// گزیده های معارفی / داستان

دعاي ابراهيم ادهم به شخصي كه بر او بدي كرد

عنواندعاي ابراهيم ادهم به شخصي كه بر او بدي كرد
خلاصهشخصي سر ابراهيم ادهم را شكست و بر گردن او طناب انداخت و كشيد. وقتي او را شناخت عذرخواهي كرد. ابراهيم به او گفت: من تو را دعا كردم به خاطر بهشتي كه نصيبم نمودي.
حكايتروزي ابراهيم ادهم به جايي مي‌رفت. سواره نظامي جلو آمد و گفت: تو چه كسي هستي؟ گفت:‌ بنده‌اي. پرسيد: آباداني از كدام طرف است؟ او اشاره به گورستان كرد. آن مرد گفت: مرا مسخره مي‌كني؟! چند تازيانه بر سر او زد تا سرش شكست و خون جاري شد. طناب در گردن او انداخت و با خود كشيد. مردم شهر كه به استقبال ابراهيم آمده بودند تا آنها را ديدند گفتند: اي نادان! اين ابراهيم ادهم، وليّ خداست.
آن مرد بر پاي او افتاد و عذرخواهي كرد، و گفت: وقتي سر تو را شكستم نفرين كردي؟ گفت:‌ دعايت كردم چون مستحق دعاي نيك بودي؛ زيرا با معامله‌اي كه تو با من نمودي نصيب من بهشت شد و نخواستم نصيب تو دوزخ شود.
پرسيد: چرا گفتي بنده‌ام؟ گفت:‌ كيست كه بنده خدا نيست؟ پرسيد:‌ چرا به گورستان اشاره كردي؟ گفت: چون گورستان هر روز آبادتر و شهر خراب‌تر است.
پيامها1. عارف در برابر بدي ديگران صبور است. 2. عارف بدي ديگران را با خوبي جواب مي‌دهد. 3. عارف در حق كسي كه به او بدي كرده دعا مي‌كند.
منبعپيران بلخ
نويسندهجواد نوربخش
ناشريلدا قلم
محل چاپتهران
سال چاپ1379
نوبت چاپاول
جلد1
صفحه123

/// آخرین گزیده‌ها