// گزیده های معارفی / داستان

صفاي باطن مدرس و خبر دادن وي از زمان شهادت خويش

عنوانصفاي باطن مدرس و خبر دادن وي از زمان شهادت خويش
خلاصهمدرس به پاسباني كه مأمور او در زندان خواف بود مي‌گويد: تو را عوض مي‌كنند و مأمور ديگري به جاي تو مي‌آورند و چون بيايي ديگر من زنده نيستم.
حكايتمدرس به دليل وارستگي و پرهيزكاري و شايستگي در رفتار و اعمال و نيز عبادت و ارتباط با خداوند از قدرت روحي و معنوي برخوردار بود و به خاطر اين كمالات روحاني صفاي باطن داشت. يك روز قبل از شهادتش به پاسبانش مي‌گويد: تو را از اينجا عوض مي‌كنند. پاسبان مي‌گويد: مگر از من خلافي ديده‌ايد و يا از رفتارم ناراضي مي‌باشيد؟ مدرس با حالتي عاطفي پاسخ مي‌دهد: خدا نكند، اين طور نيست. تو مأموري و به تو دستور مي‌دهند؛ ولي وقتي مجدداً به اينجا مراجعت مي‌كني، ديگر مرا زنده نخواهي يافت.
اين پيش‌بيني مدرس كه از كمال معنوي وي نشأت مي‌گرفت، درست از آب درآمد و صبح آن روزي كه بنا بود مدرس را به شهادت برسانند آن پاسبان را عوض مي‌كنند و به طوري كه در پرونده اين فاجعه منعكس است، پاسي از شب گذشته همان روز، پاسبان مزبور را بر سر جنازه مدرس مي‌آورند.(1)
پاورقي1. حسين مكي، مدرس قهرمان آزادي، ج 2، 785.
منبعداستان‌هاي مدرس
نويسندهغلام‌رضا گلي زواره
ناشرهجرت
محل چاپقم
سال چاپزمستان 1378
نوبت چاپسوم
صفحه317 و 318

/// آخرین گزیده‌ها