// گزیده های معارفی / داستان

معجزه پيامبر(ص) در مهماني جابر(س) و بركت پيدا كردن غذا

عنوانمعجزه پيامبر(ص) در مهماني جابر(س) و بركت پيدا كردن غذا
خلاصهجابر بن عبدالله، پيامبر را به مهماني دعوت كرد و غذاي اندكي تدارك ديد، اما با كرامت پيامبر خدا، تمامي اصحاب از آن غذا خوردند و غذا تمام نشد.
حكايتاز جابر بن عبدالله انصاري نقل شده است:
قبل از جنگ خندق، هنگامي كه خندق حفر مي‌كرديم مسلمانان به اندازه‌اي فقير بودند كه عده‌اي از آنها از گرسنگي سنگ بر شكم بسته بودند. از جمله خود پيامبر سنگ بر شكمش بسته بود. نزد پيامبر رفتم و عرض كردم: يا رسول الله!‌ آيا افتخار مي‌دهيد براي غذا به منزل ما تشريف بياوريد؟ فرمود: چه چيز داري؟ گفتم يك بزغاله نر و يك مَنْ جو. فرمود: برو آماده كن، مي‌آييم. به منزل رفتم و به همسرم آمدن حضرت را اطلاع دادم. جو را با آسياب دستي آرد كرديم و با آرد آن خمير تهيه نموديم و داخل تنور قرار داديم. گوشت بزغاله را هم طبخ كرديم. رفتم به رسول الله عرض كردم غذا حاضر است، هر كسي را كه دوست مي‌داريد همراه خود بياوريد. رسول الله بالاي خندق ايستاد و فرمود:
اي مهاجر و انصار! در منزل جابر بن عبدالله ضيافت است. هر كسي دوست مي‌دارد، مي‌تواند به منزل او بيايد. جابر هم شما را دعوت كرده، دعوت او را اجابت كنيد.
ناگهان حدود چند صد نفر كه در حال كندن خندق بودند، چون صداي حضرت را شنيدند حركت كردند و به همراه رسول خدا به سوي خانه من به راه افتادند. در بين راه حضرت به هر كسي مي‌رسيد مي‌فرمود اجابت كنيد دعوت جابر را! من با سرعت به خانه رفتم و به همسرم گفتم: به خدا قسم سيل جمعيت مهاجر و انصار به سوي خانه ما سرازير شده‌اند. اي زن! تو هرگز نمي‌تواني آنها را پذيرايي كني. زن گفت: مگر رسول خدا مقدار غذاي ما را نمي‌دانست؟ گفتم: چرا مقدارش را به عرض ايشان رسانده‌ام. همسرم گفت: پيامبر خدا حكيم است و هرگز كار بيهوده نمي‌كند. دل غمين مدار و آرام باش كه اشكالي پيش نمي‌آيد. تو فقط كار را به عهده خود حضرت بگذار!
همه وارد منزلم شدند. حضرت پرسيد: تنور كجاست؟ تنور را به حضرت نشان دادم. نگاهي به تنور و نگاهي به ديگ غذا كرد و فرمود: ظرفي بياور. ظرفي آوردم، حضرت فرمود چند عدد نان از تنور بيرون بياور و مابقي را در خود تنور باقي بگذار! سپس با دست مبارك، مقداري از نان‌ها را درون ظرف خرد كرد و بعد فرمود مقداري آبگوشت بر نان‌هاي خرد شده بريز، اما مقداري در ديگ باقي بگذار. همين كار را كردم. بعد حضرت فرمود: اي جابر!‌ ده نفر، ده نفر، غذا بده. وقتي ده نفر، ده نفر غذا خوردند به خدا سوگند كه از غذا هيچ كم نمي‌شد. سپس حضرت رو به من كرد و فرمود: يك دستِ بزغاله را بده! دادم، حضرت قسمت كرد، دوباره فرمود: يك دست ديگر بزغاله. باز هم قسمت كرد. فرمود: يك دست ديگر را بده. دست در ديگ بردم، ديدم يك دست ديگر موجود است. حضرت پشت سر هم مي‌فرمود يك دست ديگر، عرض كردم: ‌يا رسول الله! مگر يك بزغاله چند دست دارد؟ تا به حال چندين دست خدمت شما تقديم كردم. حضرت فرمود: ساكت باش اي جابر! ‌به خدا قسم اگر هيچ نگفته بودي با همين يك دست همه را غذا مي‌دادم و باز هم زياد مي‌آمد.
همه غذا خوردند و سير شدند و رفتند. به خدا قسم از غذاي اضافه، چندين روز من و خانواده‌ام مي‌خورديم و تمام نمي‌شد.
پيامهاكارهاي انبياء الهي هيچ‌گاه بي‌حكمت نيست، تنها بايد منتظر ماند و نتيجه حكيمانه آنها را مشاهده نمود.
منبعكليد گنج سعادت
نويسندهسيد ابوالقاسم هاشمي ارسنجاني
ناشرنداي دوست
محل چاپقم
سال چاپ1379
نوبت چاپاول
صفحه70 ـ 72

/// آخرین گزیده‌ها