// گزیده های معارفی / داستان

بخشندگي يك پادشاه و بي‌اعتنايي به وسوسه‌هاي اطرافيان

عنوانبخشندگي يك پادشاه و بي‌اعتنايي به وسوسه‌هاي اطرافيان
خلاصهپسر پادشاهي ثروت زيادي از پدر به ارث برد. از سر بخشندگي ثروت خود را ميان سپاه و مردم تقسيم كرد، يكي از هم‌نشينان، او را از اين كار منع كرد و گفت: مانند پادشاهاني باش كه ثروت‌اندوزي مي‌كنند و در مصالح كشور خرج مي‌كنند. پسر پادشاه او را طرد كرد و گفت: خداوند به من بخشيده تا من هم به مردم ببخشم، نه اينكه پول‌ها را براي خود نگه دارم.
حكايتملك‌زاده‌اي گنج فراوان از پدر ميراث يافت. دست كرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بي‌دريغ بر سپاه و رعيت ريخت.
نياسايد مشام از طبله عود(*) * بر آتش نه كه چون عنبر(*) ببويد
بزرگي بايدت بخشندگي كن * كه دانه تا نيفشاني نرويد
يكي از جلساي(*) بي‌تدبير نصيحتش آغاز كرد كه ملوك پيشين اين نعمت را به سعي اندوخته‌اند و براي مصلحت نهاده‌اند. دست از اين حركت كوتاه كن كه واقعه‌ها در پيش است و دشمنان در پس. نبايد كه به وقت حاجت درماني.
اگر گنجي كني بر عاميان بخش * رسد هر كدخدايي را به رنجي
چرا نَستاني از هر يك جويي سيم * كه گرد آيد تو را هر روز گنجي
ملك روي از اين سخن در هم كشيد و او را زجر(*) فرمود و گفت: مرا خداي عزوجل پادشاه اين مملكت گردانيده است تا بخورم و ببخشم، نه پاسبانم كه نگه دارم.
قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت * نوشيروان نمرد كه نام نكو گذاشت
لغاتطبله عود: صندوقچه‌ عود. عنبر: ماده‌اي خوشبو كه از روده يا معده ماهي گرفته مي‌شود. جُلسا: جمع جليس: هم‌نشينان. زجر: راندن، طرد كردن.
منبعگزيده گلستان سعدي
نويسندهدكتر غلامحسين يوسفي
ناشرسخن
محل چاپتهران
سال چاپ1372
نوبت چاپدوم
صفحه53

/// آخرین گزیده‌ها