// گزیده های معارفی / داستان

چگونگي شهادت حجربن عدي در دفاع از حقانيت امام علي(ع)

عنوانچگونگي شهادت حجربن عدي در دفاع از حقانيت امام علي(ع)
خلاصهوقتي مغيره بن شعبه والي كوفه شد همواره به تمجيد معاويه و نكوهش علي (ع) مي‌پرداخت حجربن عدي اين وضع را تحمل نكرد و لب به اعتراض گشود و مغيره را نكوهش كرد و از علي (ع) دفاع كرد و در اين راه جان خود را فدا كرد.
حكايتهنگامي كه مغيره بن شعبه والي كوفه گرديد به منبر مي‌رفت علي (ع) و شيعيانش را مورد شماتت و توهين قرار مي‌داد كساني كه شركت در كشتن عثمان كرده بودند لعنت مي‌نمود و براي او طلب مغفرت مي‌كرد. حجربن عدي آن جوانمرد قوي دل كه محبت علي (ع) در تار و پود وجودش حكومت مي‌كرد آرام نمي‌نشست در هر مرتبه كه اين سخنان را مي‌شنيد از جاي حركت كرده اعتراض مي‌نمود و در ميان مردم گفتار او را رد مي‌كرد گاهي اين آيه را مي‌خواند (يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداءلله و لو علي انفسكم) «شما اي كساني‌كه ايمان آورده‌ايد در راستي و درستي پايدار باشيد براي خدا گواهي دهيد اگر چه بر ضررتان باشد» و اضافه مي‌كرد من شهادت مي‌دهم كسي را كه تو اي مغيره به زشتي ياد مي‌كني شايسته تمجيد است و شخصي را كه مي‌ستايي سزاوار ملامت و سرزنش مي‌باشد. مغيره او را از اين سخنان باز داشته مي‌گفت: حجر! زبان خود را نگهدار و از خشم سلطان بترس چه بسيار مانند تو كه در راه خشم سلاطين كشته شده‌اند. مدتي بر همين منوال گذشت روزي مغيره به منبر رفته خطبه خواند آن روز نسبت به اميرالمؤمنين (ع) سخنان ناشايسته گفت و با لعن مولاي متقيان، گستاخي را به آخرين حد رسانيد. حجر نتوانست خودداري كند از جا جست و با تمام قدرت نعره اي از جگر بركشيد كه حاكي از روح پاك و از خودگذشتگي وي بود. صداي رساي او را همه مردم داخل و خارج مسجد شنيدند كه گفت مغيره هيچ مي‌داني چه كسي را به زشتي نام مي‌بري و چه ستمگري را مي‌ستايي؟ بالاخره در سال 50 هجري مغيره هلاك شد كوفه و بصره در اختيار زياد بن ابيه قرار گرفت. زياد براي سركشي از محل حكومت خود وارد كوفه شد، حجر را خواست قبلاً با او سابقه دوستي داشت، گفت شنيده‌ام با مغيره چه مي‌كردي و او نسبت به تو صبر و تحمل داشت ولي متوجه باش من مانند او تحمل نخواهم كرد، محبت و علاقه‌اي كه سابقاً نسبت به علي و اولادش داشتم خداوند از قلبم خارج كرده دشمني آنها را جاي داد دشمني كه با معاويه در دل من بود به دوستي مبدل شد! حجر پاسخ داد از من جز خوبي نخواهي ديد نصيحت تو را پذيرفتم و از پيش او خارج شد با اينكه زياد نسبت به حجر احترام مي‌كرد و او را گرامي مي‌داشت حجر از او بيمناك بود. والي جديد كوفه تابستان را در آن جا به سر مي‌برد و زمستان رادر بصره مي‌گذرانيد هنگامي كه در بصره بود عمرو بن حريث را جانشين خود در كوفه قرار مي‌داد و سمره بن جندب نايب او در بصره بود. شيعيان و پيروان اميرالمؤمنين (ع) با حجر رفت و آمد زياد داشتند و از او تعليم مي‌گرفتند در مسجد گردش جمع مي‌شدند آنها را راهنمايي مي‌كرد كم‌كم عده آنها زياد شد بطوريكه ثلث يا نصف مسجد را پر مي‌كردند عابرين اجتماع شيعيان را در اطراف حجر مشاهده مي‌نمودند و خواه ناخواه جريان به گوش عمرو بن حريث مي‌رسيد. بالاخره زماني رسيد كه تمام مسجد از مواليان و دوستان اميرالمؤمنين (ع) پر مي‌شد و با صداي بلند از معاويه و دست نشاندگانش بدگويي مي‌كردند. اين خبر به عمرو بن حريث رسيد وارد مسجد شد، بر منبر رفت مردم را به فرمانبرداري ترغيب نمود و از مخالفت نسبت به حكومت وقت بر حذر داشت عده‌اي از اطرافيان حجر حركت نموده او را ناسزا گفتند از منبر فرود آمده وارد دارالاماره شد درب را بست و جريان را براي زياد نوشت زياد به كوفه آمد هنگامي وارد شد كه حجر با همراهانش در مسجد اجتماع داشتند ابتدا داخل بخش حكومتي گرديد آنگاه خارج شده به مسجد آمد بر منبر رفت مردم را تهديد نموده به اشراف كوفه كه حضور داشتند دستور داد هر كدام به اندازه‌اي كه مي‌توانند از بستگان و دوستانشان را كه اطراف حجر هستند پراكنده كنند آنها به اين دستور عمل كردند همه را متفرق نمودند عده كمي با حجر باقيماندند همين كه زياد فهميد طرفداران حجر كم شدند، رئيس شهرباني كوفه را كه شداد ابن هيثم بود مأمور كرد حجر را بياورد. شداد پيش او رفته گفت امير تو را خواسته ياران حجر گفتند ما نمي‌گذرايم او را ببري بين آنها نزاع شد و دو دسته درهم آويختند. حجر مردي دلير و غيور بود در ميان دوستانش نيز مانند عمرو بن حمق خزاعي وجود داشت كه به مردانگي و دلاوري شهرت يافته بود با جديت تمام توانستند حجر را به منزل رسانند ولي در اين هنگام چون حجر ياران خود را در اقليت ديد گفت خوبست شما متفرق شويد به خدا سوگند مايل نيستم به واسطه حفظ من كشته گرديد زيرا من كشته خواهم شد و اين كار واقع مي‌شود مولايم اميرالمؤمنين (ع) مرا خبر داده. علي (ع) اينطور او را از كشته شدنش اطلاع داده بود، روزي كه آن جناب از ضربت ابن ملجم بستري بود حجر خدمتش رسيده همين كه حضرت را در آن حال مشاهده كرد اين شعر را خواند. فيا اسفي علي المولا التقي ابي الاطهار حيدره الزكي علي (ع) فرمود چگونه خواهي بود هنگامي كه تو را وادار نمايند از من بيزاري جويي. عرض كرد يا اميرالمؤمنين به خدا سوگند اين كار را نخواهم كرد (ولو قطعت بالسيف ارباً اربا و اضرم لي النار والقيت فيها لاثرت ذلك علي البرائه منك) اگر با شمشير پاره پاره‌ام كنند، آتش افروزند و پيكرم را در آن اندازند بر چنين پيش آمدي صبر مي‌كنم و از شما بيزاري نمي‌جويم فرمود خداوند براي هر نيكي به تو توفيق داده در مقابل اين محبت كه با خاندان پيغمبر صلي الله عليه و آله داري خودش تو را جزاي خير دهد. زياد بن ابيه بالاخره حجر را گرفت از او سؤال كرد درباره ابو تراب چه مي‌گويي؟ پاسخ داد او را نمي‌شناسم. گفت علي بن ابي طالب عليه السلام را نمي‌شناسي جواب داد چرا نشناسم زياد گفت همان ابوتراب است. با خشم و تعرّض گفت ساكت شو او اباالحسن و اباالحسين است رئيس شهرباني فرياد زد امير به تو مي‌گويد ابوتراب است تو مي‌گويي نيست حجر گفت شايد امير دروغ بگويد بايد او را تصديق كنم؟ زيادبن ابيه دستور داد چوب دستي بياورند پرسيد درباره علي چه مي‌گويي گفت بهترين گفتاري كه مي‌توان درباره بنده خدايي گفت با چوب دستي او را به اندازه‌اي زدند كه بر زمين افتاد، امر كرد از زدن خود‌داري كنند سؤال كرد درباره علي چه مي‌گويي گفت اگر با تيغ و كارد مرا پاره پاره كني جز آن چه گفتم نخواهي شنيد. زياد گفت علي را لعن كن والا گردنت را مي‌زنم. جواب داد اگر چاره‌اي جز گردن زدن من نداري بزن من در راه خداوند راضيم ولي تو بدبخت و شقي خواهي شد امر كرد او را با غل و زنجير ببندند و زنداني كنند در جستجوي طرف‌داران او شد دوازده نفر از آنها را به دست آورد. آن گاه سران قبايل را احضار نمود از ايشان درخواست كرد آنچه درباره حجر ديده‌اند گواهي دهند عده‌اي ابتدا شهادت دادند كه حجر مردم را گرد خود جمع كرده و خليفه را دشنام داده نسبت به زياد نيز بدگويي كرده اظهار محبت نسبت به علي نموده از دشمنان و ستيزه‌گران با علي بيزاري جسته است. زياد به اين مقدار راضي نشد گفت اين گواهي كامل نيست بايد گواهان بيش از اين مقدار باشند و بهتر گواهي دهند. ابو برده بن موسي اين گواهي را نوشت؛ اين شهادتي است كه ابوبرده براي رضاي خدا مي‌دهد گواهي مي‌دهم كه حجر بن عدي از فرمان خليفه سرپيچي نموده و شورشي كرد، مردم را به قتل و جنگ واداشت خليفه را نيز لعنت نمود عده‌اي را جمع كرده علم مخالفت با معاويه برافراشت و نسبت به خدا كفر بزرگ و غيرقابل گذشت ورزيد. زياد اين گواهي را پسنديده گفت ديگران بايد همينطور شهادت دهند مدت ده شبانه روز حجر و يارانش را در زندان نگاه داشت تا شهادت را تكميل نمايد. عده زيادي گواهي كردند در بعضي از كتب تا هفتاد نفر معين كرده‌اند. در اين هنگام نامه‌اي ضميمه گواهي نموده حجر بن عدي را با سيزده نفر ديگر به طرف شام فرستاد. يكي از ياران حجر قبيصه بن ضبيعه نام داشت منزل او در جبانه نزديك كوفه بود وقتي آنها را مي‌بردند به طرف منزل خود توجه كرده ديد دخترانش بالاي بام تماشا مي‌كنند درخواست كرد او را نزديك‌تر برند تا وصيت كند و آنها را تسلي دهد. همين كه نزديك شد نوباوگان او شروع به گريه كردند مدتي صبر كرد تا عقده دل خالي كنند آنگاه گفت ساكت شويد، آرام شدند. شروع به نصيحت نمود گفت از خداوند بترسيد و شكيبا باشيد من در اين راه به يكي از دو سعادت نائل مي‌شوم يا شهادت كه نهايت آرزوي منست و يا به سلامت برگشتن. خداوند روزي دهنده و كفيل خواسته‌هاي شما است او زنده است و نمي‌ميرد اميدوارم خودش شما را ضايع نگذارد و مرا حفظ نمايد دخترانش دست نياز به درگاه خدا دراز كرده با چشم گريان سلامتي پدر خود را خواستار شدند. حجر و يارانش را از آن منزل كوچ دادند آنها را تا دوازده ميلي(1) شام رسانده آن جا در محلي به نام مرج عذراء نگاه داشتند و خبر به معاويه دادند وقتي از نامه‌ها اطلاع پيدا كرد رو به اطرافيان خود نموده پرسيد صلاح چه مي‌دانيد؟ يزيدبن اسد بجلي، گفت خوبست آنها را در اطراف شام متفرق كني سركشان اين ناحيه جوابشان را مي‌دهند بالاخره شش نفر از ياران حجر را كه ا ز منسوبين هواداران معاويه بودند به وساطت آنها بخشيد، چند نفر را فرستاد كه ديگران را بين بيزاري از علي (ع) و كشته شدن مخير كنند تا هر كدام را خواستند اختيار نمايند. فرستادگان نزديك شامگاه وارد شدند يكي از آنها يك چشم داشت كريم بن عفيف خثعمي كه از دوستان حجر بود همين كه چشمش به مرد يك چشم افتاد گفت هفت نفر از ما كشته مي‌شوند و هفت نفر ديگر نجات مي‌يابند، (اين فال را از ديدار آن مرد كه نيمي از بينايي خود را از دست داده بود زد) همين طور نيز شد. زيرا شش نفر را كه رؤساي شام واسطه شده بودند آزاد كردند به هشت نفر ديگر گفتند معاويه با اينكه خون شما را با گواهي همشهريانتان حلال مي‌داند يكي از دو راه را به اختيار شما گذاشته يا از علي بيزاري بجوييد و يا كشته شويد با يك دل و يك زبان همگي گفتند: غيرممكن است مادست از مولاي خود علي (ع) برداريم. آن شب را تا صبح به راز و نياز و نماز و مناجات گذرانيدند. صبحگاه فرستادگان معاويه گفتند: شما ديشب را پيوسته به ذكر و نماز مشغول بوديد و نيكو مناجات كرديد. آنگاه آماده از بين بردن آن مردان پاك شدند سؤال كردند از علي (ع) بيزاري مي‌جوييد باز پاسخ دادند هرگز، محبت او را بركشته شدن امتياز مي‌دهيم هر چه مي‌خواهيد بكنيد. كفن‌هاي آنها را حاضر كرده آماده انجام مأموريت شدند حجر اجازه خواست وضويي بگيرد. اجازه دادند پس از وضو گفت هيچ‌گاه وضو نگرفته‌ام مگر اين كه با آن نماز خوانده‌ام اينك اجازه دهيد دو ركعت نماز بخوانم او را مهلت دادند دو ركعت نماز خواند گفت قسم به پروردگار نمازي مختصر‌تر از اين دو ركعت تاكنون نخوانده بودم. اگر خيال نمي‌كرديد از مرگ مي‌ترسم بيشتر از اين طولاني مي‌نمودم و بيش از دو ركعت نماز مي‌خواندم ولي شما با خود فكر مي‌كرديد كه از ترس مرگ نماز را طول مي‌دهم. يكي از مأمورين با شمشير برهنه به حجر حمله برد لرزش اندام او را فرا رفت مأمور از روي تمسخر گفت حجر! تو مي‌گفتي از مرگ نمي‌ترسم اينك چرا اندامت بلرزه افتاد؟ جواب داد با اين شمشير بران و كفن آماده و گور كنده چگونه هراس نداشته باشم ولي اگر بهراسم سخني نخواهم گفت كه باعث خشم پروردگار شود، سپس گفت غل و زنجير مرا باز نكنيد و مرا غسل ندهيد تا با همين وضع روز رستاخيز در پيشگاه پروردگار معاويه را ملاقات كنم. پس از شهادت حجر يك يك از ياران او را تا پنج نفر شهيد كردند يكي از پنج نفر قبيصه پدر دختران چشم به راه بود. دو تن از هشت نفر باقيماندند، ياران حجر وقتي شش نفر را كشته ديدند تقاضا كردند آنها را پيش معاويه ببرند يكي از آن دو به نام كريم بن عفيف وقتي پيش معاويه رسيد گفت معاويه از خدا بترس در روز رستاخيز جواب خون اين بي‌گناهان را چه مي‌دهي؟ سؤال كرد درباره علي (ع) چه مي‌گويي جواب داد هر چه تو مي‌گويي، پرسيد از او بيزاري مي‌جويي؟ سر زير انداخته پاسخ نداد معاويه نيز نخواست بيش از اين اصرار ورزد سؤال را تكرار كرد در اين هنگام يكي از حاضرين درباره او شفاعت كرد معاويه پذيرفت به شرط اينكه يك ماه زنداني شود و تا او زنده هست به كوفه باز نگردد. نفر دوم عبدالرحمن بن حسان بود معاويه از او پرسيد درباره علي (ع) چه عقيده داري با قلبي استوار و جملاتي محكم پاسخ داد گواهي مي‌دهم علي (ع) از كساني بود كه پيوسته به ذكر و ياد پروردگار اشتغال داشت همواره امر به معروف و نهي از منكر مي‌نمود و جوانمردي با گذشت و كريم بود. معاويه گفت با اين سخنان خود را به كشتن دادي گفت اشتباه كردي ترا به كشتن دادم. دستور داد عبدالرحمن را پيش زياد به كوفه برگردانند و نامه‌اي نوشت كه اين مرد در ميان كساني كه فرستادي از همه بدتر بود او را به طوري كه سزاواراست كيفر ده و به بدترين وجه از ميان بردارش وقتي عبدالرحمن را پيش زياد آوردند او را به دست مردي به نام قيس ناطف سپرد كه زنده در گورش نمايند. رادمردان شهيد با حجر بن عدي هفت نفر شدند هفتمين نفر همين عبدالرحمن بود رضوان الله عليهم.(2)
پاورقي1. ميل در عربي به اندازه كشش مقداريست كه با چشم ديده مي‌شود و چهار هزار ذراع نيز گفته‌اند كه هر ميل تقريباً دو هزار متر مي‌شود با اين حساب در چهار فرسخ شام بوده. 2. تاريخ طبري، ج 4، ص 87 به بعد و نفس‌المهموم، ص 193.
منبعپند تاريخ
نويسندهموسي خسروي
ناشراسلاميّه
سال چاپ1378
نوبت چاپسيزدهم
صفحه175 ـ 184

/// آخرین گزیده‌ها