي حواله آن جناب نمود، آن شمشير بر دست راست آن حضرت رسيد و از تن جدا گرديد، حضرت ابوالفضل(ع) مشك را به دوش چپ افكند و تيغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله كرد و اين رجز خواند:
وَاللهِ اِنْ قَطَعْتُمُ يَميني
اِنّي اُحامي اَبَداً عَنْ ديني
وَ عَنْ اِمامٍ صادِقِ الْيَقين
نَجْلِ النَّبِيِّ الطّاهِرِ الْاَمينِ
پس جنگ كرد تا ضعف عارض آن جناب شد، ديگر باره حكيم بن طفيل لعين از كمين نخلستان بيرون تاخته و دست چپش را از بند بينداخت، جناب عباس(ع) و مشك را به دندان گرفت و همت گماشت تا شايد آب را به آن لب تشنگان برساند كه ناگاه تيري بر مشك آب آمد و آب آن بريخت و تير ديگر بر سينه اش رسيد و از اسب درافتاد:
پس فرياد برداشت كه: «اي برادر! مرا درياب» ملعوني عمودي از آهن بر فرق مباركش زد كه به بال سعادت به رياض جنّت پرواز كرد.
چون جناب امام حسين(ع) صداي برادر شنيد، خود را به او رسانيد، برادر خود را در كنار فرات با تن پاره پاره و مجروح با دست هاي مقطوع ديد. بگريست و فرمود: «اَلانَ اِنْكَسَرَ ظَهري وَ قَلَّتْ حيلَتي».
اكنون پشت من شكست و تدبير و چاره من گُسسته گشت. در حديثي از حضرت سيد سجاد(ع) مروي است كه فرمودند: خدا رحمت عمويم عباس را كه برادر را بر خود ايثار كرد و جان شريفش را فداي او نمود تا آنكه در ياري او دو دستش را قطع كردند و حق تعالي در عوض دو دست او، دو بال به او عنايت فرمود كه با آن دو بال با فرشتگان در بهشت پرواز مي كند و از براي عباس(ع) در نزد خدا منزلتي است در روز قيامت كه مورد غبطه جميع شهداست و جميع شهدا را آرزوي مقام اوست.
و نقل شده كه حضرت عباس(ع) در وقت شهادت سي و چهار ساله بود و ام البنين مادر جناب عباس(ع) در ماتم او و برادران اعياني او بيرون مدينه در بقيع مي نشست و در ماتم ايشان چنان ندبه و گريه مي كرد كه هركه از آنجا مي گذشت، گريان مي گشت. گريستن دوستان عجيب نيست، مروان بن حكم كه بزرگ ترين دشمن خاندان نبوت بود نيز چون بر ام البنين عبور مي كرد كه از اثر گريه او گريه مي كرد.
منبعمنتهي الآمال
نويسندهشيخ عباس قمي
ناشرنشر جمال
محل چاپقم
سال چاپ1382
نوبت چاپاول
صفحه559 ـ 562
مشاهده گزیده
عنوانشهادت جناب قاسم بن الحسن بن عليّ بن ابيطالب(ع)
خلاصهحضرت قاسم در دفاع از عموي خود وارد ميدان شد و علي رغم تن كوچك خود تعداد زيادي را هلاك كرد و در پايان نيز در آغوش امام حسين(ع) جان سپرد.
حكايتقاسم بن حسن(ع) به عزم جهاد قدم به سوي معركه نهاد. چون حضرت سيدالشهدا(ع) نظرش بر فرزند برادر افتاد، كه جان گرامي بر كف دست نهاده، آهنگ ميدان كرده، بي درنگ پيش رفت و دست به گردن قاسم درآورد و او را در بر كشيد. هر دو تن چندان گريستند، پس قاسم با زبان التماس اجازه مبازه طلبيد. حضرت مضايقه فرمود. پس قاسم گريست و دست و پاي عمّ خود را چندان بوسيد، تا اذن حاصل نمود. پس جناب قاسم(ع) به ميدان آمد، در حالي كه اشكش به صورت جاري بود.
پس كارزارِ سختي نمود. به آن صغر سنّ و خردسالي، سي و پنج تن را به درك فرستاد. حميد بن مسلم گفته: من در ميان لشكر عمر سعد بودم. پسري ديدم كه به ميدان آمده؛ گويا صورتش پاره ماه است. پيراهن و ازاري در برداشت و نعليني در پا داشت، كه بند يكي از آنها گسيخته شده بود؛ و من فراموش نمي كنم كه بند نعلين چپش بود. عمرو بن سعد ازدي گفت: به خدا سوگندً من بر اين پسر حمله مي كنم و او را به قتل مي رسانم. گفتم: سبحان الله! اين چه اراده است كه نموده اي؟ اين جماعت كه دورِ او را احاطه كرده اند، از براي كفايت امر او بس است، ديگر تو را چه لازم است كه خود را در خون او شريك كني؟ گفت: به خدا قسم! از اين انديشه برنگردم. پس اسب برانگيخت و رو برنگردانيد، تا آن گاه كه شمشيري بر فرق آن مظلوم زد و سر او را شكافت. پس قاسم به صورت بر روي زمين افتاد و فرياد برداشت: يا عمّاه! چون صداي قاسم به گوش حضرت امام حسين(ع) رسيد، تعجيل كرد، مانند عقابي كه از بلندي به زير آيد، صف ها را شكافت و مانند شير غضبناك حمله بر لشكر كرد تا به عمرو (لعين) قاتل جناب قاسم رسيد، پس تيغي حواله آن ملعون نمود. عمرو دست خود را پيش داد، حضرت دست او را از مرفق جدا كرد، پس آن ملعون صيحه عظيمي زد. لشكر كوفه جنبش كردند و حمله آوردند تا مگرعمرو را از چنگ امام(ع) بربايند، همين كه هجوم آوردند، بدن او را پامال سمّ ستوران گشت و كشته شد. پس چون گرد و غبار معركه فرو نشست، ديدند امام(ع) بالاي سر قاسم است و آن جوان در حال جان كندن است و پاي به زمين مي سايد و عزم پرواز به اعلي علّييّن دارد و حضرت مي فرمايد: سوگند به خداي! كه دشوار است بر عمّ تو كه او را بخواني و اجابت نتواند و اگر اجابت كند اعانت نتواند و اگر اعانت كند تو را سودي نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتي كه تو را كشتند.
آن گاه قاسم را از خاك برداشت و در بركشيد و سينه او را به سينه خود چسبانيد و به سوي سراپرده روان گشت، در حالي كه پاهاي قاسم در زمين كشيده مي شد. پس او را برد در نزد پسرش علي بن الحسين(ع) در ميان كشتگان اهل بيت خود جاي داد، آن گاه گفت: بارالها! تو آگاهي كه اين جماعت ما را دعوت كردند كه ياري ما كنند، اكنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما يار شدند. اي داور دادخواه! اي جماعت را نابود ساز و ايشان را هلاك كن و پراكنده گردان و يك تن از ايشان را باقي مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ايشان مگردان.
آن گاه فرمود: اي عموزادگان من! صبر نماييد. اي اهل بيت من! شكيبايي كنيد و بدانيد بعد از اين روز خواري و خذلان هرگز نخواهيد ديد.
منبعمنتهي الآمال
نويسندهشيخ عباس قمي
ناشرنشر جمال
محل چاپقم
سال چاپ1382
نوبت چاپاول
صفحه554 و 555
مشاهده گزیده
عنوانشهادت عبدالله بن مسلم بن عقيل (رضي الله عنه)
خلاصهعبدالله و محمد از فرزندان مسلم بن عقيل بودند كه در ركاب حضرت امام حسين(ع) در نهايت مظلوميت به شهادت رسيدند.
حكايتمحمد بن ابوطالب فرموده: اول كسي كه از اهل بيت امام حسين(ع) به مبارزت بيرون شد، عبدالله بن مسلم بود.
پس كارزار كرد و نود و هشت نفر را در سه حمله به درك فرستاد. پس عمرو بن صبيح او را شهيد كرد. (رحمة الله عليه)
ابوالفَرَج گفته: مادرش، رقيه، دختر اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب(ع) بوده. شيخ مفيد و طبري روايت كرده اند كه: عمرو بن صبيح، تيري به جانب عبدالله انداخت و عبدالله دست خود را سپر پيشاني خود كرد. آن تير آمد و كف او را بر پيشاني او بدوخت. عبدالله نتوانست دست خود را حركت دهد. پس ملعوني ديگر نيزه بر قلب مباركش زد و او را شهيد كرد.
ابن اثير گفته: مختار، جمعي را براي گرفتن زيد بن رقاد فرستاد. ابن زيد مي گفت: من جواني از اهل بيت امام حسين(ع) را، كه نامش عبدالله بن مسلم بود، تيري زدم، در حالي كه دستش بر پيشانيش بود. وقتي او را تير زدم، شنيدم كه گفت: خدايا! اين جماعت، ما را قليل و ذليل شمردند. خدايا! بكش ايشان را، همچنان كه كشتند ايشان ما را. پس تير ديگري به او زده شد. پس من رفتم نزد او،ديدم او را كه مرده است. تير خود را بر دل او زده بودم؛ از دل او بيرون كشيدم. خواستم آن تير را كه بر پيشانيش جاي كرده بود، بيرون آورم، بيرون نمي آمد. پس پيوسته او را حركت دادم تا بيرون آوردم. چون نگاه كردم، ديدم پيكان تير در پيشانيش مانده و تير از ميان پيكان بيرون آمده. بالجمله، اصحاب مختار به جهت گرفتن او آمدند. زيد بن رقاد با شمشير به سوي ايشان بيرون آمد. ابن كامل كه رئيس لشكر مختار بود، لشكر را گفت: او را نيزه و شمشير نزنيد، بلكه او را تيرباران و سنگ باران نماييد. پس چندان تير و سنگ بر او زدند، كه بر زمين افتاد. پس بدن نحسش را آتش زدند، در حالي كه زنده بود و نمرده بود.
بعضي از مورخين گفته اند كه، بعد از شهادت عبدالله بن مسلم، آل ابوطالب جملگي به لشكر حمله آوردند. جناب سيد الشهدا(ع) كه چنين ديد، ايشان را صيحه زد و فرمود: «صَبْراً عَلَي الْمَوْتِ يا بَني عَمُومَتي».
هنوز از ميدان برنگشته بودند، كه از بين ايشان محمد بن مسلم به زمين افتاد و كشته شد، (رضوان الله عليه). قاتل او، ابومرهم ازديّ ولقيط بن اياس جُهَني بود.
منبعمنتهي الآمال
نويسندهشيخ عباس قمي
ناشرنشر جمال
محل چاپقم
سال چاپ1382
نوبت چاپاول
صفحه550 ـ 552
مشاهده گزیده