// گزیده های معارفی / داستان

مبارزه شهيد ثالث با ميرزاي آغاسي

عنوانمبارزه شهيد ثالث با ميرزاي آغاسي
خلاصهميرزا آغاسي مي خواست شهيد ثالث را تبعيد كند، او با تدبيري به محمدشاه نزد مي رسد و قصبه خشم خدا از سيلي بيگانگان به يوسف و صبر خدا در برابر ظلم برادران او را تعريف كرد و شاه از كلام او ترسيد و با احترام شهيد را به شهر خود برگرداند.
حكايتيك زماني حاج ميرزا آغاسي صدر اعظم [قاجار]درصدد تبعيد «شهيد ثالث» (مرحوم ملامحمد تقي) و برادرانش بود و آن ها به زحمت خود را به مجلس محمدشاه مي رسانند، اما صدراعظم پيش خدمت ها را وادار مي كند كه به شهيد اشاره نمايند كه زود از مجلس برخيزيد. شهيد به شاه مي گويد: ما براي عرض مطلبي شرفياب شده ايم اما پيشخدمت مي خواهد مطلب خود را عرض نكرده برخيزيم.
شاه متأثر شده مطلب را مي پرسد. شهيد قصه حضرت يوسف را شرح مي دهد و مي گويد: وقتي يوسف بعد از ظلم و جور برادران به وسيله آنان به غلامي فروخته شد، هنگامي كه كاروان از سر مزار مادرش مي گذشت خود را از شتر انداخت بر قبر مادر بگريست و غلام سياهي كه مواظب كاروان بود سر رسيده به يوسف طپانچه[سيلي] زد، ناگهان ابر و باد و طوفان برخاست و دنيا به امر الهي تيره و تار گشت، زمين به لرزه آمد. فرشتگان به حضور خداوند عرض نمودند كه: آن همه ظلم وستم از برادران به يوسف رسيده بي جزا ماند اما از اين يك سيلي دنيائي را مي خواهي برهم زني؟ خدا فرمود: آن ظلم ها از خويشان (هم اصلان) بر يكديگر بود، اما اين ظلم از نااصلان است بر فرد ريشه داري..0 اكنون هرچه شاه بر ما پسندد روا باشد اما خاطر ملوكانه يقين بداند كه تجاوز كسي كه در دين او خلل است مردم ايران را به فغان خواهد آورد.
محمدشاه كه ضعف سلطنت و دولت خود را مي دانست از آن سخت بيمناك شده شهيد و برادرانش را محبت نموده و با احترام و عزت به قزوين بازگردانيد. (1)
پاورقي1. شوخيهاي علما، ص 83.
منبعمردان علم در ميدان عمل
نويسندهسيد نعمت الله حسيني
ناشرمؤلف
محل چاپقم
سال چاپ1374
نوبت چاپاول
جلدپنجم
صفحه270 و 271

/// آخرین گزیده‌ها