// گزیده های معارفی / لطایف

حكايت مرد صحرا نشين و نان خوردن او

عنوانحكايت مرد صحرا نشين و نان خوردن او
متنگويند مردي صحرانشين به شهر بغداد آمد و به دكان نانوايي رسيد. بوي نان رمق تازه‌اي به او داد. نزد نانوا آمد و گفت: اي خواجه! چند مي‌گيري كه مرا از نان سير كني؟! نانوا به فكر فرو رفت كه اين مرد با يك و نهايتاً‌ دو يا سه نان سير خواهد شد. بنابراين، گفت: نيم دينار بده و هر چقدر مي‌تواني بخور! مرد نيم دينار داد و بر لب جوي آب نشست. نانوا نان مي‌آورد و مرد آبي به آنها مي‌زد و مي‌خورد تا اينكه بيشتر از نيم دينار نان خورد و پيدا بود كه هنوز قصد خوردن دارد. سرانجام تحمل نانوا تمام شد و گفت: اي برادر! تو را به خدايي كه به تو قدرت نان خوردن داده است، تا كي مي‌خواهي نان بخوري؟! مرد گفت: اي خواجه! بي‌صبري نكن! تا اين‌ آب در اين جوي مي‌رود، من به خوردن ادامه مي‌دهم!
منبعگنجينه لطايف
صفحه127

/// آخرین گزیده‌ها