// گزیده های معارفی / داستان

سخاوت يك سرباز

عنوانسخاوت يك سرباز
خلاصهمعن بن زائده مرد سخاوتمندي بود كه با سقوط بني اميه فراري شد. سربازي او را شناخت خواست دستگيرش كند او گردنبد جواهري را به سرباز در مقابل آزادي خودش پيشنهاد كرد سرباز نپذيرفت ولي او را آزاد كرد و گفت: بدان كه از تو هم بخشنده تر پيدا مي‌شود.
حكايتمعن بن زائده شيباني كه به كثرت جود و شجاعت نيز معروف بود در زمان بني‌اميه با يزيد بن عمر بن هبيره آميزش داشت هنگامي كه حكومت بني اميه منقرض گشت و بني‌عباس روي كار آمدند معن خود را پنهان كرد. مدتي مخفي بود از ترس ظاهر نمي‌شد. بالاخره چاره‌اي انديشيد صورت خود را مدتي در آفتاب نگهداشت تا رنگش سياه شود جبه‌اي از پشم پوشيده هيئت خود را تغيير داد سوار شتري شد و به قصد يكي از دهستان‌ها از بغداد بيرون آمد همين كه از دروازه باب حرب خارج شد مردي سياه چهره از پاسبانان باب حرب دنبالش را گرفت جلو شترش را گرفته گفت تومعن بن زائده هستي كه منصور در جستجوي تست كجا فرار مي‌كني؟
معن گفت اي مرد من آنكس نيستم. سرباز جواب داد تو را خوب مي‌شناسم.
معن هر چه كرد خود را معرفي نكند ممكن نشد. گردن بند جواهري گران‌قيمت با خود داشت آن را به سرباز داده گفت اگر مرا پيش منصور ببري بيش از اين جايزه به تو نخواهد داد گردن بند را بگير و مرا نديده حساب كن، آن مرد سياه چهره گردنبند را گرفته نگاهي كرد گفت راست گفتي قيمت اين رشته چند هزار دينار است حقوق من در هر ماهي بيست درهم مي‌باشد ولي جواهر را به تو بخشيدم و تو را نيز رها مي‌كنم تا بداني سخي‌تر از تو هم پيدا مي‌شود تنها از بخشش‌هاي خودت خوشت نيايد. گردنبند را در دست معن گذاشته خود به كناري ايستاد و گفت اكنون هر كجا مايلي برو!
معن گفت مرا شرمنده كردي ريختن خونم بهتر از اين كار بود هر چه اصرار كرد جواهر را بگيرد نپذيرفت معن از او جدا شده خود را مخفي كرد.(1)
پاورقي1.تاريخ بحيره.
منبعپند تاريخ
نويسندهموسي خسروي
ناشراسلاميّه
سال چاپ1378
نوبت چاپسيزدهم
صفحه45 و 46

/// آخرین گزیده‌ها